گرمی لبخند از آواز بنان برداشته
چشم از فیروزههای اصفهان برداشته
حس معصوم نگاه غرق در اعجاز را
از دعاهای مفاتیح الجنان برداشته
بعدها هرکس بخواند نقلی از زیباییش
از غزلهای من آتش به جان برداشته
عشق مدتهاست این روح سراسر درد را
برده بر بام جنون و نردبان برداشته
فکر کن گنجشک باشی و ببینی گردباد
جفت معصوم تو را از آشیان برداشته
بشکند دستش گلم هرکس تو را از من گرفت
کیسه باروت از ستارخان برداشته
اونجاکه پرویز کاظم زاده ميگه:
این عشق چه دارد که همه عالم و آدم
از عشق پشیمانند و بی عشق پریشان...
هدایت شده از hipofernia.!
از باگهای آفرینش اینه که اونایی که دوستشون داریم میتونن دوستمون نداشته باشن.
@necropolis🩰
ولی جدی این چنل های ایتا و اینا رو دوست دارم فقط به دلیل اینکه برام جالبه که داستان زندگی ادما رو بشنوم
تجربه های اونارو درک کنم
گاها باهاشون هم دردی کنم ، خودمو جاشون بذارم
وقتی کتاب میخونم یا فیلم میبینم هم همین حسو دارم
یا حتی وقتی سوار مترو یا اتوبوس میشم
بهم حس زندگی کردن جای افراد دیگه حتی برای چند دقیقه رو میده و این حس برام خیلی جالبه
به خاطر همینم هست که عاشق شرق تهرانم
این داستان اونجا خیلی زیاده حس میکنم
وقتی تو خیابونای اونجا راه میرم حس میکنم مردمش بیشتر زندگی میکنن
تو خیابونای نارمک و سمت امام زاده صالح که راه میری خیلی وایب خوبی داره
انگار آدما کلی داستان دارن واسه تعریف کردن
بچه ها دوست داشتید بیاید یه داستان از زندگیتون بگید
یه تجربه ای حرف دلی نصیحتی چیزی