هدایت شده از ★
بعضی از زخمها قدیمیاند ، بسته شدهاند ، درد نمیکنند . اما جایشان هنوز هست و هروقت نوازششان میکنی ، جریانِ دردی خیالی از تنت میگذرد و در حافظهات زنده میشود .
گرهی کور میان من و تو افتادست
که به دندان نشود باز و بسی دشوار است
اینکه در قافله عشق تو من غمگینم
گنهی هست که بر گردن من سنگین است
بنمای روی و بمان در بر من ای جانا
که لباس من از دردِ فراق مشکین است
بنهی دست خودت بر سر من ناز کنی
که غم زلف بلندم نفسی ننگین است..
قصهی فرهاد دنیا را گرفت ای پادشاه
دل به دست آوردن از کشورگشایی بهتر است
- فاضل نظری