مترسک را دار زدند
به جرم دوستی با پرنده
که مبادا تاراج مزرعه را
به بوسهای
فروخته باشد... .
راست میگفت سهراب
"اینجا قحطی عاطفه است"
چنین کز درد میمیرد بدن آهسته آهسته
مرا درخویش میپیچد کفن آهسته آهسته
حدیث رفتنت آقا چنان در گوش میخوانم
که جان پرمیکشد هرشب زتن آهسته آهسته
گمانت بود فقدانت مرا نم نم کُشد؟ آری
طناب دار میگردد، رسن آهسته آهسته
زبس دشواروسنگینست شرح دردهجرانت
زبان درکام میگیرد، سخن آهسته آهسته
برو دست خدا ای گل، قرار دیدنت روزی
که سربرکرده ازخاکت چمن آهسته آهسته....
کسی چون من اگر دیدۍ براۍ ماندنت جان داد،
از او بِستان تو جانش را ولۍ با او بمان لطفا! :)
-شهریار
روز عرفه آمد و شد تازه امیدم
آغوش گشودی که به سوی تو دویدم ؛
مرا برسانید به یار عرفاتی
جز عشق حسین نیست مرا راه نجاتی .
از زمینی گشتنت سینگل نمیمانم بدان
چون که جز تو بر کسی دل من نبندم بر جهان
انتظار بیهده از بهر هدیه می کشی
هدیه ات شعر من است گر نمیخواهی، نخوان