هدایت شده از 🎭ܢܚࡅ࡙ࡅ߭ܩߊ ܢܚܭߊࡅ߭ܚࡍ🎬
13.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی به این فکر میکنم که قراره دست شوهرمو بگیرم بیارم بین این فامیلا تن و بدنم میلرزه.
#زندگیمون
۲۸شهریور ۱۴۰۵ / بیمارستان
- پسسس من تو رو اوردم چیکااااررر برو نوبت بگیر دیگههه
- خانم اگر فقط یه نوشتنه منم میتونما.. درسته حالا پزشک عمومی ام ولی بخدا فرق نداره.
-خانم نمیشه. برای فردا میتونم بهت بدم. +اگه نگرفتم ازت آدم نیستم.
۵ دقیقه بعد: سلام 🥰 خانم دکتر گفتن بدید بهم. برای همین الان.
-وااااااییییی من پام درد میکنه کمرم درد میکنه نمیتونم زیاد وایسمممم +هرکی اینجاست همینه.
- اگه زیاد اوضاع خراب شد یه دست میزنم به کمرم به دستمم میگیرم رو شکمم شروع میکنم داد و بیداد کردن.
-این مرده چرا اینقدر فضولِ کار این زناست.
-آقااا چیکار داری شما همه رو انداختی به جون هم. به کار خودت برس جون مادرت.... وایسا ببینم. اسمش "همینبس" عه؟؟؟=)))))))) (تو صورت یارو ترکید.)
-این پیرمرده ام الان این وسط میاد میگه منم میخوام بزام.
-الو مامان. الان باید چیکار کنیم.
-این دکتره که رفت پایین این پسره نیست؟؟🙂 +برو تو بخش داد بزن بگو با دکترررر رسوووولییی کار داشتممممم
-آآآآآیییییییی آی آی آآآآآییییییییی
-این میخواد بزنههه؟؟؟. شده باشه خودم بیام یاد بگیرم میام ولی نمیذارم این سیبیل بیادااا.
-منم بیام ببینم تروخداااا. -مامانت بود روم نشد بیام تو ببینم. 😭😭😭😭