•دُختَرِ عکاس•
بلاخره به آرزوم رسیدم آتلیه زدن از خیلییی وقته که بعد از تموم کردن دانشگاهم درگیرم ،درگیره کارای آتلیه پیدا کردن ی مکان خوب،ی همکار خوب،ی فضای دنج،ی باغ برای عکاسی فضای باز،بهترین وسایل،بهترین دکور ها همشونو انجام دادم یک ماهه که دارم میچینمشون فردا روز افتتاحیه است همچی حاضره از صبح درگیر میز و خوراکی ها و گیفت ها برای افتتاحیه بودم خسته ترینم اما ذوق و استرس فردا نمیذاره بخوابم تا خوده صبح بیدارم..
ساعت ۶ شد
پا میشم میرم حموم یچی میخورم لباسم رو میپوشم ی آرایش خیلی کم میکنم شد ساعت ۸ میرم سواره ماشینم میشم میرم به سمت آتلیه و بلاخره با تمام قدرتم بزرگترین آرزوم که از کلاس هشتم همرام بود میرسم و آتلیه ی خودمو افتتاح میکنمم
______________________________
خیلیییی قشنگ بود مرسییی🫠🤍
#ناشناس
حَمیم..🇮🇷
بهت متخصص مامایی، یا یه کاری توی همین حیطه میخوره. اولین روز کاریته و ساعت ۵ صبح از خواب میپری، استر
ولی این یکی فکر کنم آشنا بود میدونه مامایی چقدر دوست دارم😂🤍
هدایت شده از محصولات آقای ما «ارگانیک ».
این پیام فور کنید چنلاتون .
منم شمارو دعوت میکنم به یه شهری جهت گردشگری 🗿🤌 .
#گردشکری | #پیشنهادِمَن | #فور
حَمیم..🇮🇷
شما از طَرف من دعوتید به شهرِ :🗿 کُردستان شهر زیبایی .
واقعا شهر زیبایی✨✨
ممنونممم🦋
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
[ یک عاشقانۀ کوتاه ]
تا حالا عروسی که شب عروسیش عزادار بشه ؛
دیدی ؟! من دیدم .
اون موقع ها تو محله رسم بود ؛ همه عروسیاشونو خونه مادر بزرگم بگیرن .
اخه ما پایین شهر بودیم ؛ هیچکس مویی نداشت کف دستش ! فقط خونه ی مادر جون من ؛ حیاط بزرگی داشت و با صفا بود .
دختر بتول خانوم با کلی کبکبه و دبدبه ؛
وقتی احمد هشت بار رفت خواستگاریش ؛
جواب مثبت داد ! همیشه فکر میکردم احمد ؛
خواهر منو میخواد ؛ اخه نگاهاش . .
هرموقع نذری داشتیم اولین نفر احمد ؛ میاومد کمکمون .
تا چشش به خواهرم میخورد ؛ رنگ عوض میکرد . نه به نگاهاش به خواهرم ؛ نه به هشت بار خواستگاری کردن از دختر بتول خانوم . بعدها فهمیدم ؛ مامان احمد گفته بود الا و بلا فقط دختر بتول خانوم .
بین خودمون باشه ولی احمد واقعا ادم بی عرضه ای بود هیچوقت نمیتونست از چیزی که میخواد ؛ دفاع کنه ! مامانش هرچی میگفت ، جز چشم ؛ هیچی از دهنش در نمی اومد .
تو گیر و دار عروسی حواسم به خواهرم بود ؛
انگار یه چیزی گم کرده ؛ همش دنبال این بود
که همه چیه مراسم خوب پیش بره .
اون شعره چی بود که رو دیوار اتاقش نوشته بود ؟! آها ؛
« تو را باغیر میبینم صدایم در نمی آید ؛
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید . . »
من که بچه بودم ولی تو اوج بچگی ؛ میفهمیدم اون گریه های زیر چادر خواهرمو .
انگار دلش پیش احمد بود .
وقتی بالاخره بزن و برقص شروع شد ؛ و کل دخترای محل چیتان پیتان کرده برای خودشون شادی میکردن تا شاید یکی از مادرایی که پسر جوون دارن بپسندشون ؛
عروس و داماد اومدن ، دختر بتول خانوم همونطوری که فکر میکردم ؛ بهترین ارایش و داشت ؛ دستاش تا ارنج پر طلا بود ؛
میخواست تا یه هفته نقل مجلس زنای محل بشه . اون وسط که داماد اومد و همه پوشیدن خودشونو ؛ نگاه احمد افتاد به خواهرم .
بازم رنگش عوض شد مثله همیشه .
ولی داماد رفت طبقه ی بالا که برای مردا بود ؛
همه چی خوب پیش میرفت که یهو همهمه شد .
انگار احمد وسط مجلس ؛ حالش بد شده بود . وقتی امبولانس رسید و معاینش کردن ؛
گفتن ایست قلبی بوده و تموم کرده !
من اونجا عروسیو دیدم که دامادش مرده ؛
ولی نمیدونم چرا خواهرم بیشتر ناراحت بود .
مجلس عروسی که تبدیل عزا شد !
اون شبا تو محلمون غوغا بود .
تو اوج بچگی همیشه فکر میکردم ؛
شاید چون قلب احمد گیر خواهرم بود ؛ مرد !
فکر میکردم قلبشو گذاشته پیش خواهرمو رفته .
دیشب که بعد هفده سال خواهرم و شوهرش ؛ اومده بودن خونمون مامانم اتفاقی ؛ ماجرای احمدو یاداوری کرد .
لبخند رو لب خواهرم خشک شد ،
فکر کنم درست فکر میکردم .