eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•نفور
407 دنبال‌کننده
436 عکس
32 ویدیو
2 فایل
داستان یک شب..💙. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست☁️. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌀. با ما همراه باشید!😭. Start:1404/11/22 | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•نفور
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🌀:72 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •موقعیت:بعد از عروسی• آوین:عروسی تموم شد..یکی از بهترین
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🌀:73 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •صبح• حامی:با باد سردی که توی خونه اومد از خواب بیدار شدم،پنجره باز بود،پنجره رو بستم،النی خواب بود رفتم پایین و صبحونه درست کردم تا بیدار بشه،... •چند دقیقه بعد• حامی:داشتم صبحونه رو آماده میکردم که صدای قدم اومد...سرم رو برگندونوم‌ که دیدم النیه،با لبخند کم و پر از درد داشت نگاهم میکرد حامی:صبحت بخیر خوشگله خوبی النی:ح..حامی حامی:چی شده تو خوبی؟ النی:ا..اره خوبم فقط میشه یه لیوان اب بدی بهم با اون قرص روی میز حامی:چیزی شده درد داری؟ النی:یکم قرص رو بخورم خوب میشم حامی:پاشو بریم بیمارستان دیشب هم درد داشتی النی:نه حامی نگران نباش من خوبم قرص رو بخورم خوب میشم حامی:مطمئن؟ النی:اره فدات شم حامی:یه لیوان اب و یه قرص دادم به النی..بعد از چند دقیقه میز رو چیندم و رفتیم سر میز.. النی:چرا زحمت کشیدی ، من پا میشدم درست میکردم حامی:زحمت چیه،یه روز من درست میکنم یه روز تو باید به هم کمک کنیم نمیشه گه تو فقط کار ها رو انجام بدی قربونت برم🦦💞 النی:دستت درد نکنه🤏🏻💘 •بعد از صبحونه• النی:هنوز شکمم درد میکرد.رفتم سمت تخت و دراز کشیدم..که حامی اومد تو اتاق حامی:النی من دارم میرم یه هماهنگی برای کنسرت ها هست،تو خوبی درد نداری من برم؟ النی:نه...ایییییی حامی:چی شد،خوبی النی!!؟؟پاشو بریم بیمارستان بدو پاشو النی:نه حامی خوبم تورو خدا حامی:نمیشه که!... 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ