eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•نفور
408 دنبال‌کننده
436 عکس
32 ویدیو
2 فایل
داستان یک شب..💙. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست☁️. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌀. با ما همراه باشید!😭. Start:1404/11/22 | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  - اغتـشاشـاتِ‌ متـولـدیـن .
آبان ، قراره یه دی ماهی‌ زندگیتو‌ عوض کنه ‌.
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•نفور
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🌀:73 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •صبح• حامی:با باد سردی که توی خونه اومد از خواب بیدار شد
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🌀:74 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 حامی:نمیشه که!خواهش میکنم پا شو بریم النی:هوففففف حامییی حامی:هوف نداره که،اشتباهه نگرانتم؟ النی:باشه بزار یه چی بپوشم میام حامی:منتظرتم النی:یه لباس پوشیدم و رفتم بیرون...سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت بیمارستان..یه دفعه شکمم تیر کشید که داد زدم..و باعث شد حامی نگاهش برگرده سمت من...و ناگهان یه صدای بلندی اومد و سیاهی مطلق.... آوین:نگران النی بودم،باهاش تماس میگرفتم اما جواب نمیداد،.. آوین:شروین شروین:جانم آوین:النی جواب نمیده من نگرانم شروین:وایسا به حامی زنگ بزنم اوین:بدو زنگ بزن.‌. شروین:به حامی زنگ زدم.."مشترک مورد نظر پاسخ گو نمیباشد" آوین:چی شد شروین:جواب نمیده آوین:واییی وایسا یه بار دیگه به النی زنگ بزنم.. آوین:زنگ زدم به النی..بعد از چند تا بوق جواب داد... آوین:واییی بالاخره جواب دادی النی خوبیییی؟ 👩🏻‍💼:سلام خانم،این موبایل خانم النی رادمنش هست درسته؟ آوین:ب..بله شما کی هستین گوشی رو بدید به خواهرم 👩🏻‍💼:شما خواهر ایشون هستین؟ آوین:بله،میشه خواهشا گوشی رو بهش بدید 👩🏻‍💼:متاسفانه خانم رادمنش با همسرشون‌ یه تصادف خیلی بدی داشتن..و به بیمارستان منتقل شدن.. آوین:با شنیدن این حرف..بدنم یخ شد..خشکم زد..مث یه مجسمه...شروین نگران شده بود و هی صدام میکرد..اما من نمیتونم با اون درد و بغضی که توی گلومه جوابی بدم..فقط میخواستم بدونم کدوم بیمارستان..با لکنت پرسیدم.... آوین:ک..کدوم بیمارستان؟💔 👩🏻‍💼:بیمارستان آزادی آوین:گوشی رو قطع کردم و کتم و برداشتم... آوین:شروین... 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱💙ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ