من نتم تموم شده،الانم تونستم خیلی کم نت بگیرم تا بیام بگم که چرا پایان زدم🤣.
یاسی اومدی پیوی قربونت برم ریپ شدم نتونستم جوابت رو بدم💔.
تا وقتی که بیام و نت بگیرم چنل پایان موقت میمونه.
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:77 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 دکتر:حالشون خوب نیست،ضربه بدی به سر و شکمشون خورده..و.. آو
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:78
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
•چند دقیقه بعد•
شروین:آوین یهو از خواب پرید و گفت..
آوین:ا..النی خوبه..
شروین:اروم باش اوین،اره نترس چیزی نشده
آوین:هوف..سرم..
شروین:پاشو بریم یه قرص بگیرم برات بخوری بهتر شی پاشو
آوین:باشه..
حامی:دیگه نمیتونستم تحمل کنم...مطمئنم یه چیزی شده ولی شروین و آوین نمیگن..باید یه کاری میکردم..سرم و از دستم کشیدم و از تخت بلند شدم..سرم گیج رفت،نزدیک بود بیوفتم اما دستم و گرفتم به تخت..در. رو باز کردم که دیدم پرستار اومد سمتم..
پرستار:آقای صالحی شما باید استراحت کنین اینجا چی کار میکنین
حامی:خ..خواهش میکنم فقط میخوام دکتر حال همسرم رو بپرسم..
پرستار:اما شما...(دکتراومد)
دکتر:آقای صالحی مشکلی پیش اومده حالتون خوبه،اینجا چی کار میکنین؟
حامی:آقای دکتر فقط میخوام حال النی رو بدونم همین..
دکتر:مگه خواهرشون بهتون نگفتن؟..
حامی:ن..نه چ..چی شده؟(نگران)
دکتر:آقای صالحی باید بگم متاسفانه..
حامی:چی شده تورو خدا بگین (بغض)
دکتر:بچه..فوت شدن..حال خانمتون خوبنیست..
حامی:چی..چی میگی دکتر دارین شوخی میکنین دیگه اره(خنده)
دکتر:آقای صالحی خواهش میکنم برین توی اتاقتون حالتون خوب نیست،سرمتون هم در آوردین..
حامی:کاری به حال من نداشته باشین..بگین دارین شوخی میکنین دیگه
دکتر:متاسفام..
شروین:قرص و اب رو گرفتیم..توی راهرو داشتیم میرفتیم سمت اتاق حامی که دیدم حامی بیرونه و دکتر داره باهاش حرف میزنه..
آوین:وای شروین..
شروین:خدانکنه نگفته باشه..
آوین:دویدیمسمت حامی و دکتر...
حامی:ش..شروین..
شروین:حامی تو اینجا چی کار داری حالتون خوب نیست!!
آوین:د..دکتر..
دکتر:میشه چند لحظه تنها صحبت کنیم؟
آوین:ب..بله
حامی:شروین یع..یعنی دیگه قرار نیست بابا شم؟.(گریه)
شروین:داداش بیا بریم توی اتاق باید استراحت کنی حالت خوب نیست..
شروین:حامی رو بردم توی اتاق..پرستار هم بهش سرم وصل کرد..
آوین:بفرمایید دکتر..
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:78 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •چند دقیقه بعد• شروین:آوین یهو از خواب پرید و گفت.. آوین:
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:79
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
دکتر:متاسفانه همسر خواهرتون فهمیدن که چه اتفاقی افتاده..
آوین:وای..
دکتر:امکان داره به خاطر تصادف اگر دیدین خیلی عصبی شد یا حمله ای بهش دست داد سریع پرستار رو خبر کنین که بهش دارو بدن..
آوین:خب..چرا گفتین وقتی حالش رو میدونین؟
دکتر:نمیتونستیم کاری کنیم خانم..
آوین:ب..باشه..
حامی:میخواستمحرف بزنم..فریاد بزنم..و خودمو خالی کنم اما نمیتونستم..انگار نمیتونستم حرف بزنم...کاش من توی این تصادف میمیرم..اما الان النی و بچه خوب بودن..
شروین:حامی..
حامی:..
شروین:حامی یه چیزی بگو ما رو نترسون
حامی:چ چی بگم شروین،هوم؟
شروین:..
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪