eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
391 دنبال‌کننده
429 عکس
28 ویدیو
2 فایل
داستان یک شب..🤍. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست☁️. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌬. با ما همراه باشید!🌚. Start:1404/11/22 | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:87 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •دو‌ماه‌بعد• حامی:دوماه از اون اتفاق و تصادف میگذره.. توی
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:88 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •موقعیت:آوین‌و‌شروین‌رسیدن‌خونه‌حامی‌و‌النی• النی:خوش اومدینن آوین:فدات شم من حامی:بفرمایید بشینین شروین:چطوری حامی؟ حامی:خوب تو چی؟ شروین:مرسی منم خوبم النی:عاا،میگم من نمیدونم امشب قراره درباره چی حرف بزنیم،میشه به من بگین🗿 آوین:حامی بهش نگفتی؟ حامی:نه،گفتم شما بیاین دیگه یه دفعه تصمیم بگیریم و به النی هم بگیم😔 آوین:خب ببین النی ما گفتیم برای اینکه حالمون بهتر شه چهارتایی یه مسافرت بریم یه چند روز النی:عام... آوین:نه نگو دیگه،باشه؟ النی:ب باشه،کجا حالا؟. آوین:ما هم اومدیم اینجا که درباره اینا حرف بزنیم🗿 شروین:خب نظر بدید دیگه، حامی:هر چی خانوما بگن🦦 شروین:🗿🗿 آوین:شروین یاد بگیررر😔 شروین:حامییی🗿🔪 حامی:قیافتت🤣🤣 "اون شب همه گفتن و خندیدن..و تصمیم گرفتن چند روز برن رشت..اما اونجا کسی که حتی یه حرف هم نزد..یه نظر هم نداد النی بود..نشون نداد..نخواست توی جمع گریه کنه..ولی هیچ وقت هم خوشحال نبود" آوین:خب ما بریم دیگه پس فردا پس صبح حرکت می‌کنیم حامی:اره دیگه شروین،آوین:خدافظ. حامی،النی:خدافظ✨ 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:88 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •موقعیت:آوین‌و‌شروین‌رسیدن‌خونه‌حامی‌و‌النی• النی:خوش اومد
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:89 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی؛وقتی شروین و آوین رفتن.. در و بستم و رفتم تو اتاقم.. روی تخت نشستم و یه جعبه ای رو اوردم.. در جعبه رو باز کردم.. دو جفت جوراب صورتی برای بچه ای که قرار بود یه روزی اینو پاش کنم.. خودم بافته بودم.. چند سال پیش مامانم(الینا)بهم یاد داده بود.. یه پاپیون صورتی هم داشتن.. چشام پر از اشک شدن و اشکام سرازیر شدن.. کاش اون اتفاق نمی‌افتاد و همه چی بهتر از این بود.. پس فردا قراره چند روز بریم رشت.. اگر اون تصادف اتفاق نمی‌افتاد.. الان با دخترمون میرفتیم مسافرت.. الان یه خانواده‌ی سه نفره بودیم.. خانواده‌ای که خیلی شاده.. ولی همه‌ی اینا "اگر"هست.. این اتفاق افتاد.. و دیگه نمیتونیم برگردیم دو ماه قبل.. دیگه نمیشه زمان و برگردوند عقب.. فقط‌..آره،همه‌ی اینا فقط یه "اگر" هست.. حامی:شروین و آوین رفتن.. النی هم رفت توی اتاق.. بیست دقیقه‌ای میشد که توی اتاق بود.. نگران شدم و رفتم طبقه بالا.. اروم در و باز کردم.. دیدم دو تا جوراب کوچیک برای نوزاد دستش بود.. با صدای در نگاهش اومد سمتم.. گریه کرده بود،چشماش قرمز شده بود و پر از اشک.. با دیدنم بغضش شکست و زد زیر گریه.. رفتم سمتش و کنارش نشستم.. مح.کم بغ.لش کردم.. حامی:چیشده قربونت‌برم چرا گریه میکنی تو؟ النی:ح حامی...اگه دوماه‌ پیش اون اتفاق نمی‌افتاد ما پس فردا با دخترمون میرفتیم رشت(گریه) حامی:همش تقصیر منه..ببخشید،میخوای به بچه ها زنگ بزنم بگم مسافرت و کنسل کنن یا خودشون برن اگه تو حالت خوب نیست؟(بغض) النی:هیچی تقصیر تو نیست..اینم تو سرنوشت ما بوده‌‌..ن نه کنسل نکن من چون اینا رو دیدم گریم گرفت..بعدشم وقتی بریم مسافرت صدرصد روحیم عوض میشه؛ حامی:باشه عزیزم،هر چی تو بگی،ا اینا چیه؟ النی:الینا مامانم چند سال پیش از بچه‌گی یادم میداد جوراب یا شال گردن ببافم..اینم برای دخترمون بافته بودم.. حامی:قربونت‌برم من..بیا بغ.لم(بغ.لش‌کردم) النی:ح حامی حامی:جان‌دلم؟ النی:قول میدی که‌..هیچوقت من و تنها نزاری؟ اگه اتفاق بیوفته یا بخوای من و تنها بزاری من دیگه نمیتونم زندگی کنم..بدون تو نمیتونم هیچوقت زندگی کنم... حامی:این حرفا چیه میزنی تو،کی گفته من میخوام تورو تنها بزارم؟من تا آخر عمر کنارتم🦦💓 النی:قول میدی؟🙂 حامی:قول میدم😃خوبه حالا؟ النی:اوممم😔 حامی:حالا پاشو بخوابیم فردا کلی کار داریم..شبش هم باید وسایلمون و جمع کنیم النی:باشه🦦 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•پیجم داخل اینستا✨•
استوری جدید حامیم💘>>
اد نظر دهی میخوام..💓 ִֶָ𓏲࣪ مایلی بیا پیوی🦦⋆ پیویم؟ @pv_zeynabe _ چنلم؟ @hamimmoonn
هر وقت بابام میگه ببینم چی میشه اون کار و برام انجام میده.. امید وارم این دفعه هم همینجوری باشه و نخوره تو ذوقم..🛐😔
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:89 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی؛وقتی شروین و آوین رفتن.. در و بستم و رفتم تو اتاقم.. ر
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:90 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 [صبح‌روز‌بعد] النی؛بیدار شدم و صبحونه رو آماده کردم.. یه دوش کوتاه گرفتم .. گوشیم زنگ خورد،برداشتمش.. آوین:سلامم چطوری؟ النی:خوب تو چی؟ آوین:تو خوب باشی منم خوبم،میگم دیشب چیزی شده بود؟ النی:ن نه چطور؟ آوین:آخه دیشب اصلا حرف نزدی،چیزی هم نگفتی،نگران شدم النی:ی یاد اون اتفاق افتاده بودم..دلم گرفته بود همین آوین:بمیرم من،الان بهتری؟ النی:خدانکنهه،اره الان خوبم🙂 آوین:خوبه خب،میگم بریم خرید برای فردا؟ النی:اره خوبه،روحیمون هم عوض میشه🦦 آوین:خب من دو ساعته دیگه میام دنبالت خوبه؟ النی:اره عالیه خب میبینمت خدافظ آوین:خدافظ🦦 حامی:کیو میبینی ؟😃 النی:عه بیدار شدی،ترسیدم🤣 حامی:ببخشید یه دفعه و بی صدا اومدم🤣 النی:اشکال نداره 🤣 حامی:خب کیو میخوای ببینی؟🦦 النی:با آوین میخوایم بریم خرید یه دوساعت دیگه😔 حامی:خوشبگذره قشنگم🤏🏻 النی:قربونت‌برممم🦦💘 النی:صبحونه رو آماده کردم بیا بشینیم بخوریم حامی:دستت درد نکنه النی:کاری نکردم که🤓 النی؛صبحونه رو خوردیم.. حامی کاراشو کرد و رفت بیرون منم کم کم کارامو کردم تا آوین بیاد‌... داشتم آرایش میکردم که زنگ در خورد.. در و باز کردم..کسی نبود..فقط یه نامه بود.. نامه رو برداشتم و بازش کردم،شروع کردم به خوندنش.. نامه:قراره انتقام کاری که باهام کردین و بدید،منتظر باشین! _عادل النی؛نمیدونم چرا با خوندن اسم عادل دستام لرزید.. حامی نباید اینو ببینه.‌.نامه رو پاره کردم و انداختمش دور.. یه لیوان اب خوردم تا حالم بهتر شه.. دوباره زنگ در خورد.. در و آروم باز کردم.. آوین بود.. آوین:من اومدمممم🦦 النی:خوش‌اومدی خوشگلمم😔✨ آوین:فدات شم،آماده نیستی که هنوز🗿 النی:وایسا لباسم و بپوشم اماده‌ام آوین:باشه پس من اینجا منتظرتم🦦 النی:باشه؛سریع میام.. 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪