eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
385 دنبال‌کننده
439 عکس
29 ویدیو
2 فایل
داستان یک شب..🤍. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست☁️. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌬. با ما همراه باشید!🌚. Start:1404/11/22 | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
توروخدا پارت اخرو امشب بده من راحت بخوابم🗣
دیگه وقتشه داستان یک شب تموم شه ، نه؟
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:97 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 آوین:بچه هاا بیاین اینجاا النی:چیه؟ آوین:ماه و ببینین!کا
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:98 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •صبح روز بعد• النی:چشامو باز کردم.. سردرد عجیبی داشتم از تخت بلند شدم و جوری که بقیه بیدار نشن رفتم طبقه پایین تا قرص بخورم.. گلومم درد میکرد،یه لیوان آب ولرم خوردم.. به خاطر اینکه الان بیدار شدم قطعا گلوم درد میکنه وگرنه چیزی نیست.. لیوان و گذاشتم توی سینک که‌... حامی:خوبی؟ النی:واییییییی ترسیدمممم حامییی🗿💔 حامی:مگه من ترس دارمم🗿🤣 النی:نهه خب یه دفعه اومدی😔 حامی:ببخشید عزیزم،چیزی شده قرص خوردی؟ النی:یکم سردرد و گلو درد داشتم،چیزی نیست خوبم حامی:خب بریم دکتر النی:میگم چیزی نیست خوب میشیم حامی🦦 حامی:اگه تا عصر خوب نشدی میبرمت دکتر،باشه؟💆🏻‍♀ النی:حامیییی حامی:حامی نداره میریم😃 النی:باشه😔 آوین:چیشده اول صبحی سر چی بحث میکنین؟😂 النی:عهه بیدار شدیییی حامی:ببخشید بیدارتون کردیم شروین:اول صبح کی بیدار میشه حامی:اول صبح؟🗿.. 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:98 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 •صبح روز بعد• النی:چشامو باز کردم.. سردرد عجیبی داشتم از ت
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:99 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 حامی:اول صبح؟ظهره🗿 شروین:واقعا😐مگه ساعت چندهه النی:عااا،12 شروین:وای آوین:صبحونه بیارم بخوریم؟ حامی:دیگه صبح نیست🗿ولی باشه 🤣 آوین:خب حالا😐😐 •بعد از صبحونه(در اصل ظهرونه🗿)• النی:پاشید بریم بیرون دیگه حامی:بزار عصر بریم خب آوین:نهه الان پاشید بریم تورو خداا النی:اوممم خواهشاااا حامی:النیی النی:حامی اگه نیاین خودمون میریم🗿 حامی:باشه میایم،شروین پاشو یه چی بموش بریم شروین:من همینجوری اوکیم🗿 حامی:واو •چند دقیقه بعد• آوین،النی:بریم ما حاضریم حامی:بریم النی:رفتیم و کل پاساژ ها رو گشتیم.. کافه هم رفتیم و یه چی خوردیم.. انقدر توی خیابونا چرخیدیم که نفهمیدیم کی شب شد.. در اصل خیلی بهمون خوش گذشته بود که نفهمیدیم چجوری زمان گذشت.. النی:میگممم حامی:جان؟ النی:بریم یه رستوران شام بخوریم آوین:فکر خوبیه شروین:من پایم حامی:خب میریم خونه یه چیزی درست میکنیم میخوریم النی:حامییی فردا میریم تهرانن خببب امشب بریم رستورانن آوین:اره النی راست میگهه حامی:مگه تو گلوت درد نمیکرد؟ النی:مگه نگفتم،قرص خوردم خوب شدم🗿 حامی:الان همتون پایه این؟ شروین:بلهه آوین،النی:مگه میشه پایه نباشیم؟🦦 حامی:ب باشه میریم.. النی:رفتیم یه جایی که یکم قدم بزنیم لب ساحل و هوا بخوریم.. شروین و آوین جلو تر از ما بودن.. قیافه حامی یه جوری بود.. انگار یه چیزی شده بود.. النی:حامی حامی:جانم؟ النی:چیزی شده؟ حامی:ن نه چطور؟ النی:صورتت یه جوریه حامی:نه فقط یکم خسته ام النی:اگه مشکلیه بهم بگو،باشه حامی:مگه میشه من چیزی رو به تو نگم اخه؟ النی:قربونت برم من💕✨ آوین:خب بچه ها دیگه بریم رستورانن النی:باشه اومدیم حامی:النی یه لحظه وایسا،یه چیزی بهت بگم النی:عا باشه،بچه ها شما برین توی ماشین ما الان میایم شروین،آوین:باشهه النی:بگو حامی:خیلی دوست دارم النی! خیلی.. حتا هر روز بیشتر از قبل دوست دارم و عاشقتم.. خب؟اینو هیچ وقت فراموش نکن باشه؟ النی:م منم عاشقتم ولی حامی چیزی شده من و نگران نکن! حامی:نه چیزی نشده فقط خواستم بهت یاد آوری کنم که هیچ وقت یادت نره النی:ا اخه... آوین:بیاین دیگههه حامی:بیا بریم بچه ها منتظرن النی:ب باشه 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪