𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:99 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 حامی:اول صبح؟ظهره🗿 شروین:واقعا😐مگه ساعت چندهه النی:عااا،
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:100
𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1
النی:نگران بودم
نمیدونستم چی شده که همچنین اتفاقی افتاده
دستام سرد بود از استرس
که دست گرمی روی دستم نشست
نگاهی کردم..
دست حامی بود..
لبخندی که روی صورتش بود باعث شد لبخند بزنم..
و گرمای دستاش باعث شد دستام گرم شن..
نگرانیم کمتر شد..
تا خود رستوران اهنگ گذاشتیم و بلند خوندیم..
رسیدیم به رستوران ..
همه پیاده شدیم جز حامی..
حامی:شما برین سفارش بدید اینجا جا نیست من اونور پارک کنم بیام
النی:زود بیای باشه
حامی:الان میام عشقم
شروین:باشه داداش..
النی:رفتیم سمت رستوران..
در و باز کردیم و رفتیم داخل..
خواستیم بشینیم که صدای داد و یه صدای بلندی اومد..
همه برگشتیم سمت بیرون..
حامی افتاده بود روی زمین و یه ماشین روبهروش..
نگاهم رفت سمت راننده..
عادل بود..
اون هم به من نگاه کرد و لبخند زد..
دویدم سمت حامی..
عادل سریع از کنار رد شد و رفت..
دور حامی پر از خون بود
دستم رفت سمت صورتش..
النی:حامی(داد)حامی نه پاشو حامی خواهش میکنم حامییی(داد)
نگاهم خورد به خونی که داره از سرش میاد..
بدنم قفل شد..
کل بدنم و سرما گرفت..
النی:آمبولانس..زنگ بزنین..بدویین دارین به چی نگاه میکنین بدویین(گریه)
النی:ن نه حامی دووم بیار چیزی نمیشه باشه؟
باشه تو بیدار میشی دوباره میگی چقدر من و دوست داری منم میگم عاشقتم باشه پس الان نه حامی الان نه(گریه)
اون شب آمبولانس اومد..
حامی و بردن بیمارستان..
بردنش داخل اتاق..
صدای دکتر تا بیرون میومد..
اشک های النی هر لحظه تند تر از قبل میشدن و بیشتر میریختن..
همه منتظر یه خبر بودن
اینکه بدونن حامی حالش خوبه
همین
دکتر اومد بیرون.
دستکشش و در اورد و گفت..
دکتر:تمام تلاشمون و کردیم،ولی متاسفانه...غم اخرتون باشه
النی:چ چی؟
چی میگی آقای دکتر شوخی میکنی دیگه؟
بگین حامی خوبه من میدونم شوخیه
میدونم حامی بهم گفته بود چقدر من و دوست داره مشخص بود..
بگین خوبه ..بگین دیگه..
دکتر:متاسفام..ما همهی تلاشمون و کردیم
النی:یعنی چی چی میگین شما امکان نداره حامی من زندهاس دارین دروغ میگین(داد،گریه)
آوین:النی دورت بگردم من اروم باش قشنگم(گریه)
شروین:النی اروم باش..
النی:نفهمیدم چی شد..
پاهام شل شدن و با افتادم زمین..
چشام بسته شدن و پخش شدم روی زمین..
•چند دقیقه بعد•
النی:چشامو باز کردم..
توی اتاق بودم..
سرم بهم وصل بود و آوین و شروین کنارم بودن..
بلند شدم..
آوین:النی بلند نشو الان
النی:ولم کن(سرم و در اوردم و از تخت بلند شدم)
آوین:النیییی
النی:رفتم بیرون که دکتر و دیدیم..
النی:آقای دکتر..میخوام حامی رو ببینم..
دکتر:به سرد خونه منتقلش کردیم بفرمایید اینجا..
النی:دنبال دکتر حرکت کردم و رفتیم داخل یه اتاق..
روی یه تخت پارچه سفیدی روی یه کسی بود..
دست دکتر رفت سمت پارچه که یه دفعه..
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱👀 ִֶָ𓏲࣪
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:100 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی:نگران بودم نمیدونستم چی شده که همچنین اتفاقی افتاده
پارت جدید تقدیم نگاهتون🤍𖦹
شنوای نظرات شما هستم☁️𖦹
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯✨ ִֶָ𓏲࣪ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:100 𝗙𝗮𝘀𝗹☁️1 النی:نگران بودم نمیدونستم چی شده که همچنین اتفاقی افتاده
باید بگم یه پارت دیگه هست ، اونو فردا میدم✨
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
پارت جدید تقدیم نگاهتون🤍𖦹 شنوای نظرات شما هستم☁️𖦹 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_
عررررررر یزییددددد😭😭😭
.
خودم سر نوشتن پارت گریم گرفت🚮
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
پارت جدید تقدیم نگاهتون🤍𖦹 شنوای نظرات شما هستم☁️𖦹 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_
تو خیلی ظالمییییی 😭😭😭😭
میدونی امروز صبح که اومدم خوندم چقدر حالم بد شددددد؟ 😭💔
توروخدا بزار یه اتفاقی بیوفته حامی دوباره برگرده😭💔💔💔
ولی بدون اگه این کارو با حامی کنی من تا یک ماه آدم نمیشم:))))) 😭😭😭🥲🥲🥲😭
.
دورت بگردم من ببخشید:)
اما هنوز که پارت اخر و ندادم🙂