𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:15 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 چند ساعت بعد:) آﻭﺍ🩰 چشامو اروم اروم باز کردم بالاسرم یکی وایساده بود کمی توج
𝗣𝗮𝗿𝘁:16
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
دلـارامـ🎀
آوا زنگ زد
گفت بیاید یه کافه
آدرسشو هم فرستاد
یه چی پوشیدم و سریع
رفتم سمت کافه
مـحـیـا🎈
داشتم غذا درست میکردم
که آوا زنگ زد و یه ادرس کافه رو
گفت
منم یه لباس عادی پوشیدم و
سوار ماشین شدم و. رفتم کافه
آﻭﺍ🩰
رسیدم کافه
منتظر دلارام و محیا بودم
که چشم خورد به چند تا میز
اونور تر
خودش بود!
حامی....
نمیدونم چرا از اول..
از اول که دیدمش
یه برق عجیبی توی چشم بود..
نمیدونم این حس چیه..
عشق یا....
یا چی!؟
من چم شده..
محو صورتش شده بودم..
اون خندش..
صداش.
واییی آوا چت شده..
انقدر محو چهره اش شده بودم..
که اصلا حواسم به هیچی نبود...
با صدای دلارام به خودم اومدم..
دلارام:هوی!آوا کجایی!
آوا:ها...چی چیزه اینجام اومدین؟
محیا:سه ساعته داریم صدات میزنیم🗿
آوا:ببخشید حواسم نبود بشینین
دلارام:خب بگو اون موضوع مهم رو
آوا:(تعریف کردن کل ماجره)
دلارام:آوا مطمئنی؟اون فقط یه خواب بوده
آوا:(استینم رو بالا زدم و علامت رو نشون دادم)اگه خواب بود این علامت روی دست من بعد از خواب بود!
محیا:وای!این....یعنی چی!
آوا:یعنی یه کسی به اسم A داره با ما بازی میکنه اما کیه!
دلارام:یا خدا...
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:16 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 دلـارامـ🎀 آوا زنگ زد گفت بیاید یه کافه آدرسشو هم فرستاد یه چی پوشیدم و سریع
پارت جدید خدمت نگاهتون˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
شنوای نظرات شما هستم˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم