نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
باح باح🛐💘 چه خوشگلللللللللل😭💞🎀
چشات قشنگ میبینه🤓✨💘
زاپاس باشد!!!!!
اونجا میگم چرا.....
https://eitaa.com/joinchat/3060467253Cdacc0f34b3
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:37 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حـامـیـ🖇 نفهمیدم.. آوا پرت شد پایین.... خون جلوی چشامو گرفته بود.. رفتم سمت ا
𝗣𝗮𝗿𝘁:38
𝗙𝗮𝘀𝗹:1
{سه ساعت بعد}
حـامـیـ🖇
چشام خشک شده بود..
دکتر از اتاق اومد بیرون..
سریع رفتم سمتش...
حامی:اقای دکتر..حالش خوبه؟
دکتر:اقای صالحی خانوم مرادی ضربه بدی به بدنش وارد شده...همونجور که گفتین از ۵ طبقه به پایین پرت شده...خداروشکر سرشون ضربه جدی ندیده ولی دستشون متاسفانه شکسته که چند هفته باید توی گچ باشه که بعدش خوب میشه امشب هم باید پیش ما بمونه به خاطر اینکه مشکلی براشون پیش نیاد بعدا صبح میتونه مرخص شه...
حامی:خیلی ممنونم.
دکتر:وظیفه بود...
آﻭﺍ🩰
چشامو باز کردم..
نوری که بالای سرم بود باعث شد دوباره چشامو ببندم..
ولی بعدش اروم اروم دوباره چشامو باز کردم..
سرم زو چرخوندم...
حامی کنارم بود...
با صدایی که گرفته بود صداش زدم...
اوا:حامی..
حامی:جان حامی..خوبی تو؟
اوا:خخوبم...چی شد...امیر...
حامی:امیر رفت زندون..نگران نباش...
آوا:حامی ببخشید...
حامی:چرا تو میگی ببخشید من نباید میزاشتم بری خونه برات خطرناک بود تقصیر منه...
آوا:نه تقصیر تو نیست من باید از همون اول توی ماشین بهت میگفتم امیر قا.تله
حامی:مهم نیست عشقم تو فقط خوب شو باشه؟
آوا:باشه....
𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱