eitaa logo
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
380 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:45 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 جانا:نکنه اتفاقی بیوفته...نریم؟ آوا:نه جانا میریم‌..... آﻭﺍ🩰 رفتیم نزدک تر.
𝗣𝗮𝗿𝘁:46 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 رفتم توی ماشین نشستم جانا هم پشت سرم اومد میخواست سوال بپرسه که... آوا:الان نه جانا! جانا:باشه... آﻭﺍ🩰 این با چه رویی اومده اینجا.. با چه جرئتی اومده اینجا؟... چطور میتونه به من بگه دخترم.... من بابامو 10 سال پیش خاک کردم... تو قلبم خاکش کردم.... {پرش زمانی به 10 سال قبل} آﻭﺍ🩰 14 سالم بود خیلی ذوق زده بودم که بابام داره از سر کار میاد... اون شب مامان خیلی زحمت کشید.. کلی وقت گذاشت میز رو چیند... که با بابا 2 نفره شام بخورن.. من و آریا هم قرار بود وقتی بابام اومد بریم بیرون.. بابام اون موقعه یه سفر کاریه 10 روزه رفته بود کیش.. 10 شب بابامو ندیده بودمش.. مامانم هر شب از سختی هایی که بابا کشیده میگفت... زنگ خونه خورد و بابا اومد تو.. سلام و احوال پرسی کردیم و من و آریا رفتیم بیرون.. قرار شد هر وقت شامشون تموم شد مامان زنگمون بزنه.. اما... یک ساعت گذشت... دو ساعت گذشت.. دیگه نگران شدیم و رفتیم سمت خونه... در رو باز کردیم... همه چی به هم ریخته بود.. ظرف های غذا شکسته بود... رفتم سمت اتاق مامان بابا.... دیدم مامان با تنی بی جون روی تخت افتاده و از سرش داره خون میاد... مامان رو بردیم بیمارستان.. چند روز توی کما بود اما بعدش خوب شد ... چیزی که بهمون گفت باعث شد دهنمون باز بمونه... مامان بهمون گفت روی پیراهن بابا... رد یه رژ زنونه بود... یه رژ قرمز پررنگ.‌‌‌‌... گفت اولش شک کردم که شاید رد یه کثیفی باشه.. اما وقتی بیشتر توجه کرده.. دیگه نه رد رژه!.... رنگ اون رژ هم رنگی بوده که دقیقا مامان من ازش بدش میومده... مامانم شروع کرده به بابام چیزی گفتن... بابام هم شروع کرده کتک زدن مامانم رو... مامانم وقتی چمدونش رو جمع کرده گه بره... بابام با گلدون به سرش ضربه زده... من فقط ۱۴ سالم بود! چجوری میتونستم خیا‌.نت بابام به مامانم رو فراموش کنم؟ {پایان پرش زمانی} آﻭﺍ🩰 اشک هام از چشمانم سرازیر شد.. اره.. من از اون روز بابام رو مرده دونستم.. بابام هم اون موقعه فرار کرده بود فرانسه... با همون زنش.... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
پایان حمایتی💘 لف بعد از حمایتی؟ ریپ شدن اکانتتون و 🐘 شدن اکانتتون💆🏻‍♀ تگ ها بعد از 10 دقیقه پاک میشه✨
چنل دیلی من میاین؟👀 Chanal: @Zeyno_io
هر روز که به شب می‌رسد˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ یعنی تمام دغدغه‌ها را به دستِ مهتاب بسپار˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ آرام بگیر تا فردا، برایِ همان˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ «ادامه‌ دادن» و «دوست داشتن»ها، دوباره متولد شوی˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ شبتون بخیر🌚🤍˖ֶָ֢ ׅ ֹ ៸៸ׅ
هدایت شده از  - اغتـشاشـاتِ‌ متـولـدیـن .
آبان ، اون‌طور که فکر میکنی عاشقت نیست میتونی بازم بیشتر فکر کنی .
آبان ، اون‌طور که فکر میکنی عاشقت نیست میتونی بازم بیشتر فکر کنی .