eitaa logo
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
381 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت بدم؟؟😭 تو ناشناس بگین🦦 20 تا پیام بیاد پارت رو میزارم✨ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:47 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 نمیدونستم چه جوری باید خودمو خالی کنم میخواستم داد بزنم میخواستم فریاد بز
𝗣𝗮𝗿𝘁:48 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حـامـیـ🖇 جانا زنگم زد و گفت که رفتن بیرون... هرچقدر به آوا زنگ زدم.. جواب نداد. خیلی نگرانش شده بودم.. یادمه یه کلید یدک داده بود بهم وقتی توی بیمارستان بود. رفتم سمت خونه آوا وقتی رسیدیم در رو باز کردم و رفتم داخل خونه همه جا رو گشتم نبود.. فقط یه اتاق مونده بود در اتاق رو باز کردم و رفتم داخل‌ اتاق.. روی تخت خوابش برده بود انگار اتاق مامانش بود رفتم کنارش روی تخت نشستم. یه نامه ای توی دستش بود نخواستم بخونم فقط اروم از دستش در اوردم و گذاشتم روی میز.خیلی اروم و معصوم خواب بود.اروم دستمو بردم سمت موهاش..موهای طلائیش از همه چی قشنگ تر بود.. اروم اروم چشاشو باز کرد و با اون چشای مث دریاش زل زد بهم.. آوا:سلام... حامی:سلام قلبم...خوبی؟ آوا:اوم... حامی:رد اشک روی صورتته...گریه کردی؟جانا میگفت رفتین.... آوا:حامی....الان حالم خوب نیست...میشه بعدا بگم؟باشه؟ حامی:باشه قربونت برم...من برم بیرون تو استراحت کن.. آوا:باشه...مرسی... آﻭﺍ🩰 نمیدونم چرا اینجوری کردم چرا باید به خاطر یه ادم بی ارزش اینجوری خودمو ناراحت کنم؟نفس عمیقی کشیدم و سریع در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون...خداروشکر حامی لب در بود و داشت میرفت که بهش رسیدم... آوا:حامییی حامی:جانم چیزی شده؟ آوا:نه بابا چیزی نشده فقط وقتت خالی هست بریم بیرون؟ حامی:من همیشه برای شما وقتم خالیه بانو! آوا:خب باشه صبر کن برم لباس بپوشم بریم باشع؟ حامی:چشم... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:48 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 حـامـیـ🖇 جانا زنگم زد و گفت که رفتن بیرون... هرچقدر به آوا زنگ زدم.. جواب نداد.
𝗣𝗮𝗿𝘁:49 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 رفتم و یه چی پوشیدم یه آرایش ملایم و ساده زدم و رفتم بیرون حامی تا نگاهش بهم افتاد چشاش برق زد... حامی:به به چه خوشگل شدی بانو آوا:قربونت برم🤓✨ حامی:خب بریم؟ آوا:بریم.... {سه سال بعد} آﻭﺍ🩰 سه سال گذشته بود خداروشکر نه خبری از امیر بود نه از بابام من و حامی ازدواج کرده بودیم و خیلی خوشبخت بودیم خیلی همو دوست داشتیم و هیچی دیگه مانع با هم بودن ما نمیشد....توی اتاق داشتم خاطراتمون رو می‌نوشتم که در باز شد... حامی:عشقم؟ آوا:جانم؟ حامی:بریم بیرون؟ آوا:اوکیه بیرون منتظر باش لباس بپوشم بیام باشه. حامی:باشه قلبم منتظرتم💘 آوا:باشع.... {سی دقیقه بعد} آﻭﺍ🩰 داشتیم همینجوری کنار ساحل راه میرفتیم کهیه صدای خیلی آشنایی از پشت سرمون اومد..... 𝗧𝗼 𝗕𝗲 𝗖𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱
استایل آوا بانو💘 •مربوط به پارت 49• کپی؟با چنلت خدافظی کن🤷🏻‍♀
استایل حامی💘 •مربوط به پارت 49• کپی؟با چنلت خدافظی کن🤷🏻‍♀
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:49 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 رفتم و یه چی پوشیدم یه آرایش ملایم و ساده زدم و رفتم بیرون حامی تا نگاهش ب
𝗣𝗮𝗿𝘁:50 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 هر دو همزمان برگشتیم.. چیزی که دیدیم باعث شد بیام پشت حامی چون ترسیده بودم...امیر بود...این چجوری آزاد شد؟تفنگی که دستش بود و اورد بالا و شلیک کرد‌.....نفهمیدم چجوری حامی رو پرت کردم کنار و گلوله به خودم خورد..... {چند ساعت بعد}. آﻭﺍ🩰 چشامو اروم اروم باز کردم.. توی یه اتاق پر نور بودم.. حامی هم کنارم نشسته بود.. تا من و دید بلند بلند شروع کرد به خندیدن🗿 حامی:وایییی آوااااا🤣🤣🤣🤣 آوا:حامی...تو خوبی؟ حامی:عشقم چرا افتادی جلو گلولهههههه(با خنده) آوا:میشه بهم بگی چی شده؟ حامی:ببین قربونت برم...امیر دو روزه از زندان فرار کرده... آوا:تو اینو چرا به من نگفتی؟ حامی:چون میترسیدم استرس بگیری تو گوش بده...میدونستیم میاد سراغ من پس با بچه ها یه نقشه ای کشیدیم کل ساحل رو بستیم و کل بچه های خودمو با لباس شخصی فرستادیم اونجا... آوا:یعنی همه اون آدما پلیس بودن؟ حامی:اره...منم لباس زد گلوله پوشیده بودم...اگر میدی تیر خوردم برمیگشت و بچه های ما هم اونو میگرفتن...ولی تو کل نقشه رو به باد دادی🤣🤣🤣 آوا:برو برو به جای اینکه بگی حالت خوبه عشقم میخنده برو با من حرف نزن🗿 حامی:ببخشید قلبمم🤓🥺 آوا:اینجوری خودتو لوس نکن فرفری حامی:من فرفری تو تو هم قلب من باشه!؟ آوا:باشه.🦦🎀. حـامـیـ🖇 سرمو بردم نزدیک به سرش و بو...سه ای روی پیشونیش کاشتم.. بعد هم هر دومون لبخند زدیم و خندیدیم ما داستانمون رو با گریه شروع کردیم و الان داستانمون رو با خنده هامون تموم کردیم...... پایان:)❤️‍🩹
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗣𝗮𝗿𝘁:50 𝗙𝗮𝘀𝗹:1 آﻭﺍ🩰 هر دو همزمان برگشتیم.. چیزی که دیدیم باعث شد بیام پشت حامی چون ترسیده بود
خب.. رسیدیم به آخر رمان رویایی دروغین.. که از یه رویای دروغ شروع شد.. این رمان ناراحتی داشت.. خوشحالی هم داشت.. امید وارم از این رمان خوشتون اومده باشه.. عاشقتونم.. یکم زمان بدید.. یکم به خودم بیام یکم بتونم ذهنمو جمع کنم و رمان بعد رو شروع کنیم.. اگر بتونم یکشنبه شروع میکنیم.. اگر هم بشه که فردا من از خدامه.. نظرتون در باره این رمان توی ناشناس میشنوم... عشق منین!خب؟ نظرتون؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_8n95alx&btn=میشنوم
عرررررررررررررررررررررررررررررر🛐😭💞
حامی صالحی💙. سن:28☁️ شغل:خواننده🌀. برادر جانا و پسر حمید و لیلا و دوست شروین و فرید و پسر خاله گیسو و گلسا🌬. شخصیت:مهربون،مودی،مردمی،خونگرم🌚.
اِلِنی رادمنش💙. سن:24☁️. شغل؛تو کافه کار میکنه🌀. دوست نورا و خواهر آراد و دختر الینا و پدرام🌬. شخصیت:مهربون،مودی،زودرنج.🌚