eitaa logo
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
378 دنبال‌کننده
446 عکس
29 ویدیو
2 فایل
سکوت اجباری🕯. سکوت کرد،نه برای خودش،برای کسی که عاشقش بود!✨️ لب هامون رو دوختن به سکوت..اما نگاهمون پر از صدا بود:) <داستانی از جنس عشق،درد، و راز هایی که نباید فاش بشن> *کاملا خیالی* | 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Pv: @pv_zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:1 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. این آراد تا مخ من و داغون نکنه ول نمیکنه... آراد:ت
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:2 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. مامان رفت گوشیمو برداشتم و همینجوری که داشتم وسایل و لباس رو برمی‌داشتم به نورا زنگ زدم چند تا بوق خورد که جواب داد.... النی:الو.. نورا:الو...جانم النی؟ النی:سلام خوبی گلبم🤓؟ نورا:سلام مرسی فدات شم تو خوبی؟🦦 النی:منم خوبم...میگم امروز داداشت می‌رسونتت دانشگاه؟ نورا:نه قربونت برم وحید امروز کار داشت با اسنپ میام چطور؟ النی:میخواستم بگم با هم بریم؟ نورا:اگه میتونی که اره باهم بریم‌. النی:باشه قربونت برم ۴۰ دقیقه دیگه پایین باش نورا:اوکیه...کاری نداری؟ النی:نه قربونت خدافظ نورا:خدافظ💘 𝗡𝘂𝗿𝗮💦. رفتم و یه لباس قشنگ انتخاب کردم و یه آرایش ملایم زدم... 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. لباسمو پوشیدم به ارایش ملایم زدم و کفشمو پوشیدم میدونستم ترافیکه زود تر راه افتادم بعد از ۴۰ دقیقه رسیدم... 𝗡𝘂𝗿𝗮💦. نگاه کردم به ساعت دیدم ۴۵ دقیقه شده سریع کفشم رو پوشیدم بدو بدو از پله ها رفتم پایین و دیدم النی رسیده سوار ماشین شدم.... النی:سلامممممم خوشگلللل نورا:سلاممم دنیام خوبی تو؟ النی:مرسی قربونت بریم دیگه دیر شد نورا:اوهوم استاد امروز میکشتمون🤣💔 النی:هعییییی🤣💔 موقعیت:دانشگاه✨ النی:بدووووو نوراااا نورا:به خدا دارم میدوممممممم النی:(در رو باز کردم)سلام استاد. نورا:سلام استاد امین:بیاین داخل استاد نیومده هنوز نورا:هوفففففف النی:خداروشکر.. امین:شانس اوردی النی النی:تو یکی حرف نزن😒 امین:چرا پرنسس؟ النی:تو یه بار دیگه بگو پرنسس جوری فکتو بیارم پایین که دکترام تشخیص ندن چجوری مردی!😃 امین:اوه اوه اخه جوجه تو که جرئت نداری! نورا:امین ببند دیگه مرتی.که.... النی:ولش کن بشین تورو خدا اصلا حوصله شو ندارم💆🏻‍♀. نورا:والا اعصابتو به خاطر اینا خورد نکن بی ارزشن😒 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🌀.
امین احمدی💙. سن:24☁️. شغل:دانشجو🌀. شخصیت:پرو،حسود🌚.
شروع داستانی طولانی با یک نگاه!🤍_ .. _داستانمون با یه نگاه شروع شد و با گریه تموم شد☁️_ فکر میکردم قراره تا آخر عمر کنارم باشی!ولی اشتباه فکر کرده بودم🌬_ میخواستم فقط مال خودم باشی ولی تورو بغل یکی دیگه دیدم..._ .. +من مال توم!اینو میفهمی؟ درسته..اشتباه کردم..ولی پشیمونم النی خواهش میکنم نکن! .. _من نکنم؟همه چی رو خودت شروع کردی بعد میگی ببخشم؟حامی واقعا ازت خسته شدم.. .. برای خوندن ادامه این داستان با ما همراه شو🌬. @hamimmoonn
نفوررر𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑺𝒖𝒌𝒐𝒕 𝑬𝒋𝒃𝒂𝒓𝒊༅
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:2 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. مامان رفت گوشیمو برداشتم و همینجوری که داشتم وسایل و
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯💙. 𝗣𝗮𝗿𝘁☁️:3 𝗙𝗮𝘀𝗹🌀:1 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. روی صندلی نشستیم امین همینجوری داشت ادامه می‌داد ولی ما بی توجه به حرفاش داشتیم حرف میزدیم.. نورا:خب پیجت در چه حاله؟.. النی:اعصاب خورد کن...چند وقته برای گرفتن کد پیام دادم ولی هیچ پیامی دریافت نکردم😭 نورا:وای...میخواستم هماهنگ کنیم بریم کنسرت اخه پس فردا کنسرته فردا ساعت ۶ هم بلیط فروشی.🦦 النی:ولش کن بابا..کنسرت رو بلیط بگیر یا میخوای من بگیرم بریم تهش اینه عکس نمیگیریم😭💔 نورا:باشه... النی:اوه..استاد اومددد... موقعیت:بعد از دانشگاه💘 النی:نورااا خیلی کلاس طول کشیدددد الان من تا برم خونه تا لباس عوض کنم و برم ساعت میشه 8 به خدا این عادل من و میکشه🗿 نورا:گو..ه میخوره عزیزم برو میرسی نترس...😃 النی:باشههه من برم خدافظ نورا:خدافظ💘 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. رفتم سمت خونه توی راه گوشیمو چک کردم..که ببینم پیامی برای کد پیجم اومده یا نه...و دیدم نه هیچ پیامی نیست...رسیدم خونه گوشی رو پرت کردم روی تخت...خیلی عصبی بودم..حدود ۱ ماه میشد پیام دادم اما هیچ...یه لباس خیلی ساده پوشیدم و یه رژ لب خیلی کم رنگ زدم و رفتم سمت کافه...رسیدیم و پیاده شدم..خداروشکر رئیس نبود وگرنه پا..ره بود....رفتم و لباسمو پوشیدم و اومدم بیرون.. عرفان:النی...بیا این سفارش رو ببر برای میز شماره ۵ النی:باشه بده من... 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. گوشیم صدا داد همینجوری که داشتم سفارش رو می‌بردم گوشی رو هم داشتم چک میکردم رفتم داخل اینستا....وای...وای....خودشهههههه..ادمین کانون جواب داد....کد رو گرفتم...نفهمیدم چجوری انقدر خوشحال شدم که...سینی ای که توی دستم بود افتاد....تازه گندی که زده بودم رو فهمیدم که گوشی رو خاموش کردم...نمیخواستم سرم و بیارم بالا...ولی مجبور بودم...سرم و اوردم بالا و دیدم....نه بابا...خواب میبینم...این حامیمه🗿نه بابا من کور شدم🗿😐ولی نه...خودش بود...با نگرانی نگاهم کرد...نمیدونستم چی بگم.... النی:وای....ببخشید اقای صالحی واقعا معذرت میخوام‌.... حامی:نه نه..مهم نیستت...شما خوبین؟حالتون خوبه...؟ النی:من...اره خوبم..بازم معذرت میخوام واقعا ببخشید!😭 حامی:واقعا چیز خاصی نیست..🙂 𝗘𝗹𝗲𝗻𝗶💙. همینجوری داشتم عذر خواهی میکردم ‌که یکی کتفم رو از پشت محکم گرفت و کشید...نگاهی کردم...عادل بود... خیلی محکم دستم رو فشار میداد...من و برد بیرون از کافه..با چشایی پر از نگرانی نگاهش کردم... عادل:تو میفهمی داری چه گو..هی میخوری؟(با داد) النی:رئیس...واقعا معذرت میخوام...از قصد نبود.... عادل:گه از قصد نبود؟آخه بدبخت!میفهمی داری چی کار میکنی؟ النی:گفتم که...ببخشید... عادل:(برگه های استخدامش رو توی صورتش پرت کردم)اخراج!!! النی:اما من..به این کار اختیج دارم! عادل:به من چه!میخواستی این کار رو نمیکردی.... 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🌀.