eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•پایان‌موقت
399 دنبال‌کننده
413 عکس
29 ویدیو
0 فایل
داستان یک شب..🤎. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست💫. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌝. با ما همراه باشید!☁️. Start:1404/11/22 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Me؟ @pv_Zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
1:چی بگم والا🤣 2:مرسیییی،فرشته که شمایینن😭💘 3:نمکدون کی بودی توو؟🤣🤣🗿
1:فدات شم مننن😭💕 2:عاااا
180K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماهلین رو یادتونه؟😭💕 شخصیت رمان آخرین دیدار😭 خیلی دوست دارم تو یکی از رمان های بعدی شخصیت اصلی باشه..
آلزایمر خفیف داشتن به روایت تصویر:
إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ… همه یه روزی می‌رن، ولی رفتنِ تو خیلی زود بود دخترکم… هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم قرار باشه یه روزی چنین پیامی رو توی چنلِ خودت بذارم و چنین حرفی بزنم.🙂💔 سارینای من، روحت شاد و نامت ماندگار جای خالی‌ت اینجا همیشه حس می‌شه دخترکوچولوم 🕊️🥀 ازتون میخوام اگر که در توانتون هست برای آرامش روح سارینامون ی فاتحه ای بخونید.😔🏴
الان دیگ پارت نمیدی؟ 🙂🥲 ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ الان میدم عزیزم
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•پایان‌موقت
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯🌝ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:36 𝗙𝗮𝘀𝗹🧸:1 •ساعت11 شب• النی:رفتم نورا رو رسوندم خونه و رفتم سمت خون
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯🌝ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:37 𝗙𝗮𝘀𝗹🧸:1 حامی:با حرفاش به قدری عصبی شدم که رفتم بیرون..سرعت ماشین هر لحظه تند تر میشد..گوشیمو خاموش کرده بودم..نمیدونستم چی کار کنم..سرعت ماشین رو کم کردم و برگشتم سمت خونه...در رو اروم باز کردم..رفتم داخل..النی رو مبل نشسته بود که با دیدن من اومد سمتم و محکم بغ.لم کرد... النی:کجا بودییییی،خیلی نگرانت شدم حامی:قبل حرفات باید نگران میشدی.. النی:حامی ولی من.. حامی:ولی تو چی..این دسته گل رو نگاه کن!اینو برا تو گرفته بودم..اومدم خونه نبودی زنگت زدم جوابمو ندادی!...وقتی هم اومدی خونه اینجوری کردی..النی مگه من چی کار کردم؟مگه کار اشتباهی کردم اخه؟ النی:نه...حامی واقعا معذرت میخوام من نفهمیدم اون موقعه چی گفتم خواهش میکنم..اشتباه کردم ببخشید.. حامی:میخوام بخوابم.. النی:اخه....باشه.. حامی:شبت بخیر النی:اینجا میخوابی؟ حامی:اره برو رو تخت بخواب... النی:بدون هیچ حرفی رفتم تو اتاق..رو تخت دراز کشیدم.. •موقعیت:ساعت7‌صبح• النی:تا الان بیدارم..نمیدونم چی کار کنم..حامی خیلی ازم ناراحت شد..منم مقصرم..چرا اون حرف رو زدم..چرا باید همچنین حرفی بزنم کهاینجوری بشه..بلند شدم و رفتم به صورتم به آبی زدم..زیر چشام سیاه شده بود..رفتم پایین..حامی خواب بود...کنارش نشستم..دستامو توی موهای فرفریش کردم..فرفری خودم!...کاش میشد اون حرف هارو نمیزدم..کاش میشد همچنین کاری نمیکردم..کاش لال میشدم و اونجوری نمیگفتم که ناراحت بشی... حامی:یک ساعت بود که بیدار شده بودم...که دیدم النی داره میاد پایین..خودمو به خواب زدم..اومد کنارم و شروع کرد به حرف زدن..حرفاش..نمیدونستم باید چشامو باز کنم و بگم تمام ماجرا رو..یا همینجوری ادامه بدم و هیچی نگم..ولی نمیشد..اگر اون موقعه می‌فهمید شاید عصبی تر میشد..چشامو باز کردم... النی:ب..بیدار شدی؟ حامی:بودم(بلند شد) النی:حامی..من چقدر باید بهت بگم ببخشید هوم؟ حامی:نگو النی چون من ازت ناراحت نیستم باشع؟ النی:راست میگی؟ 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🧸ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•پایان‌موقت
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯🌝ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:37 𝗙𝗮𝘀𝗹🧸:1 حامی:با حرفاش به قدری عصبی شدم که رفتم بیرون..سرعت ماشین
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯🌝ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:38 𝗙𝗮𝘀𝗹🧸:1 حامی:اره.. النی:چیزی شده؟ حامی:چیزی...نه •موقعیت:6ماه بعد• النی:تو این شش ماه همه چی خوب بود زندگی من و حامی اروم بود و همه چی خوب پیش می‌رفت رفتم طبقه پایین که دیدم حامی از سرویس اومد بیرون النی:سلام صبحت بخیررر💞من صبحونه رو آماده میکنم حامی:صبح تو هم بخیر عشقم✨باشه منم میرم یه دوش بگیرم النی:باشه فدات شم🎀🙂 حامی:رفتم طبقه بالا که یه پیامک برام گوشیم اومد..دوباره اینه...ولم نمیکنه...(صفحه چت رو میزارم براتون)جوابشو دادم و رفتم... النی:میز رو چیدم و دیدم حامی داره میاد پایین. حامی:دستت درد نکنه النی:خواهش میکنم کاری نکردم که🙂💞 حامی:امروز کار خاصی داری؟ النی:نه..شاید با بچه ها بریم بیرون.. حامی:اهان...باشه النی:چطور؟ حامی:خواستم بگم ببینم اگه تنهایی ببرمت خونه مامانم اینا النی:مگه تو خونه نمیمونی؟ حامی:نه یه کاری دارم النی:میشه بگی چه کاری؟ حامی:باید یکی رو ببینم النی:باشه.... •موقعیت:بعد از صبحونه• النی:به سلامت حامی:خدافظ النی:حامی رفت رفتم طبقه بالا که گوشی حامی رو دیدم..خواستم رد شم که صدای پیامک اومد..گوشی رو برداشتم و پیامک رو خوندم..ی..یعنی چی!...این چیه دیگه...وای..حامی داری چی کار میکنی...چشام پر از اشک شد...گوشی رو گذاشتم که صدای زنگ در اومد...رفتم و از چشمی در دیدم حامی بود..اشک هامو پاک کردم و در رو باز کردم.. حامی:النی گوشیمو جا گذاشتم برام میاری؟ النی:اره وایسا...بیا حامی:مرسی عزیزم مراقب خودت باش النی:خدافظ.. النی:در رو بستم..چرا اینجوری شده..چرا داره اینجوری میشه زندگی ما...تمومی نداره...من باید اینو به حامی بگم..ببینم جوابی داره بگه یا.. •چند‌ساعت‌بعد• النی:داشتم خونه رو مرتب میکردم که یه پیامک برای گوشیم اومد... پیامک:اگر میخوای بدونی شوهرت همش کجاست بیا اینجا!نیم ساعت دیگه باید اینجا باشی! النی:دستم لرزیدن..چ..چرا اخه...رفتم داخل پروف اون زن..ای..ن..این گیسو بود!دختر خاله حامی..حامی داری چی کار میکنی..یه لباس پوشیدم و سریع رفتم سمت لوکیشن.. •موقعیت:نیم ساعت بعد و مکان لوکیشن• 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🧸ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ
عالی بودن النی اشتباه میکنی حامی خیانت نمیکنه اون گیسو.... ول کن نیس