•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
فنای حامیم.. یعنی ما رو نمیخواین 405 تایی کنین؟🙂💔
چرا،،
تا فردا صب کن 👌🏻
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯🌝ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:38 𝗙𝗮𝘀𝗹🧸:1 حامی:اره.. النی:چیزی شده؟ حامی:چیزی...نه •موقعیت:6ماه
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯🌝ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ
𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:39
𝗙𝗮𝘀𝗹🧸:1
النی:پیاده شدم..رفتم جلو تر...یه ویلای خیلی شیک خارج از شهر..رفتم سمت در ویلا..در باز بود..اروم رفتم داخل..صدای حامی اومد که پشت دیوار اتاق وایسادم...
گیسو:میدونم دوسم داری،چرا به النی نمیگی؟
حامی:گیسو..حوصله ندارم،النی نباید بفهمه فهمیدی؟
النی:دیگه نمیتونستم بشنوم..گوشامو گرفتم..رفتم سمت اتاق..کمی داخل رو نگاه کردم..گیسو رفت سمت حامی و بغ..لش کرد..دیگه نمیخواستم اونجا بمونم...سریع از خونه رفتم بیرون و سوار ماشین شدم و حرکت کردم سمت شهر...
حامی:هوییی(هلش داد)داری چه غ.لطی میکنی زنی.که روا..نی!چرا نمیفهمی من دوست ندارم ولم کن دیگه از زندگیم برو بیرون مگه نمیبینی زندگیم خوبه همه چی خوبه چرا میای گند میزنی به همه چیه ها(داد)
گیسو:ولی یه زمانی دوسم داشتی؟.
حامی:یه زمانی که داری میگی 8 سال پیشه میفهمی؟دیگه نمیخوام ببینمت(رفت)
گیسو:اقا حامی..حالا که تو من و دیگه نمیخوای ببینی..با این کاری که با زنت کردم دیگه تورو نمیخواد ببینه..(اروم)
النی:هر لحظه سرعت رو بیشتر میکردم..انگار میخواستم خودمو بکشم..ولی نه...ماشینو زدم کنار..پیاده شدم...نفسم بالا نمیومد..نفس نفس میزدم..نمیدونستم چی کار کنم..که یه دختر اومد جلو چشم....آشنا بود..خیلی...اما تا رفت چیزی بگه بیهوش شدم...
حامی:از ویلا زدم بیرون و رفتم سمت خونه..
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🧸ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ