eitaa logo
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•نفور
403 دنبال‌کننده
418 عکس
29 ویدیو
0 فایل
داستان یک شب..🤎. داستان یک شبی که سر آغاز یک داستان طولانی‌ست💫. شما فقط اینجا یه رمان رو نمیخونین! داستان یک زندگی را تجربه میکنین🌝. با ما همراه باشید!☁️. Start:1404/11/22 📝𝟬𝟵𝟭 | "عضو جمعیت نویسندگان📖" | Me؟ @pv_Zeynabe
مشاهده در ایتا
دانلود
•شبتون‌بخیر‌خوشگلام•
هدایت شده از ‌Tꫀ‌𐔧𝚝 ƒ𑄝ɾ
بهتریں چنـل تکست ڡور ایتـا🤏🏻 تکست هـای اینجـا از بهشٮ اومده😼 @Texte_For هی فرشتـہ نمیخوای جوین بشی؟🙎🏻‍♀
•𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯•نفور
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯🌝ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:41 𝗙𝗮𝘀𝗹🧸:1 النی:مرسی آوین..واقعا حرفات ارومم کرد.. آوین:اولا که کار
𝗗𝗮𝘀𝘁𝗮𝗻.𝗬𝗲𝗸.𝗦𝗵𝗮𝗯🌝ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ 𝗣𝗮𝗿𝘁🕯:42 𝗙𝗮𝘀𝗹🧸:1 حامی:النی،خستم نکن النی:ببخشید حامی ولی اگه این اتفاق برای من میوفتاد،اگه من و بغ.ل یه مرد میدیدی ناراحت نمیشدی؟! حامی:رفتم سمتش و زدم تو صورتش.. اخرین بارت باشه النی این حرف رو میزنی فهمیدی! النی:بدون حرف رفتم تو اتاق و در رو بستم..پشت در نشستم..یعنی قرار زندگیمون همینجوری پیش بره؟ حامی:همونجا رو مبل خوابیدم..تا چشام رو بستم خوابم برد.. •چند ساعت بعد• النی:شاید این کار من درست نباشه..ولی مجبورم،نمیتونم اینجوری زندگی کنم،نمیتونم این حجم از استرس و نگرانی رو تجربه کنم..دستی به شکمم کشیدم..صدرصد این برای تو هم بهتره کوچولو!چمدونم رو بسته بودم و لباسم پوشیده بودم از اتاق اومدم بیرون‌..حامی رو مبل خوابیده بود..رفتم سمتش..نگاهش کردم..شاید این اخرین باری باشه که چشمات رو میبینم..شاید این اخرین باری باشه که میبینمت..و این اخرین دیدار..کلی حرف نزده رو داره!چشام پر از اشک شد.نتونستم دیگه تحمل کنم.نامه ای که نوشته بودم رو گذاشتم روی میز کنار مبل و رفتم بیرون..نخواستم با ماشین برم‌..پیاده داشتم تو خیابون راه میرفتم‌..نگاه کردم به ساعت توی دستم..ساعت 1 شب بود..هیچ وقت فکرشو نمیکردم عشق من و حامی به اینجا بکشه..ولی..شاید این بهترین تصمیمی بود که گرفتم..دستم رو اوردم بالا..قطره ابی روی دستم چکید..که بعدش شدت بارون بیشتر هم شد..دیگه نمیدونستم چی کار کنم..گوشیمو برداشتم و پیام دادم به آوین.. النی:بیداری آوین؟ النی:بعد از چند دقیقه جواب داد.. آوین:اره بیدارم،چیزی شده؟ النی:نه فقط..میتونم ببینمت؟ آوین:اره برات ادرس میفرستم.. النی:بعد از چند دقیقه ادرس رو فرستاد،نزدیک بود،راه افتادم سمت ادرس که رسیدم به خونه..در زدم که آوین باز کرد.... آوین:در رو باز کردم که النی رو دیدم..گریه میکرد و کل لباسش خیس شده بود..با دیدن من محکم بغ.لم کرد.. النی:آوین(گریه) آوین:چی شده النی؟!چرا اینجوری شدی تو!؟لباست..چشات!بیا تو ببینم..(در رو بستم) النی:آوین من نمیتونم تحمل کنم!با کوچک ترین حرفم ناراحت میشه و عصبی میشه!باورت میشه زد تو صورتم؟من چجوری با این رفتارش بگم داری بابا میشی؟💔(گریه) آوین:بمیرم برات من،خب باشه چند روز نرو پیش حامی برو لباست رو عوض کن تو اون اتاق بعدش میشینم قشنگ حرف میزنیم،باشه؟🙂 النی:ب...باشه.. آوین:النی رفت تو اتاق..نشستم رو مبل که نگاهم افتاد روی گوشی النی..باز بود..گوشیش رو برداشتم و رفتم تو تماسا..شماره حامی رو برداشتم و برای خودم فرستادم بعدش هم پیامم رو پاک کردم،گوشی رو گذاشتم رو میز که النی بعد از چند ثانیه اومد. النی:آوین،ببین من واقعا معذرت میخوام،به خاطر این اتفاق ها،واقعا ببخشید نصفه شبی مزاحمت هم شدم. آوین:وا،النی این چه حرفیه؟تو هر وقت بخوای میتونی بیای اینجا!مگه نگفتیم ما مث خواهریم!🙂 النی:سرم رو به نشونه تائید تکون دادم که زنگ در خونه خورد.. آوین:ببینم کیه.. •چند دقیقه بعد• آوین:النی..بیا یه لحظه النی:رفتم سمت در که دیدم آراد پشت دره..باشه دیدنش نمیدونستم خوشحال بشم یا ناراحت..فقط رفتم سمتش.. آراد:ا...النی!..خوبی تو؟ النی:ت..تو مگه عادل تورو نگرفته بود! آراد:چرا گرفته بود.ولی خب یه جوری از دستش فرار کردم. آوین:پس هم رو میشناسین!من برم شما حرف بزنین النی:ممنون🙂✨ آراد:النی تو چرا اینجایی،چرا خونه ی خودت نیستی؟ النی:تو چجوری من و پیدا کردی؟ آراد:لف خونتون بودم..میخواستم بیام داخل ولی گفتم شاید خواب باشین..وقتی اومدی بیرون رفتم اون سمت که پیاده راه افتادی،منم اومدم دنبالت،حالا بگو چرا پیش حامی نیستی؟دعوا کردید؟ النی:اره دعوا کردیم. آراد:تو چرا اینجوری با من حرف میزنی؟ النی:آراد،ببین خواهش میکنم یه چند وقت من و ول کنین،باشه؟ آراد:و..ولی النی! النی:(در رو بستم)وایی..من دارم چی کار میکنممم!سریع در رو باز کردم که دیدم آراد هنوز پشت دره..با دوباره دیدنش رفتم سمتش و بغ.لش کردم..کل ماجرا رو هم تعریف کردم.. 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱🧸ϑ𐑞 ּ֪ ۟ ִ