๋⊱⋅ ──────────── ⋅⊰
حامی صالحی 𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
سن : 28𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪شرکت داره𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
پسرِ لیلا و حمیدʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
𝗖𝗵𝗮𝗻𝗲𝗹: @hamimsana
𝗡𝗮𝗯𝘇𝗲 𝗭𝗲𝗻𝗱𝗲𝗴𝗶
کپیازرمان؟فکرشمنکن..𝜗𝜚
๋⊱⋅ ──────────── ⋅⊰
آیلار ستوده 𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
سن : 22
دانشجو𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
دخترِ سهیل و هیلدا ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
خواهر آوا ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
𝗖𝗵𝗮𝗻𝗲𝗹: @hamimsana
𝗡𝗮𝗯𝘇𝗲 𝗭𝗲𝗻𝗱𝗲𝗴𝗶
کپیازرمان؟.فکرشمنکن..𝜗𝜚
๋⊱⋅ ──────────── ⋅⊰
سهیل ستوده 𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
سن : 49
باز نشسته 𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
همسر هیلدا ، برادرِ صادقʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
پدرِ آیلار و آوا ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
𝗖𝗵𝗮𝗻𝗲𝗹: @hamimsana
𝗡𝗮𝗯𝘇𝗲 𝗭𝗲𝗻𝗱𝗲𝗴𝗶
کپیازرمان؟.فکرشمنکن..𝜗𝜚
๋⊱⋅ ──────────── ⋅⊰
صادق ستوده 𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
سن : 56𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
بازنشسته𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
همسر لاله،برادر سهیل ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
پدر مهدی و ملینا ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
𝗖𝗵𝗮𝗻𝗲𝗹: @hamimsana
𝗡𝗮𝗯𝘇𝗲 𝗭𝗲𝗻𝗱𝗲𝗴𝗶
کپیازرمان؟.فکرشمنکن..𝜗𝜚
๋⊱⋅ ──────────── ⋅⊰
هیلدا اسماعیلی 𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
سن : 48
𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢ روانشناس و مشاور
همسر سهیل ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
مادر آوا و آیلار ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
𝗖𝗵𝗮𝗻𝗲𝗹: @hamimsana
𝗡𝗮𝗯𝘇𝗲 𝗭𝗲𝗻𝗱𝗲𝗴𝗶
کپیازرمان؟.فکرشمنکن..𝜗𝜚
๋⊱⋅ ──────────── ⋅⊰
لاله عسکری 𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
سن : 53
𓂃 ֪֢֪֢֪خانه دار
همسر صادق ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
مادر مهدی و ملینا ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
𝗖𝗵𝗮𝗻𝗲𝗹: @hamimsana
𝗡𝗮𝗯𝘇𝗲 𝗭𝗲𝗻𝗱𝗲𝗴𝗶
کپیازرمان؟.فکرشمنکن..𝜗𝜚
๋⊱⋅ ──────────── ⋅⊰
مهدی ستوده 𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
سن : 29
𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢بیکار
پسر لاله و صادق ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
برادر ملینا ، پسرعموی آوا و آیلارʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
𝗖𝗵𝗮𝗻𝗲𝗹: @hamimsana
𝗡𝗮𝗯𝘇𝗲 𝗭𝗲𝗻𝗱𝗲𝗴𝗶
کپیازرمان؟.فکرشمنکن..𝜗𝜚
๋⊱⋅ ──────────── ⋅⊰
ملینا ستوده 𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
سن : 21
𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢ روانشناس و مشاور
دختر صادق و لالهʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
خواهر مهدی ، دخترعمو و دوستِ آوا و آیلار ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
𝗖𝗵𝗮𝗻𝗲𝗹: @hamimsana
𝗡𝗮𝗯𝘇𝗲 𝗭𝗲𝗻𝗱𝗲𝗴𝗶
کپیازرمان؟.فکرشمنکن..𝜗𝜚
๋⊱⋅ ──────────── ⋅⊰
لیلا محمدی 𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
سن : 50
𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢ دکتر
همسر حمید ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
مادر حامی ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
𝗖𝗵𝗮𝗻𝗲𝗹: @hamimsana
𝗡𝗮𝗯𝘇𝗲 𝗭𝗲𝗻𝗱𝗲𝗴𝗶
کپیازرمان؟.فکرشمنکن..𝜗𝜚
๋⊱⋅ ──────────── ⋅⊰
حمید صالحی 𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪
سن : 53
𓂃 ֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪֢֪کارخونه دار ، باز نشست شده
همسر لیلا ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
پدر حامی ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ
𝗖𝗵𝗮𝗻𝗲𝗹: @hamimsana
𝗡𝗮𝗯𝘇𝗲 𝗭𝗲𝗻𝗱𝗲𝗴𝗶
کپیازرمان؟.فکرشمنکن..𝜗𝜚
╭───── • ◆ • ─────╮
᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹
آوا ؛
کش و غوصی که به بد...نم دادم
باعث شد راحت بیدار شم ..
امیدوارم استخدام شم ، خیلی به اینکار احتیاج دارم ..
یه دست لباس خوشگل از کمدم برداشتم ، پوشیدم ، و رفتم سرِ میزِ آرایش ..
یه آرایش ملایم و مناسب کردم ..
از آیلار و مامان بابا هم خدافظی کردم..
و پیش به سویِ شرکت ..
رفتم به سمت در اتاق.
با دستایِ لرزون ، در رو باز کردم ..
آوا : س...سلام آقای صالحی
حامی : سلام خانومه .....
آوا : ستوده هستم .. آوا ستوده..
حامی : آها ، خوشبختم بفرمایید بشینید خانومِ ستوده ..
الان میگم فرم استخدام رو براتون بیارن ..
ـــ فرم استخدام رو پر کردم ، خواستم برم که آقای صالحی گفت :
حامی: کجا ؟ بفرمایید گفتم چایی بیارن ..
آوا : نه مرسی زحمت نمیدم ..
حامی: بشینید دیگه ...
ـــ
آوا : من دیگه برم ، ممنون بابت پذیرایی، فقط ....
حامی : جان؟
آوا : ه....هیچی ، بیخیال
حامی: حرفی هست بزنین راحت باشین
𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐞 ¹
@hamimsana
╰───── • ◆ • ─────╯
╭───── • ◆ • ─────╮
᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²
آوا : راستش من ..
به اینکارخیلیاحتیاج دارم.
اگه میشه پیگیر باشید
حامی : حقیقت خیلیا همینو گفتن..
حالا هرچی خدا بخواد ، سیعمو میکنم.
آوا : ممنونم ..
< خونه ی سهیل و هیلدا >
سهیل : وای ، چرا این حقوق زیاد نمیشه..
آخه با حقوق بازنشستگی هم میشه زندگی کرد ، وایییی خدا...
هیلدا : صدبار گفتم انقدر فشار نیار به خودت..
میزنه به قلبت بدبخت میشیم..
من که تموم سیعمو میکنم ، ولی واقعا پولی که از اینکار درمیارم کمه ...
حتما که نباید مثل بقیه باشیم..
همینقدر که میتونیم سفرهمونو پر کنیمو سرمون رو جلوی دخترا بلند نگه داریم هم خدا خیلی کمکمون کرده..
ــ صدای کلید انداختن اومد ــ
آوا : واای ، سلام
هیلدا : سلام قشنگ من
سهیل : سلام بابایی ..
هیلدا : واسه اونکاری که گفتی چیشد؟
آوا : هیچی والا ، گفت خبر میده ...
𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐞²
@hamimsana
╰───── • ◆ • ─────╯