هدایت شده از پآیآنمــون_ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_
⭒ ۫ ּ ִ𓏲ִֶָ𓏲࣪ .شـبــتـونــبــخـیــر⭒ ۫ ּ ִ𓏲🤍
⭑ࣶࣸ ֺ✦⸼࣪⸳لــفــنــدیــدلــطــفــاִֶָ𓏲࣪ .🤍
⬫ ׂ ִ ۫ @hamimsana ⭒ ۫ ּ ִ𓏲
هدایت شده از پآیآنمــون_ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_
⭒ ۫ ּ ִ𓏲ִֶָ𓏲࣪ .صـبحـتونبــخـیــر⭒ ۫ ּ ִ𓏲🤍
⬫ ׂ ִ ۫ @hamimsana ⭒ ۫ ּ ִ𓏲
پارتا آمادست ..
بخدا پارت بدم ناشناس خالی باشه خودتون میدونید 🤣💔
╭───── • ◆ • ─────╮
᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹¹
آوا : ممنونم مامان
هیلدا : هیچی نخوردی که ! !
آوا : میل ندارم
هیلدا : نمیشه که اینجوری !
آوا : میشه ..
ـ ـ
رفتم داخل اتاقم ..
مغزم کشش نمیداد
هوف خدایا ...
اگه بفهمه اون من بودم چی ؟
زندگیم سیاه میشه .
ولی تقصیر من چیه ؟
منم داغشو دیدم ..
منم بیخوابی کشیدم ..
منم مدتها لباس مشکی رو از تنم در نیاوردم..
ـ
گوشی رو برداشتم و شماره ی نیلو رو سریع گرفتم ..
ـ بوق
ـ بوق
ـ بوق
ـ الو ؟
آوا : الو خوبی ؟
ـ : سلامت کو بی ادب
آوا : سلام ، باید ببینمت
ـ : عه ؟
آوا : زهرمار
ـ : بیا خونمون
آوا : نه ، بیا کافه
ـ :
𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐞 ¹¹
@hamimsana
╰───── • ◆ • ─────╯
╭───── • ◆ • ─────╮
᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹²
ـ : خب کودوم کافه ؟
آوا : نمیدونم
ـ : بیا سرِ قبر من
آوا : شِفتِه پلو 🗿
بیا جهان کوچک من ..
ـ : حله (قطع کرد)
ـ آوا ؛ بیش...عور خدافظی نکرد🗿
پاشدم رفتم سر کمد که زنگ گوشیم به صدا در اومد ..
نیلوفر بود..
ـ
جواب دادم
ـ
آوا : هن ؟
نیلوفر : هن و کوفته ، چه ساعتی ؟
آوا : یه یک ساعت دیگه
نیلوفر : باش
ـ
- آوا ؛
رفتم سرویس بهداشتی ، کارای مربوطه رو انجام دادم ، آب سرد رو باز کردم و همینجوری به صورتم میزدم ، اینکار حالمو خیلی خوب میکرد ...
رفتم سمت کمدم ، یه دست لباس در آوردم ، پوشیدم ..
رفتم سمت میز آرایش .
نگاهی به خودم انداختم و توی ذهنم گفتم :
خودم خوشگلم پس آرایش نمیکنم 🤓🎀(نویسنده : اعتماد به سقفو😔🎀)
زل زدم به خودم ، ولی خیلی بی رنگ و رو بودم ..
تینتمو برداشتم ، یه کوچولو زو زدم به ل...بمو یکوچولو به گونه هام ..
دیگه واقعا حوصله نداشتم ارایش کنم😂
کفشامو برداشتمو به سمت در حرکت کردم
𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐞 ¹²
@hamimsana
╰───── • ◆ • ─────╯
https://eitaa.com/joinchat/2817001065Cd19ef07d3f
اینجا از آوا قانوم میزارم ...
یه ادیت زدم ، بیاید اونجا میخوام بزارمش🌝🤍💁🏻♀️