https://eitaa.com/joinchat/3250390656Ca0af45b665
گپ زدم 🤓🤍ּ ִ ۫ ʚ
خیلی خوش میگذره ها👺💘꒱ ּ ִ ۫
هدایت شده از _ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_ نفور
⭒ ۫ ּ ִ𓏲ִֶָ𓏲࣪ .شـبــتـونــبــخـیــر⭒ ۫ ּ ִ𓏲🤍
⭑ࣶࣸ ֺ✦⸼࣪⸳لــفــنــدیــدلــطــفــاִֶָ𓏲࣪ .🤍
⬫ ׂ ִ ۫ @hamimsana ⭒ ۫ ּ ִ𓏲
هدایت شده از _ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_ نفور
⭒ ۫ ּ ִ𓏲ִֶָ𓏲࣪ .صـبحـتونبــخـیــر⭒ ۫ ּ ִ𓏲🤍
⬫ ׂ ִ ۫ @hamimsana ⭒ ۫ ּ ִ𓏲
╭───── • ◆ • ─────╮
᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁸
آوا ؛
اون لبخندِ کجِ کیانی...
مثل یک خطِ قرمزِ نامرئی، جلوی چشمم باقی موند.
اون لبخند یعنی: «من میدونم داری چی کار میکنی، اما فعلاً میذارم بری.»
سعی کردم نترسم، سعی کردم پاهای لرزونم رو جوری بردارم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده...
اما سنگینیِ اون کلیدِ قرمز توی جیبم، انگار داشت به من یادآوری میکرد که من الان یک "دزد" هستم.
ــ آره ، من کلید رو برداشته بودم...
یک دزد که داره ردِ خون و مرگ رو دنبال میکند.
ـــ
از ساختمونِ سرد و شیشهای خارج شدم...
هوای بیرون مثل تیغ یخ، صورتَم رو خراشید.
نفس عمیقی کشیدم، اما انگار اکسیژن هم توی ریههای من وجود نداشت.
باید برمیگشتم خونه... باید این کلید رو مخفی میکردم.
اما همین که به ایستگاه مترو نزدیک شدم، صدای بم و آشنایی از پشت سرم، تمام سکوتِ خیابون رو شکست...
حامی : آوا خانوم؟
ـــ
با وحشت چرخیدم.
حامی بود...
با همون کت و شلوارِ اتوکشیده و اون چهرهی سنگیش.
اما نگاهش... نگاهش برخلاف همیشه، خیلی عجیب بود.
انگار دنبال چیزی میگشت... یا شاید دنبال "کسی".
حامی : (قدمهای آرومی به سمت من برداشت)
این وقتِ شب... با این چهرهای که دارید، کجا میرید؟
آوا : (دستم ناخودآگاه رفت سمت جیبم تا مطمئن بشم کلید اونجاست)
آقا... آقای صالحی... من... فقط... داشتم برمیگشتم خونه.
یه کم سردرد داشتم.
ـ
حامی ایستاد، درست روبروی من.
فاصلهمون اونقدر کم بود که میتونستم بوی تلخِ عطرش رو حس کنم.
حامی : (با صدایی که انگار از تهِ یک چاهِ تاریک میاومد)
امروز توی دفترم بودید... چیزی از من پنهان نکردید؟
ـ قلبم متوقف شد.
یعنی حامی متوجه شده بود که من توی اتاقش بودم؟
یا اون کلید قرمز... چیزی رو لو داده بود؟
آوا : (سعی کردم لبخند بزنم، اما لرزش لبم اجازه نداد)
مـ... منظورتون چیه؟ من فقط کارمند سادهای هستم که میخواد زودتر بره استراحت کنه.
حامی مکث کرد. نگاهش به جیبِ سمت راستِ من خورد... جایی که کلیدِ قرمز قرار داشت.
برای یک لحظهی کوتاه، دیدم که چشمهاش تیره شد.
حامی : (با لحنی که بینِ آرامش و تهدید بود) دنیای این شرکت، برای آدمهای ساده خیلی خطرناکه، آوا خانوم.
اون هم نزدیکتر شد...
حامی : بعضی چیزها هست که اگر پیدا بشن... دیگه هیچوقت نمیتونن برگردن سر جای خودشون.
ـــ
حامی بدون اینکه منتظر جواب بمونه، از کنارم رد شد و رفت.
من همونجا خشکم زده بود.
𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭𝐞¹⁸
@hamimsana
╰───── • ◆ • ─────╯
یه پارت طولانی دادم👺💔
بحرفیم دیگه :)ּ ִ ۫ ʚ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_pandsgq&btn=ن᮫᜔݁ب᮫᜔݁ض᮫᜔݁ز᮫᜔݁ند᮫᜔݁گ᮫᜔݁ی