یه پارت طولانی دادم👺💔
بحرفیم دیگه :)ּ ִ ۫ ʚ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_pandsgq&btn=ن᮫᜔݁ب᮫᜔݁ض᮫᜔݁ز᮫᜔݁ند᮫᜔݁گ᮫᜔݁ی
گپ دوستم داخل روبیکا:
https://rubika.ir/joing/BAFHCBJJG0RJEGKGLTZKQAMHGIEHZRDU
حمایت شه🙂✨
ادیت میزنه ✨
هدایت شده از _ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_ نفور
⭒ ۫ ּ ִ𓏲ִֶָ𓏲࣪ .شـبــتـونــبــخـیــر⭒ ۫ ּ ִ𓏲🤍
⭑ࣶࣸ ֺ✦⸼࣪⸳لــفــنــدیــدلــطــفــاִֶָ𓏲࣪ .🤍
⬫ ׂ ִ ۫ @hamimsana ⭒ ۫ ּ ִ𓏲
هدایت شده از _ 𝑵𝒐𝒗𝒆𝒍 𝑨𝒗𝒂𝒚𝒆 𝒅𝒆𝒍_ نفور
⭒ ۫ ּ ִ𓏲ִֶָ𓏲࣪ .صـبحـتونبــخـیــر⭒ ۫ ּ ִ𓏲🤍
⬫ ׂ ִ ۫ @hamimsana ⭒ ۫ ּ ִ𓏲
╭───── • ◆ • ─────╮
᮫᜔݁ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ׅ𝐍𝐚𝐛𝐳𝐞 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐞𝐠𝐢ʾ۪۫ׄ𝄄࣪ ֶָ ᮫᜔ׅ
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁹
آوا ؛
نمیدونستم باید فرار کنم یا فقط بایستم و به این واقعیت خیره شم که زندگیم داخل یک لحظه تغییر کرده.
با پاهای لرزون، از ایستگاه مترو فاصله گرفتم.
سعی کردم وانمود کنم که دارم با گوشیم ور میرم، اما تموم حواسم به پشت سرم بود.
چند لحظه گذشت...
صدای حرکتِ آرومِ یک ماشین، در سکوتِ خیابانِ نیمهخواب، به گوشم خورد.
یک ماشینِ مشکیِ مات... با شیشههای دودی...
آروم، پشتِ سرِ من حرکت میکرد.
قلبم به شدت کوبید. "نکنه... نکنه که داره تعقیبم میکنه!"
هر بار که قدمهام را تندتر میکردم، سرعتِ اون ماشین هم تغییر میکرد.
سعی کردم وارد یک کوچه فرعی شم، اما ماشین هم از همون راه اومد.
ترس، تموم وجودم رو گرفت.
یعنی کیانی بود؟ یا آدمهایی که حامی برای محافظت از رازها استخدام کرده؟
با تمام توانم دویدم...
دویدم تا اینکه به بلوار اصلی رسیدم و از شدت خستگی، نفسنفسزنان جلوی ساختمونِ خونمون ایستادم.
ماشین، با دیدنِ شلوغیِ بلوار، با سرعت از کنارم رد شد و در تاریکیِ شب گم شد.
ولی من میدونستم... این فقط شروعِ یک تعقیبِ طولانی بود.
ـــ
با دستای لرزون، کلیدِ خونه رو پیدا کردم و رفتم بالا.
همین که درِ آپارتمان رو باز کردم، خودم رو به داخلش پرت کردم.
سهیل روی مبل نشسته بود و با یک کتاب، وقت میگذروند.
با شنیدن صدای کوبنده ی در، با نگرانی بلند شد.
سهیل : (با تعجب) آوا؟ چی شده؟ چرا اینقدر پریدهای؟ صورتت مثل گچ سفید شده!
آوا : (نفسنفس میزدم، حتی نمیتوانستم درست حرف بزنم)
هیچی... هیچی بابا... فقط... تو راه... یه کم احساس سرگیجه کردم.
سهیل : (نزدیک شد و دستش را روی پیشانی من گذاشت) تب نداری، اما خیلی داری میلرزی. بشین استراحت کن.
ـ
سعی کردم از نگاهِ کنجکاوِ سهیل فرار کنم.
باید این کلید رو به اون نشون میدادم... اما میترسیدم. میترسیدم اگر اون بفهمه، خودش هم هدفِ این بازیِ مرگبار قرار بگیره.
آوا : (با صدایی که سعی میکردم آرام باشد)
بابا... میتونم یه لحظه تنها باشم؟ میخوام فقط برم توی اتاقم و بخوابم.
-- بابا با تردید نگاهی به من انداخت، ولی بعد با مهربونی سر تکون داد.
ـــ
به اتاقم رفتم و در رو قفل کردم.
سُر خوردم روی زمین و پشت در نشستم.
با دستایی که هنوز میلرزید، کلیدِ قرمز رو از جیبم بیرون آوردم.
کلید زیر نورِ کمِ چراغِ مطالعه درخشید.
یه کلیدِ ساده نبود... روی دستهی کلید، یه علامتِ خیلی ریز حک شده بود؛
علامتِ یه "پرنده با بالهای شکسته".
یعنی این هم ربطی به مرگ حسام داشت؟
یعنی این کلید، راهِ ورود به اون "سایههای قدیمی" بود که کیانی از اونا حرف میزد؟
یهویی، صدای ضربهای آروم به درِ اتاقم خورد...
نه ، صدای ضربه نبود...
صدایِ خشخشِ چیزی، از پشتِ پنجرهی اتاقم میاومد.
یعنی کسی آن بالا بود؟
ـــ
𝐏𝐚𝐢𝐚𝐧𝐞 𝐏𝐚𝐫𝐭 ¹⁹
@hamimsana
╰───── • ◆ • ─────╯