هدایت شده از محبان المهدی 1 (کانال عمومی)
@Ostad_Shojaeانسان شناسی ۲۱٠.mp3
زمان:
حجم:
12M
#انسان_شناسی ۲۱۰📣📣
#سردار_سلیمانی
#استاد_شجاعی
▫️ایمان مراحل و مراتب مختلف دارد.
و انسانها در طول زندگی در حال طیِّ مراتب ایمانند!
▪️کسی که در مرتبهی بالاتری از ایمان قرار دارد، نوع ارتباطش با مراتب پایینتر باید چگونه باشد که نه خودش آسیب ببیند و نه به دیگران آسیب بزند؟
┈┄┅═✾•••✾═┅┄┈
💠 https://eitaa.com/mahdixxv
┈┄┅═✾•••✾═┅┄┈
هدایت شده از محبان المهدی 1 (کانال عمومی)
🍃🌸🌼🍃🌸🌼🍃
✍مقدّس اردبیلی شاگردی داشت
که به او دانش و رفتار نیکو یاد میداد
که اهل تفرش بود و نام او میر علام بود
و بی نهایت دانا و باورع بود
🔸آن شاگرد میگوید:
یک شب وقتی مطالعه کردن من تمام شد
نیمههای شب شده بود که از اتاقم بیرون آمدم
و نگاهی به اطراف حرم شریف کردم
و آن شب بسیار تاریک بود
🔹ناگهان یک مرد را دیدم که رو به حرم
حضرت علی علیه السلام کرده است
گفتم: شاید این دزد است
و آمده چیزی از قندیل ها را بدزدد
بنابراین از آنجائی که ایستاده بودم
پایین آمدم و آهسته به او نزدیک شدم
در حالی که او مرا نمیدید
🔸او به نزدیکی های حرم مطهّر رفت و ایستاد
ناگهان دیدم قفل باز شد و افتاد و همچنین
درب دوّم و سوّم نیز به همین ترتیب باز شد
و او به داخل قبر مطهّر شرفیاب شد
🔹سلام کرد و از طرف قبر مطهّر
جواب سلام داده شد سپس با امام علیه السلام
در مورد مسائل علمی صحبت کرد
و من از صحبت کردنش او را شناختم
که استادم مقدّس اردبیلی است
🔸سپس از حرم بیرون رفته و از شهر هم
بیرون شد و به طرف مسجد کوفه رفت
پس من پشت سر او رفتم و او مرا نمیدید
چون به محراب مسجد رسید
شنیدم که با شخصی دیگر در مورد
همان مسأله سخن میگوید
سپس برگشت و من از پشت سر او برگشتم
و او مرا نمی دید
🔹وقتی رسید به دروازه ولایت روز شده بود
خودم را به او نشان دادم و گفتم:
ای سرور من! من از اوّل تا آخر با شما بودم
به من بگو که شخص اوّلی چه کسی بود
که در مرقد مطهّر با او صحبت می کردی
و شخص دوّم چه کسی بود که در کوفه
با او صحبت میکردی؟
🔸ایشان از من قول گرفت که در مورد راز او
با کسی صحبت نکنم تا او فوت کند
🔹سپس به من فرمود: ای فرزند من! در مورد
بعضی از مسئلهها به مشکل برمیخورم
بنابراین شبها به نزد قبر امیرالمؤمنین
علیه السلام میروم و در مورد آن مسئله با
حضرت صحبت میکنم و جواب میشنوم
🔸حضرت علی امشب مرا به نزد
حضرت مهدی علیه السلام فرستاد و فرمود:
فرزندم مهدی امشب در مسجد کوفه است
به پیش آن حضرت برو
و این مسئله را از او سؤال کن
و آن شخص حضرت مهدی علیه السلام بود
📚انوار النّعمانیّه
https://eitaa.com/mahdixxv
هدایت شده از محبان المهدی 1 (کانال عمومی)
🌷📖🌷
بَلْ تُؤْثِرُونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا
ولی شما زندگی دنیا را مقدم میدارید،
وَالْآخِرَةُ خَيْرٌ وَأَبْقَىٰ
در حالی که آخرت بهتر و پایدارتر است!
https://eitaa.com/mahdixxv
🌷📖🌷
هدایت شده از محبان المهدی 1 (کانال عمومی)
🧚🧚🧚🧚🧚
✍خاطره قدیما:
🔹الان یک هفته است از سر صلاة صبح
تو رادیو تا اخبار پس از شامگاهی
تو تلویزیون اعلام میکنه زنهار!! آگاه باشید
و هوشیار که هوا این هفته سرد خواهد شد!
حالا چی؟ چند درجه فقط چند درجه ناقابل
هوا قراره سرد بشه
🔸مطمئنم که کل سیستم هواشناسی رو
این جدیدیها اداره میکنند که اینقدر
هول برشون داشته وگرنه قدیمیترها
یادشونه زمستونهای سرد و بخاریهای
نفتی پِت پِتی رو!! برفهای سفید
و چکمههای رنگی کفش ملی رو
🔹از اول مهر هوا رو به خنکی میرفت
آبان دیگه سرد بود مدرسهها بخشنامه داشتند
از وسط آذر بخاری روشن میکردند
قبلش باید دیگ دیگ میلرزیدی تو کلاس
🔸از همون اول پائیز لباس کامواییها
از تو بقچه درمیومد، کی با یه تا پیرهن
میگشت تو خونه؟ دو لا، سه لا لباس
میپوشیدی یه بافتنی مامان دوز هم روش
جوراب از پامون کنده نمیشد
🔹اوایل آبان بخاریهای نفتی و علاءالدینهای
سبز و کرمی رنگ از تو انباریها درمیومد
تویست هم بود که ژاپنی بود و با کلاس
تازه بو هم نمیداد
بخاری نفتیها اکثراً یا ارج بودند یا آزمایش
همشون هم سبز و سیاه
ملت یا بشکه دویست و بیست لیتری نفتی
تو حیاط داشتند یا مثل ما اگه باکلاس بودند
یه تانکر بزرگ ته حیاطشون
🔸نفت آوردن نوبتی بود، پسر و دختر هم نداشت
اگه زرنگ بودی و یادت بود تا قبل از غروب
بری و سهمت رو بیاری که هیچ
وگرنه تاریک و ظلمات باید میرفتی
ته حیاط بشکه به دست عین هو کوزت
برف که اکثراً بود رو زمین شده دو سانت
برف هم اگه نبود یخ زده بود زمین
باید تاتی تاتی میرفتی تا دم تانکر
گاهی مجبور بودی از تو بشکههای بیست
لیتری نفت رو منتقل کنی به بشکههای کوچیک
🔹اون موقع یه وسیله کارآمدی بود که
هیچ اسم خاصی هم نداشت
از قضای روزگار یه لوله کرم رنگ با یه چی
آکاردئون مانند نارنجی به سرش و شیلنگی
که عین خرطوم فیل آویزون بود
خدایی اسم نداشت ولی کار راه بنداز بود
🔸بخاری رو میذاشتن تو هال و بسته به شرایط
جوی و گذر فصل دکوراسیون خونه رو هی
تغییر میدادند، یعنی سرد و سردتر که میشد
در اتاقها یکی یکی بسته میشد و محترمانه
منتقل میشدی به وسط هال
🔹دی و بهمن عملاً خونه یه هال داشت با دمای
قابل تحمل و یه آشپزخونه گرم
اتاقها در حد سیبری سرد بودند و اگه یه وقت
قصد میکردی بری تو اتاقت و یه چیزی برداری
باید یه نفس عمیق میکشیدی درو باز میکردی
به دو میرفتی و به دو برمیگشتی
🔸تو همون زمان حداقل چهار نفر با هم داد
میزدند درو ببند!! سوز اومد!!! باد بردمون!!!
🔹گاهی که خسته میشدی و دلت میخواست
بری تو اتاقت یا امتحانی چیزی داشتی
یه بخاری برقی قرمز با دو تا لوله سفالی
سیم پیچ شده میدادند زیر بغلت
بدیش به این بود که باید میرفتی تو بغلش
مینشستی تا گرم بشی دو قدم دور میشدی
نوک دماغت قندیل میبست
🔸بخاری محل تجمع کل خانواده بود
موقع سریال همه از هم سبقت میگرفتند
که نزدیکترین جا رو به بخاری پیدا کنند
حتی روایته شام هم نصفه ول میکردند
از هول دور موندن از بخاری
🔹پشت بخاری معمولاً مخفیگاه جورابهای
شسته شده بود که باید خشک میشد
تا صبح به پا بکشی و بری مدرسه
🔸و اما روی بخاری آشپزخونه دوم مامان بود
همیشه یه چیزی بود برای خشک شدن
اگر هم نبود پوستهای پرتقالی بود که بابا
شکل آدمک و ترازو و گربه ردیف میکرد
رو بخاری تا بوی بد نفت زیر عطر پوست
پرتقالهای نیم سوز گم بشه
🔹موقع خواب دل شیر میخواست سرت رو
بذاری رو بالش یخ زده، پتو و بالش رو
پهن میکردیم رو بخاری بعد هم جلدی
تاش میکردیم که گرمیش نره
سرت رو که میذاشتی رو بالش گرم
انگار گرمی آفتاب وسط تابستون که آروم
لابه لای موهات نفوذ میکرد
پتوهای ببر و طاووس نشان
و لحافهای پنبهای ساتن دوز رو
تا زیر چونه بالا میکشیدیم
🔸بیرون سرد بود، خیلی سرد
ولی دلمون گرم بود
گرم به سادگی زندگیمون
به سادگی بچگیمون
دلمون گرم بود به فرداهائی که میومد
فرداهائی که سردیش اثری نداشت تو شادیمون
شادی بچههائی که با چکمههای رنگی
کفش ملی تو راه مدرسه
گوله برفی رو سمت هم پرتاب میکردند
👌بچههائی که گرچه دستهاشون مثل لبو
قرمزِ قرمز بود ولی دلهاشون گرمِ گرم🌺
https://eitaa.com/mahdixxv
🔅🍃❤️🌸🌹🍃🔅💐❤️