38.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اذان سید حسنین 🫀✨
آرامش وجودمون 🌱
#زیرخاکی
https://eitaa.com/hamnin403
#رمان
#نوای_اسمانی
#زینب
***مونطور که صدای سید هنوز تو گوشم زنگ میزد، رفتم تو اتاق. درو محکم بستم، تکیه دادم بهش و با یه لبخند پر از لرزش، سر خوردم رو زمین.
«یا خدا... این واقعی بود؟ واقعاً باهام حرف زد؟»
بغضم ترکید. اشکام مثل بارون بهار میریختن. قلبم داشت از شدت ذوق منفجر میشد. انگار تمام وجودم شده بود یه تپش بیوقفهی عشق، احترام و حیرت.
با عجله بلند شدم، رفتم جلوی آینه. نگاهم تو چشمای خودم قفل شد.
لباسهامو دیدم... بیهویت، بیحس، مثل آدمی که دنبال چیزی میگرده ولی هنوز پیداش نکرده.
زمزمه کردم با صدایی لرزون:
«من؟... من با این ظاهر، با این بیتفاوتی... لایق دختر سید بودن نیستم.»
نفسم بند اومد. انگار یکی از درونم گفت: «پس بجنگ برای لیاقتش.»
رفتم سمت کمد، با دستهای لرزون چادر مشکی رو از قفسه بیرون کشیدم. بغضام تبدیل شد به لبخند خجالتی. کشیدمش روی سرم... و یه چیزی توی وجودم تکون خورد، عمیق، آروم، و بزرگتر از هر چیزی که تا اون لحظه شناخته بودم.
با چادر جلوی آینه ایستادم. نگاهم کردم و گفتم:
«این نه فقط یه پارچهست... این عهد منه. با خدا، با خودم، با نوری که از صدای سید اومد تو قلبم.»
دستمو روی قلبم گذاشتم. تپشهاش آرومتر شده بودن. حس کردم دنیا تازه شروع شده—از همین لحظه، از همین تصمیم.
--
♡ﺤﺎﻤﺪ ﺸﺎﻜﺮﻨﮋﺎﺪ•°• ✾ •°• ﺤﺴﻨﻴﻨ ﺎﻠﺤﻠﻮ♡
#رمان #نوای_اسمانی #زینب ***مونطور که صدای سید هنوز تو گوشم زنگ میزد، رفتم تو اتاق. درو محکم بس
#رمان
#نوای_اسمانی
#زینب
بعد از واکنش خانوادهم، یه حس غریب داشتم. حس پذیرش، اما هنوز یه بخش از دلم دنبال تأیید کسانی بود که همیشه برام سنگ صبور بودن—پدربزرگ و مادربزرگم.
لباس سادهام رو پوشیدم، چادر رو مرتب کردم، و با دلی لرزون به طرف خونهی پدربزرگ راه افتادم. تو مسیر، قلبم تند میزد؛ مدام فکر میکردم وقتی منو ببینن چی میگن؟ شوکه میشن؟ نگران میشن؟ یا...
زنگ رو زدم، مادربزرگ با لبخند همیشگی در رو باز کرد—اما همین که نگاهم به چشماش افتاد، لبخندش یخ زد.
چند ثانیه فقط نگاهم کرد... چشمهاش از تعجب برق میزدن.
«دخترم؟!... این چادری که پوشیدی... مال خودته؟»
لبخند زدم، آروم گفتم:
«آره مامانبزرگ، خودم انتخابش کردم. دلم خواست.»
پدربزرگ از اتاق صدا زد:
«چی شده مهناز؟ کیه دم در؟»
مادربزرگ گفت:
«بیا ببین نوهمون چهشده... ببین چطور گل کرده.»
پدربزرگ با عصا آروم اومد جلو، و همین که منو دید، دستش بیاختیار روی قلبش نشست. نگاه سنگین و پرشورش بیصدا روی من نشست.
بعد از چند ثانیه لبخند زد، و با صدای خشدار گفت:
«یا زهرا... چقدر شبیه مادر بزرگت شدی، همون موقعی که جوون بود... همون وقار، همون نجابت.»
مادربزرگ بغلم کرد، گفت:
«اینهمه سال نوه داشتم، ولی امروز واقعاً حس کردم یه دختر دارم. آفرین عزیزم، آفرین...»
اون لحظه، دلم آروم شد. فهمیدم که چادرم فقط یه پارچه نبود—یه فصل جدید از زندگی بود؛ فصلی که نه فقط منو، بلکه نگاه دیگران رو هم تغییر داد.
---