📪 پیام جدید
جنگل .. کلبه .. بارون .. دویدن .. بوی خاک بارون خورده .. بوی باروت .. بوی خون .. تفنگ .. ساعتی که به دست بسته میشه .. امید زیر بارون .. خدنگ .. درک .. رستم و سهراب .. همه ی اینا توی ذهنم چرخ میخوره و و کلییی سناریو توی ذهنم ساخته میشه که با فکر به هر کدومشون تنم میلرزه!!!
#دایگو
📪 پیام جدید
تو پارت سیویکاینجایی که رسول گفت روسفیدتونمیکنم امیدوارم کفن پیچ نشه🥺💔🚶♀️
#دایگو
📪 پیام جدید
من یه فرضیه دارم بر اساس ادیت فانوس
اونجا که میگه تو شاید دوباره به دادم رسیدی، صحنه قبل انفجار رو نشون میده که این میشه همون بوی باروت و بعدش هم امید رو نشون میده
شاید امید بخواد دوباره برای رسول کاری کنه که بتونه فرار کنه و عذاب وجدانش کمتر بشه یا حتی شاید در این راه کشته بشه
شایدم اصلا عکس امید تو ادیت برا همون وقتیه که رسول رو از تصادف نجات داد
_وقتی اینطوری به تیزر توجه میکنید بایدم چیزای خوبی دستگیرتون بشه!
📪 پیام جدید
شاید محمد اینا تو تهران از این قرار با خبر میشن و خودشون رو به اون رستوران جنگلی میرسونن. وقتی که میان اونجا به رسول که اون دور و بر قایم شده شکوک میشن و برا همین میزننش
#دایگو
📪 پیام جدید
شاید اتفاق غیر منتظره ای بیوفته و رسول مجبور بشه بی هدفبه سمت جنگل فرار کنه و توی جنگل قایم بشه. بعد از اونجایی که خودش اطلاعات رو به بچه ها داده، اونا هم اومده باشن اونجا و رسول رو در اون وضعیت ببینن
البته نمیدونما شایدم اگر اینقدر زود بخوان همدیگه رو پیدا کنن دیگه تا آخر رمان چه اتفاقی میوفته ؟ شاید دیرتر همو پیدا کنن
#دایگو
اینکه نمیتونم همهی پیامهای ناشناس رو بگذارم و گاهی رندوم (شانسی) میگذارمشون ناراحت میشید؟
نشید🥲
وی خیلی شلوغ پلوغ است🦋🫂❤️
📪 پیام جدید
سلام هموطن جان خوبی؟خیلی وقته پیام ندادم ...اولا بگم رمانت عالیه توی این اوضاع بد روحیم فقط خوندن هموطن منو چند دقیقه از این حس و حال در میاره میشه راجب یه مسئله ای باهات مشورت کنم ؟توی پی وی نمیتونم بیام اگه میشه توی ناشناس باشه؟
#اخت_وهب
_سلام عزیزم، اگه کاری از دستم بر بیاد، حتماا