ما واقعا راجب گذشته آدما هیچی نمیدونیم و نباید قضاوتشون کنیم. حتی نمیدونیم اونی بودن که در میزدن؟ یا اونی که حرف میزدن؟
همهی شمارههای گوشی بابام حذف شده و من مقصر شدم که هفته پیش تعجب کردم از اینکه اسم یکی از مخاطبهاشو با سه تا پسوند سیو کرده.
امسال اوایل سال تحصیلی متوجه شدم یکی از بچههای کلاس که پایه علمی خوبی نداره توی انشا هم قوی نیست. بیشتر به خاطر اینکه هنوز جسارت نوشتن و توی جمع خوندنشو نداره. وقتی فهمیدم خیلی ناراحت شدم و سعی کردم به نوبه خودم تاثیرگذار باشم براش. گفتم شاید فهمیدن اینکه بالاخره باید این جسارتو انجام بده و به ترسش غلبه کنه باعث شه تو زمینههای دیگهای جز نوشتن هم موفق شه. چندبار راجب نوشتن و یه سری نکاتش باهاش صحبت کردم و استقبال هم میکرد. انگار خودشم دوست داشت که از این شرایط گذر کنه و اعتماد به نفس پیدا کنه یه مقدار. یه روز که سرکلاس انشا بودیم برای اولین بار دیدم که خودش بدون اجبار دبیر انشا نوشته و اولین داوطلب برای انشا خوندنه. دبیر تعجب کرد. بعد گفت بیا بالا بخون. من خیلی خوشحال شدم. احساس کردم تونستم یه تغییر مثبت کوچک توی زندگی یکی بذارم. شروع کرد به خوندن متنش و من توی دلم تحسینش میکردم. متنش روایی و ساده بود. اما خلاقیتهای ریزی داشت. سروته داستان برخلاف سابق مشخص بود. وقتی متنشو خوند و تموم شد من خیلی محکم تشویقش کردم و گفتم دیدی بالاخره تونستی. به بغلیم گفتم من خوشم اومد چه خوب بود دیدی؟ بغلیم گفت آره. زنگ قبل بهم گفت از نت نوشته.
بلوتوث گوشیم به اسپیکری که توی هاله متصله. رفتم یه ویس دادم برای یکی، اومدم گوشش کنم ببینم واقعا صدام گرفته یا چی و یادم نبود. روی دور تند هم بود(((:
سرود بابا رضا رو برای مامانم فرستادم. هربار گوشش میکنه و چند دیقه پیش داشت میخوند با عروسکام اومدم حرممم...
زن تو مادر چندتا بچهای یعنی چی با عروسکات رفتی حرم؟ 😂
دندون عقلم داره درمیاد و درد داره. خواستم بگم تف به دندون عقل، دیدم دندون بنده خدا قراره تو تف زندگی کنه. با چی تهدیدش میکنم؟
بچهها شاید باورش براتون سخت باشه ولی من به تازگی فهمیدم که عاشق شدم. آخه مجتبی شکوری داشت میگفت عشق شربت آبلیموی توی یخچاله.