یه داستان کوتاه غمانگیز بگو...
_دافیهای زیر سن قانونی دو هفته دیگه با یونیفورم مدرسه توی کلاسهای درس نشستن.
واقعا تفهیم حرف به بچهها خیلی سخته. من چند ساعته دارم به برادر هفتسالهم میگم اولش یه قورباغه بوده که مامان قوری و بابا قوریشو از دست میده و ما وسط راه میبینیمش و تصمیم میگیریم به رضای خدا بزرگش کنیم. اما بعدش در اثر زندگی با ما و تاثیر همنشین و همچنین تحت تاثیر نظریه تکامل، کمکم به کودک انسان شبیه میشه و میشه اینی که الان هست. چرا باور نمیکنه؟
البته بزرگوار با این سن افکار بزرگی داره. اونقد که به مقوله زمان معتقد نیست و با وجود این تفاوت سنی بینمون میگه:«من یادمه رفتیم آشغالها رو بذاریم سر کوچه، یه نوزاد دیدیم که تو بودی و مامان بابا آوردن بزرگت کردن چون گناه داشتی.»
از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، فکر اینکه حضرت نوح چجوری یه جفت مگس بار کشتی کرده خوابو از چشام گرفته.
وای امشب چقد ماه قشنگه، برم عکسشو بگیرم.
دوربین گوشیم: «روی کمک من حساب کردی؟😂»
وقتی میبینمش کامم خشک میشه. نفسم میگیره و احساس خفگی میکنم. ساقهطلایی چه کوفتیه؟
بچهها از این به بعد برای اسم فامیل حیوان با ب رو میتونید اسم بچهی همسایهی مارو بنویسید.
بچهها احتمالا طی چند روز آینده که شهادت ائمه ست و نزدیکه به اول مهر، با بچههای بینهایت یه گلریزون راه بندازیم...
به این صورت که مبلغهای کوچیک رو کنار هم جمع میکنیم و در انتها برای چندتا دانشآموز از خانوادههای کمبضاعت بستهی لوازم تحریر و اینها میخریم و هدیه میدیم.
حالا اگه شما هم مایل درو کردن حسنه و باقی الصالحات علمی هستین اعلام حضور کنین
اگه تعداد زیاد بود براتون شماره کارت میفرستم همینجا. اگه نه، شاید از همون ناشناس براتون فرستادم.
https://daigo.ir/pm/8WnibR