البته منطقا و به لحاظ تعداد وسط امتحاناتم هنوز😂
شاید اینکه آناتومی و ویروس و باکتری رو گذروندم این حس رو داره
شایدم اینکه آخر هفته میرم خونه و تا چهل پنجاه روز نیاز نیست پسرای احمق کلاسو تحمل کنم🎀
عمویی پیک موتوری تماس گرفت که برم جلوی خوابگاه سفارشمو بگیرم
چند ثانیهی اول فقط صدای خنده میاومد و بعد گفت ببخشید خانم پیشوازتون خیلی خوب بود.😂
یکی از بچههای اتاق روبهرویی خوابگاه یه قیف حنا هندی داشت و طرحهای خوشگلی میزد
مشتری شدیم و رفتیم دستهامونو تبدیل به دفتر نقاشی کردیم.
وقتی رسیدم خونه دستمو به بابام اینا نشون دادم ببینم واکنشش چیه
اما خودم غافلگیر شدم
چون ناخن بزرگه پاشو نشون داد که لاک قرمز داشت🤣
(هنر داداش کوچیکهم وقتی بابا خواب بوده)
یادمان شهید علی هاشمی از جاهاییه که توی این شهر دوست دارم و زود به زود دلتنگ حال سبکش، ندبههاش، جمعههای پراشکش، فاتحه خوندن برای شهیدهاش ، آش و حلیم و چای شیرینش میشم.
امیدوارم وقتی برمیگردم بازم توفیقشو داشته باشم و هر گوشه از گالریم عکسی از اونجا باشه...