امروز رفته بودیم تبپ برای اوردن شهدا
نماز صبح از خواب پاشیدیم بربم وضو بگیریم حالا تیپ نگو بلا بگو
از یه بنده خدایی پرسیدم وضو خونه کجاس
دستش رو دراز کرد انتهای پارگان رو نشون داد یه چراغ زرد داره سو سو میزنه گفت اوناهاشش برادر
گفتم برادر شوخی جالبی بود بگو کجاس نماز دیر شد دیگه گم چی گفت
بلند شدیم رفتیم وضو خونه حالا تو سرمای بالا آبای پادگان یخ اصلا بعضی لوله ها یخ زده بود دیگه به یه زحمتی بود وضو گرفتیم نماز خوندیم