فک میکنم احساساتم زیادیه
زیادی اهمیت میدم
زیادی حساس میشم
و زیادی دوسِت دارم .
دلم میخاد وقتی میرم تو یه جمع یه برگه بزنم رو پیشونیم و روش بنویسم " خیلی مشتاق صحبت کردنم ولی نمیدونم باید چی بگم"
مشکل از اونجایی شروع شد که من فکر میکردم چون جزئیات راجع به تو برای من مهمن جزئیات راجع به منم برای تو مهمه .
خلاصه بگم؛ اینکه بدون هیچ دلیل و مدرکی فکر کنی حست دوطرفهس خریت محضه .
یکی از جذاب ترین کارا چت کردن با کسیه که دقیقا کنارته؛ اگه رفیقتم باشه که دیگه نور علا نور
میشه بخابم و فردا که بیدار شدم یه آدم فوق العاده اجتماعی و خودمونی باشم؟
دقیقا وقتی ظرفای گندهی شیرینی و میوه رو جمع کردی و نشستی تهشونو در اوردی زنگ میزنن که خونه این بیایم؟