کتاب و باز میکنی پنجاه بار خمیازه میکشی، میری زیر پتو که بخوابی دریغ از یه ذره حس خوابالودگی
مودی بودن اینجوریه که از یکی خوشت میاد، با کلی بدبختی صمیمی میشی باهاش و یهو میبینی دیگه ازش خوشت نمیاد
این وسط باید درحالی که بی دلیل طرف برات غیر قابل تحمل شده رابطتتو حفظ کنی که اون آسیب نبینه
یه وقتایی هم حسه درس خوندنه هست هم وقتش ولی مغزه کشش نداره؛ اینو هیچجوره نمیشه کاریش کرد
انگار معلمای دروس عمومی آبکی عقدهی توجه دارن؛ از کتابی که عملا هیچ محتوایی نداره یه جوری مطلب میکشن بیرون که معلمای دروس تخصصی باید بیان ازینا یاد بگیرن