نمیشه که برای شناخت خودت هیچ تلاشی نکنی و فقط از خودت بپرسی: -من چرا اینجوریام؟!-
-بکسهی
چطور میشه یه پیامو ۱۰ بار بخونم و کلمهی جا افتادهی توش رو نبینم؟
راستش هیچوقت به اندازه الان از ایرانی بودن، از هموطن بودن با چنین مردمِ تاب اوری خوشحال نبودم.
وقتی حالم خوش نیست و روزگارم سخت میگذرد، اگر کسی به من بگوید: ناراحت نباش، دلم میخواهد گردنش را خرد کنم. اینجور وقتها کسی باید کنار ادم بنشیند، روی شانهاش بزند و بگوید: بیا باهم راهی پیدا کنیم تا حالت بهتر بشه.
-تکهایازکتابِمیخواهمبمیرم
ولیدوستدارمدوکبوکیبخورم-
براتون شب نشینی، چای کنار اتیش، ترقه ازاری، خنده و شوخی، مارشمالوی کبابی، بازیهای دسته جمعی و سرخی من از تو، با پس زمینهی ارامش ارزو میکنم.
وقتی نه میتونم بخوابم، نه کتاب بخونم و نه فیلم ببینم هیچ پلن دیگه ای ندارم.
اگه قرار باشه حالات روانی و جسمی رو به هم ربط بدیم، بیشک کلافگی همراه با حالت تهوعه.