مامان بزرگم خونمون بود و من موقع غذا گوشتِ خورشت و گذاشتم تو بشقابش؛ یه جورییی حس گودرت میکنم که نگم اصن
تا الان همه ی عمرمو سر این گذاشتم، از آدمایی که به نفعم نیست تو زندگیم باشن یه جوری فاصله بگیرم که اونا ضربه نخورن؛ همنقدر احمق
پوست لبمو میکنم و خون میاد
همچنان که خون میاد بازم پوستشو میکَنم و بیشتر خون میاد
یه ساعت بعد میبینم نشستم بین یه سطل خون و پوستهی لب