زمزمه وار لب زد:[ دیگر نمیتوانم]
آرام به سوی لنگر گاه حرکت کرد .
موج ها آرام بودند.
نامه را در بطری گذاشت و به دست امواج سپرد.
طناب را از میخ زنگ زده رها کرد و سوار کشتی شد.
باد کشتی را به سوی افقی ناشناخته به پیش می راند .
سرنوشت در انتظارش بود....؛
هانِل