نگاهش به آب های آرامِ اقیانوس کشیده شد.
صدای جیر جیر کفش های دوشیزه های جوان در فضا پخش می شد.
مادام ، نیم نگاهی به جمعیت انداخت و بعد روی سکو رفت.
(دوشیزه های جوان خدمتکار ها شما رو تا کابین همراهی می کنند.)
کاملیا نگاهش را از اقیانوس گرفت و بعد
کشتی را از نظر گذراند.
کف پوش با چوب ماهون پوشانده شده بود و کنده کاری درخت بلوط سفید ، کناره های سقف را زینت داده بود.
همراه ژولیت و فلورانتین وارد کابین شد.
ژولیت دستانش را آرام گرفت :
(کاملیا واقعا خوشحالم ! ما داریم به کالج
می ریم . فقط باید تا فردا صبر کنیم)
فلورانتین که داشت ساکش را روی تخت خواب می گذاشت لبخند زد و اضافه کرد:
(رزالین و کاترین هم توی کالج منتظرمون هستند.)
کاملیا با تعجب پرسید:
(مگه اون ها بعد ما قرار نبود حرکت کنند؟)
فلورانتین جواب داد:(این یه غافلگیری بود
میدونستم از شنیدنش خوشحال میشی)
نیمه شب شد .
کاملیا آرام از رخت خواب برخواست و شمع کوچکی را روشن کرد.
نامه را خواند .
(سلام برادر خیلی خوشحالم که دارم به کالج می رم امیدوارم اونجا ببینمت
امضا کاملیا.)
پاکت را تا کرد شمع آب شده را روی آن فشرد .
با قدم های آرام بالای عرشه رفت.
موج با شتاب کشتی را تکان می داد.
هوا ابری و تیره شده بود.
نور فانوس دریایی عرشه کشتی را از نظر گذراند اما کاملیا آنجا نبود...
اقیانوس آرام شده بود و صدای کاملیا در آن محو شده بود....
#هانِل