گل های خشک شده را با احتیاط روی دستمال پارچه ای گذاشت.
گل ها حیرت زده اش کرده بودند..."
با دستانش کمی از آب داخل کاسه را نوشید.
بی رمق به سمت دامداری حرکت کرد.
نیمی از گوسفند ها تلف شده بودند و نیمی دیگر در حال جان دادن بودند.
ناچار بود.
برای شام یکی از گوسفند ها را کشت.
۱۰ سال بود که عمرش اینگونه سپری می شد.
گیاهی وجود نداشت.
خواهر کوچکش به صندلی تکیه داده بود،چشمانش جز سیاهی چیزی را نمی توانست ببیند. او نابینا بود.!
پزشک گفته بود که او ضعیف است .غده سرطانی پشت چشمش روزی جانش را می گیرد"
گیاهی وجود نداشت که او را درمان کند.
صدای جیر جیر پوتین های برادرش را شنید.
دریچه کوچک و زنگ زده امیدش با بوی خونِ گوشتی که به مشامش رسید بسته شد.
برادرش باز هم گوشت آورده بود.
دستانش می لرزید. غده بزرگتر از قبل شده بود.
بوی گوشت بخار پز شده فضای خانه را در بر گرفته بود.
آهی کشید. تنها می توانست تصور کند که نان در تنور است و برادرش آن را برایش می پزد.
کمی از پنجره را باز کرد و به صندلی تکیه زد تا شام حاضر شود.
صبرش تمام شده بود.
چشمانش تیر کشید .
اما مدتی بعد آرام شد و برای همیشه چشمانش را بست .
#هانِل