کمی از قهوه شیرین درون فنجان را نوشید و به خیابانی که از آب باران خیس شده بود نگاهی انداخت.
انعکاس واگن ها ، درون سنگ فرش خیابان دیده می شد.
به ساعتش نیم نگاهی انداخت .
او هنوز نیامده بود"
صبح را میان ساقه علف های بهاری تنفس می کرد.
میان بابونه ها.
در زیر سایبان شاخه ی احاطه شده از شکوفه های زغال اخته..."