امواج رد پایشان را بر تن خسته ساحل،جای می گذاشتند.
دریا ، چهرهِ آسمان را روی نقاب نیلی رنگ نقاشی کرد و نقاب را بر روی چهره بی روحش نشاند..."
کتابش رایحه بابونه ها را در بر گرفته بود.
علف ها ساقه های کوچک و ظریفشان را احاطه کرده بود.."
جنگل سکوت کرده بود.
آرام در کنار رودخانه قدم زد.
صدای رودخانه ، بل بل ها،و عبور نسیم از
لا به لای شاخه های قوش که برگ ها را از تنه خشکیده درختان جدا می کرد، سکوت را شکسته بود.
جنگل اندکی مه آلود شده بود .
کرم های شبتاب در میان مه ،می رقصیدند.
نسیم با پوست لطیف و مرطوبش برخورد می کرد .
بید ها گیسوان بلندشان را در آب آمیخته بودند.
درختان آلوهای جنگلی در گوشه ای از رودخانه پیدا بود.
از روی پل چوبی عبور کرد.
آن طرف جنگل سنوبر ها روییده بودند .
دوباره به مکان اول رفت.
نم نم باران میبارید.
علف ها کم رنگ و مخملی شده بودند.
سرمایشان پوست پاهایش را نیش می زد.
سیب های نارس باد افکنده را باد به رودخانه رسانده بود.
نور خورشید ملایم روی صورتش می پاشید.
دامن بلندش روی گل های بابونه کشیده می شد.
از دور در حصاری از درختان یاس و ارغوان کلبه چوبی کوچکی را می توانست ببیند.
آرام از لابه لای بوته های نیلوفر گذشت .
کلبه درست روبه رویش بود.
از پله های چوبی و قدیمی که بالا می رفت صدای جیر جیر کفش هایش در فضا پخش می شد.
سنجاب ها اطرافش حلقه زدند .
در خانه را که باز کرد یاد خاطرات کودکی اش افتاد.
با سرعت خودش را پنجره رساند.
درخت خمیده از وزن سیب های سبز با هر بادی که می وزید شاخه هایش به پنجره کشیده می شد.
پنجره را باز کرد، حوضچه درست رو به روی درخت سیب بود و نیلوفر های آبی روی حوضچه شناور مانده بودند.
می خواست ،شیشه عمرش را در میان جنگل بشکند .
تقدیرش را رقم زده بود....
#هانِل
نظراتتون رو پلیز هدیه کنید و با پست (کاملا رایگان) برام بفرستید این جا🌱
https://daigo.ir/secret/41318318833
هدایت شده از 🏴دختــران چــادری🏴
این چند روز جو ایتا ی جوری خبری بود که لازمه چند ماه مسخره بازی دربیاریم تا به روال سابق برگرده😂😂
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
"ممبرای عزیز،همسایه های عزیز، نسبتای عزیز و دوستای عزیزم امیدورام حالتون خوب باشه و دام براتون خیلی تنگ شده(:"
#تعریف_کن
@farsitweets