نیمه آسمان سوخته بود و به رنگ لاله های سرخگون در آمده بود.
به چریغ چشم دوخته بود.به سیرت گرم و مهربان خورشید که از گرمای محبت وجودش رزها ها را با آفتاب در آغوش می کشید.
کید باد بود که برگ های خاک گرفته را از خمیده درخت آلو با وعده زیادت شکوفه های بهاری رها می کردو زمین را مدفن برگ ها می کرد.
به برادرش فکر می کرد . به مکار های خیابان شکوه.
به جای خالی برادرش بر روی صخره
، هنگام طلوع.
لبخند تلخی زد . پایان حیات او افسرده اش کرده بود.
صدایی شنید. سرش را کمی چرخاند.
کسی کنارش نشسته بود.
باورش نمی شد!
او برادرش بود!.
#هانِل