بی هدف تنها گام بر می داشت .
سایه اش از کوچه های که میان درختان بلند ایجاد شده بود می گذشت..."
از پشت شیشه، به آبیِ بی انتهای دریا چشم دوخته بود.
هنوز تا اتمام سفرش راه زیادی مانده بود... "
نسیم آرام می وزید و کتاب را ورق می زد.
شاخه های خمیده کاج دستان بی مهرشان را به سویی آسمان دراز کرده بودند .."