خسته بود.افسرده تر از هر زمانی که می توانست باشد. غمش را از چشمان سرخ شده اش می توانست فهمید.
و تنها خلق رنگ آبی سرولین آرامش می کرد...."
سرنوشتش را به دستان باد سپرده بود بادی که بادبان را به پیش می راند .
صدای موج های کوچک سواحلی در میان افکارش به یادگار مانده بود"...
رد چرخ های قديمی روی آسفالت خشکِ جاده بر جای مانده بود و پوشش جنگلی سبز درختان آسمان را شکافته بود.
چند سالی بود که تلسکوپ گوشه اتاقش خاک می خورد..."