وقتی به من می رسی..
،آخرین کلمات قلبش را می شکافت انتظارش را نداشت. این یک فاجعه بود.."
خورشید بی رمق بر روی ملافه می تابید.
بر روی کتابش تصویر ابر ها را و آبی سرولینِ آسمان را طرح می زد.."
از پنجره نیمه باز کلبه کتاب میخواند و صدف ها ی دریا را میکاوید.
صدای امواج خط ها را می شکست..."