درآن اوضاع حوصله نداشتم به او بگویم آنچه تو به آن کشته شدن میگویی و اینقدر از آن برای خودت و حتی برای من میترسی در جبهه مقابلت شهادت نام دارد و هیچکس هم از آن نمیترسد و برای رسیدن به آن مقام به درگاه خدا التماس هم میکنند .
چکیده ای از کتاب آن بیست و سه نفر..
گمان میکردم با آن حال وخیم همانجا توی اتوبوس تمام میکند؛یکی از اسرا خم شد روی محمد،لحظه ای نگاهش کرد و ناامیدانه گفت:تموم کرد!
همه برای غریبی محمد آه کشیدند و غصه خوردند. یکی دیگر از اسرا،برای اطمینان از روی صندلی اش بلند شدوگوشش را گذاشت روی سینه اسیر خوزستانی. کمی ساکت ماند و بعد گفت:نه بابا!نفس میکشه .
خوشحال شدیم قلب محمد هنوز میتپد .
چکیده ای از کتاب آن بیست و سه نفر..