خواب عمیق
روایتی از روز هفتم جنگ
نرگس پهلوانی دانشجوی ترم چهارم مطالعات ارتباطی
دلم میخواهد متنی بنویسم.
از همان متنهایی که آدم در آنها اتفاقات بدی را پشت سر میگذارد و بعد، ناگهان از خواب میپرد. از همان نوشتههایی که معلمان نگارش معمولاً دوستشان ندارند.
اما اکنون اینطور نیست.
حالا همه دلشان میخواهد از خواب بپرند؛ چون خوابی که در آن گیر افتادهایم اصلاً شبیه خوابهای معمولی نیست. این خواب، یک کابوس واقعی است.
در خواب، رهبر کشورمان را به شهادت رساندهاند. روی کلیپهایی که از ایشان منتشر میشود، با خطی درشت نوشتهاند: «شهید آیتالله سید علی خامنهای».
مردم، ویدئوهایی از سخنرانیهای قدیمی ایشان را در «بله» بازنشر میکنند و هر بار دیدن آنها، سنگینی عجیبی روی سینهمان میگذارد.
جنگ همچنان ادامه دارد؛ اما با وجود همهی این اتفاقات، هنوز که هنوز است هیچ سخنرانی تازهای از ایشان منتشر نشده و همین سکوت، ترس را عمیقتر میکند.
نهتنها خود ایشان، بلکه تعداد زیادی از اعضای خانوادهشان نیز در این خواب به شهادت رسیدهاند؛ یکی از آنها زهرا حداد عادل است.
در خواب، مدرسهای که ایشان در آن کار میکردند به طرز عجیبی ساکت است. آن صحبتها و نصیحتهایی که همیشه با حوصله برای ما میگفتند و آن شوقی که در انجام کارها داشتند، حالا جایش را به سکوتی سنگین، گریه و زاری داده است.
در همان خواب، خبر میرسد که ۱۶۸ دانشآموز مدرسهی میناب به شهادت رسیدهاند.
کودکان و وسایلشان غرق در خون است. دیگر خبری از بازی و شیطنت نیست و صدای فریاد و خندهای شنیده نمیشود. بچهها بیحرکت روی زمین افتادهاند و کیفها و لوازمالتحریری که با ذوق و شوق خریده بودند؛ خاکی و خونی کنارشان رها شده است.
اما در واقعیت، اینگونه نیست.
در واقعیت، سخنرانی آیتالله خامنهای از تلویزیون پخش میشود؛ سخنرانیای دربارهی پیروزی ایران که با هر جملهاش دلهای نگران مردم را آرامتر و قرصتر میکند.
در مدرسه، خانم حداد همچنان مشغول به کار هستند. با همان انرژی همیشگی، وقت زیادی را برای مدرسه میگذارند. شایعاتی را که دربارهشان پخش شدهاست با صبوری نشنیده میگیرند و از کنارشان عبور میکنند. برای آیندهی ما نگراناند و مثل همیشه نصیحتمان میکنند.
و بچههای میناب، زنده و پرهیاهو هستند. صدای خنده و همهمهشان در حیاط میپیچد؛ روی هم آب میپاشند، خیس میشوند و از ته دل میخندند. بعد که خسته میشوند، کف حیاط دراز میکشند و به آسمان خیره میمانند.
همهی ما میخواهیم از این خواب بیدار شویم، اما انگار بیدار شدن کار سادهای نیست.
خواب عمیقی است، اما در بیدارترین حالت ممکن هستیم.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
روز چهارم جنگ، ۱۲ اسفند ۱۴۰۴
باران نویریان؛ دانشجوی ترم چهارم سیاستگذاری اجتماعی
صبحها من و پدافند باهم بیدار میشویم. تا دست و صورتم را بشورم و بروم کنار پنجره، دودها را که میبینم، میفهمم باز از برخوردها عقب ماندهام. صبحم را با نگاه کردن به شهری که از جا به جایش دود انفجار بلند شده، شروع میکنم. ماه رمضان است. صبحانه نمیخوریم. بهجای صبحانه، دلم پر میشود از هولی که با هربار لرزیدن خانه به جانم میافتد. اخبار را چک میکنم تا ببینم کدام قسمت از شهرم پودر شده است. دل دیدن مجروحها و خانههای ریخته و خیابانهای پر از ترکش را ندارم. فقط میخواهم حول و حوش منطقهاش را بدانم. دانستن اینکه کجای تهران مورد هدف قرار گرفته، خوراک کافیای است برای خیال کردن. ذهنم شروع میکند به مرور کردن تمام لحظههایی که در آن خیابان بوده و خاطرهها را یکی یکی میگذارد پشت سر هم. بلافاصله بعد از مرور تصویرهایی که چشمانم از در و دیوار شهر دیدهاند، انفجار شروع میشود. شهر در سرم منفجر میشود و خاطرهها، مثل خردهشیشه پخش میشوند روی آسفالت خیابان. من، مثل کسی که خانهی بغلیشان را زده باشند و موج انفجار پرتابم کرده باشد گوشهی خانه، گرد و غبار را از صورتم پاک میکنم و مینشینم وسط کوچهای که هیچ شباهتی به چند ثانیهی قبلش ندارد. خاطرهها دورهام میکنند. در خیالم روی تکتکشان دست میکشم و برای از دست رفتن مکانی که در آن طی شدهاند، سوگواری میکنم.
این خیالبافیها و تصورهای مداومم از مورد حمله قرار گرفتن، هنوز تمام نشده که صدای دیگری میآید و پشت بندش، ستون جدیدی از دود، زمین را به آسمان وصل میکند. من، هنوز زخم قبلیام را پانسمان نکرده، شکاف دیگری روی قلبم میبینم. باز مجبور میشوم نفس عمیق بکشم و فکر کنم ببینم نام خیابان برایم آشناست یا نه. ببینم با چه کسی و در چه زمانی قدم زدهام توی آن خیابان و راجعبه زندگی بحث کردهام. بعد به مرگی که در یکآن، همان منطقه را گرفته، فکر کنم و باز همان خیالبافیهای سوگوارانه و تمام نشدنی.
با هر برخورد، زخم روی زخم اضافه میشود و آسمان سیاهتر. چندین خانواده به عزای عزیزانشان مینشینند و چندین هزارنفر به عزای خاطراتشان. ساختمانها میریزند، پارکها تخریب میشوند، کاخها آسیب میبینند، خیابانها پر میشوند از خاکستر، آسفالت با خردهشیشه فرش میشود، وسایل داخل خانهها میریزند وسط کوچه، مدرسهها میشوند قبرستان و آدمها بیپناه میشوند.
حتی گفتنش هم بهدور از عقل و منطق است، اگر بگوییم که میتوان مردم شهر را فدای سرِ در و دیوارهایش کرد و غصه خورد بابت تکه آجرهایی که میریزند، اما هیچ نگفت از جانهایی که برای همیشه شهر و دیارشان را ترک میکنند. اگر آدمها نباشند، شهر میمیرد. میشود تنِ بیروحی که خبابانها و محلههایش هیچ فرقی باهم ندارند. این تن، تا وقتی رد خاطره و یادی روی پوستش نباشد، هیچ ارزشی بیشتر از تکهپارههایی از سنگ و آجر ندارد.
من، این روزها سوگوار شهری هستم که روح و تنش زخم بر میدارد. زخمهایی عمیق که هیچوقت از یاد مردمانِ زندهاش پاک نمیشود. زخمهایی که جانها را به درد میآورد و خاطرها را مکدر میکند. مردم شهر، گاهی این زخم را توی دل خودشان نگه میدارند. از آن حرف نمیزنند چون بهنظرشان چیزهای بسیار مهمتری از خط افتادن روی خاطرههای پر از خندهشان با مکانهای شهر، وجود دارد. جنگ، بیرحمانه از انسان میخواهد که پا روی احساسهایش بگذارد و بیآنکه مجالی داشته باشد، از تلخیهای مداومش گذر کند و داوطلبانه، خودش را برای درد بعدی پیش فرستد. جنگ، میتواند در لحظه همهی رکنهای اساسیات برای زنده ماندن را به لرزه در بیاورد و تو را فلج کند. میگذاردت بین رگباری از درد و رنج و مدام تو را میکوبد. آنقدر که ندانی باید اول از همه بروی سراغ کدام درد، به چه چیزی دل خوش کنی برای تسلی دادن خودت و کدام درد را بیاهمیت بشماری و با وجودش کنار بیایی.
خاطرههایی که با هر انفجار پودر میشوند و شهری که زخم برمیدارد هم، احتمالا یکی از آن تیرهاییست که تیربار جنگ میکوبد توی صورتت و تو باید سعی کنی کنار بیایی با این ترکشی که توی بدنت جا مانده، تا از پس ترکشهایی که به قلبت نزدیکترند، بربیایی. ما ناگریز، دردها را پس میزنیم که درد دیگری را جایگزینش کنیم. این، بلاییست که جنگ بر سر آدم میآورد.
*امروز سعی کردم ایران را بکشم. سرم پر بود از فکر خانههایی که دارند از بین میروند. نشسته بودم روی میز و لپتاپ جلویم بود. لابهلای این خطها، از پنجره به آسمان نگاه میکردم. دودی که از غرب تهران راه افتاده بود حالا کل شهر را پوشانده بود. آسمان سیاه بود. صدای انفجار میآمد و من به جان آدمها فکر میکردم، به آسمان شهر.
برگرفته از کانال لحظههای روشن ایران |
ble.ir/lahzehayeroshan
@hanifa_atu
شاگردان تهرانی مقدم و حاجی زاده
این شب ها در پای لانچرها قرآن به سر میگیرند و علی و اولادش را قسم می دهند برای نصرت و پیروزی
و فرزندان مکتب آوینی نیز اینگونه در میدان
با سلاح خویش ...
✍🏻فاطمه کریمی | ترم چهارم روزنامه نگاری
#اشاره | لحظههای زندگی
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
راه "قدس" از کربلا میگذرد
روایتی از خروش مردمی در روز قدس
سارا پوشیده | دانشجوی روابط عمومی
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
راه "قدس" از کربلا میگذرد روایتی از خروش مردمی در روز قدس سارا پوشیده | دانشجوی روابط عمومی @hanif
راه "قدس" از کربلا میگذرد
روایتی از خروش مردمی در روز قدس
سارا پوشیده | دانشجوی روابط عمومی
راست میگفتند، راه قدس از کربلا میگذرد... از حماسههای حسینی!
راست میگفتند: کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...!
و امروز قرارگاه حسین بن علی ایران است...این جوش و خروش کربلاست...این مردم فرزندان حسیناند. این مردم، مردم شهادت و عاشورایند. مکتبشان، مکتب حسینیست؛ و امتی که پیشوایشان حسین باشد از شهادت نمیترسند، آنها مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح میدهند.
این مردم آمدهاند بگویند در راه قدسی که از این کربلا میگذرد از جنگنده و انفجار و بمب نمیترسند. آمادهی شهادتاند.
آن پیرزنی که آرام در گذرگاه و همهمهٔ عبور و مرور راهپیمایان نشسته و عکس امامش را در آغوش کشیده، آن مادری که فرزند کوچکش را به دست گرفته، آن پیرمردی که با ویلچر میآید، این کودکان دبستانی که به یاد شهدای میناب با کیف و کوله میآیند، این دریای جمعیت آمدهاند کربلا را تکرار کنند. آمدهاند بگویند که ذلت نمیپذیرند...
آقای خامنهای! حقا که اینها مردم شما هستند! حقا که در مکتب شما شهادت برایشان گوارا شده!
امروز آمدهاند تا آخرین توصیهٔ شما را فریاد بزنند. آمدهاند با دستان مشت شده هرچه فریاد دارند بر سر اهالی اپستین خالی کنند.
تمام شب قرآن به سر گرفتند و در خیابانها پرچم ایران تکان دادند و حالا با زبان روزه دوباره آمدند تا بگویند به وعدهی حق شما ایمان دارند:«ما در قدس نماز خواهیم خواند...»
این را شما گفتید. این مردم درس پس میدهند...عجب استادی بودید!... عجب شاگردانی! لحظهای از آرمانهای شما پا پس نمیکشند...
آری راست میگویند:«راه قدس از کربلا میگذرد!»
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
راز مناجات
برداشتی آزاد از خبر تلخ شهادت مادر و فرزند در مسیر راهپیمایی روز قدس و عکس پرچم خونین
فاطمه میرزامحمدی | دانشجوی مطالعات ارتباطی
دیشب تا صبح بکیاالله گفته بود.
احتمالا نیمه های شب، جایی حوالی فراز هفتاد جوشن کبیر ، پسرک به روی پای مادرش خوابش برده بود.
نوبت به قرآن به سرگرفتن رسید ؛ بالحسین بالحسین بالحسین .
مداح به روضه گریز میزند.
به روضه ی شهادت طفل شیرخوار در آغوش والدش، به شهادت رعناجوانِ حرم و به «عَلَي الدُنيا بَعَدَكَ العفَا» اربابش حسین...
نگاهش به پسرش میوفتد و هقهقاش شدت میگیرد.
جگرگوشهی حسین فداشد؟ جگرگوشهیمن فدایحسین...
روضه تمام میشود.
به خانه میروند؛ دورهم سحری میخورند و کودک خانواده را راضی میکند تا اولین روزهیعمرش را بگیرد و اینطور احساس بزرگسالی کند.
اندکی استراحت میکنند و حوالی ساعت ده و نیم علیرغم وجود همهی تهدیدها دست در دست هم به خیابان میروند.
قبل از رسیدن به محل تجمع بدست شقیترین افراد روی زمین؛ خون پاک پسرک بر زمین میریزد و مادرش هم!
خدا جگرگوشهیمادر و پسر را باهم میخرد...
کاش رازِ مناجاتت فاش میشد! چه گفتی که خدا اینگونه تورا خرید...؟
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
ماه، روشنتر از همیشه
فاطمه حجتی | دانشجوی مطالعات ارتباطی
این شبها زیر آسمان خدا، اتفاقات عجیبی درحال وقوع است. اتفاقاتی که پیش از این کمتر تجربه میکردیم. شاید هم طعمشان را برای اولین بار میچشیم. این شبها، سه رنگ پرچم ایران و نشان «الله» میان آن، برق پررنگتری به چشمانمان میدهد و شور بیشتری به قلبهایمان. این روز و شبها جایجای شهر، مثل شبی که با ستارهها نورانی شود، با این پرچم سه رنگ نور میگیرد. احتزازش میان باد سرد زمستانی، قوت قلبی میشود برای دلهای داغدار.
این شبها وقتی همپای مردمی که با آنها هموطن و همداستانیم قدم برمیداریم، وقتی آن سه رنگ زیبا را روی دوش میگذاریم، باری سنگین را بر شانههایمان احساس میکنیم. باری که حکایت از خونخواهی دارد. نشان از انتقام و نقش تکتک ما در مبارزهی وجودی میان حق و باطل.
این شبها زیر نگاه دشمن و حضور جنگندهها، فریاد الله اکبر مفهمومی به اسم ترس را از میان برمیدارد. صدای انفجار اگر به گوش برسد، ندای الله اکبر بلندتر میشود تا به دشمن بفهمانیم و به خودمان یادآوری کنیم که تکیهی ما به قدرتی ورای تمام قدرتهاست. قدرتی که ما را در برابر خطرها ایمن کرده و پیروزیمان را تضمین میکند.
میان همصدا شدن در شعارها و دلگرمی به الله اکبرها، نگاهمان به آسمان و ماه درخشان میان آن اگر باشد، حالمان غریبتر میشود. زیر آسمان بودن، بیشتر ما را به این باور میرساند که به قول شهید سید حسن نصرالله(ره) دشمن در محاصره است و تمام آسمانها و زمین، همرزم ما. انگار لشکری از ملائکه بالای سرمان جمع شدهاند و با ما در «الله اکبر»هایمان همصدا میشوند و خطرها را دفع میکنند. آری. این نبرد به جز با امداد غیبی خداوند امکان پذیر نیست.
این شبها ماه، از همیشه روشنتر به چشم میآید. اگر به دیدن ماه عادت نکنی، برایت همیشه زیبا و اعجاب انگیز است. مخصوصا اگر میان این جمعیت و در حال بردن نام مالک آسمانها و زمین باشی. ما به دیدن ماه عادت کرده بودیم. ماهی که روی زمین قدم برمیداشت و به شبِ اطرافش نور میتاباند تا راه را روشن کند. اکنون که آن ماه در ماه خدا آسمانی شده، نورش هم بیش از قبل میدرخشد و مسیر را برای ما هموار میکند. ما برای ماه زمینیمان دلتنگیم اما نور او بیش از همیشه چشممان را به حضور حقیقیاش در میانمان روشن میکند. حالا که ماهی نو با همان سیما و همان سیرت رزقمان شده، به حکم «بل احیاء عند ربهم»، در ماه خدا، راه را با نور ماهی که روشنتر از همیشه است، ادامه میدهیم.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
🔹همراهان عزیز! شما میتوانید کانال حنیفا را در پیامرسان بله هم دنبال کرده و مطالب را منتشر نمایید
https://ble.ir/hanifa_atu
روز دهم
غزلی در رثای شهادت رهبر آزادگان جهان
✍🏻عارفه نوروزی | دانشجوی مطالعات ارتباطی
پروانهای زِ خانهی ما پر کشید و رفت
جامی شکسته از میِ غم سر کشید و رفت
آتش گرفت شمع از این بینفس شدن
اشکی به رقصِ شعلهی آخر کشید و رفت
از جان گذشت تا که بمانَد به جا وطن
خطی به روی توطئهی شر کشید و رفت
او از سلالهی اسدالله بود و خود،
دستی به دربِ قلعهی خیبر کشید و رفت
روزِ دهم، تشنهلب و زخمی و شهید
دل را به روضههای مصور کشید و رفت...
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
سکوت، لحظهای حاکم میشود، میشنوم که مداح میگوید: هرچه آنچه میخواهید از خداوند تقاضا کنید که وقت اجابت است. زیر لب میگویم:
"پروردگارا ملت مارو سرافراز بگردان، خداوندا سیدعلی خامنهای رو برای ما...، خداوندا آقا سیدمجتبی رو برای ما نگهدار و از او محافظت کن.
عجب غم زیبا و پرشکوهی در دل مردمت به وجود آوردی آقای سربلند و مظلوم من! هستی و میبینی که ملتت، ملت حجت ابن الحسن چگونه معنای حقیقی جبل الراسخ شدند به یقین."
و بعد به وعدهی الهی، ما در مسیر استجابت دعایمان قرار میگیریم...
✍🏻عطیه آرام | دانشجوی روزنامه نگاری
#اشاره | لحظههای زندگی
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu
من اینجا ریشه در خاکم
کیمیا رنجبر | دانشجوی مطالعات ارتباطی
از روز دوازدهم جنگ:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
@hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
من اینجا ریشه در خاکم کیمیا رنجبر | دانشجوی مطالعات ارتباطی از روز دوازدهم جنگ: ما زنده به آنیم ک
من اینجا ریشه در خاکم
کیمیا رنجبر | دانشجوی مطالعات ارتباطی
از روز دوازدهم جنگ:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
چند ساعتی از زمانی که مطلع شدم چندین نفر از کسانی که میشناختم به شهادت رسیدهاند گذشته است؛ کسانی که در خاطرات کودکیام ردپایی دارند. وقتی صدای منحوس پهبادها و انفجارشان را میشنیدم به این فکر میکردم الان جانِ عزیز چه کسی ستانده شد؟ خون کدامین فرزند ایران بر این خاک ریخته شد تا از میانش جوانه سبز شود؟ از دست دادن پنج نفر از دوستان در یک شب سنگین است؛ به این فکر میکنم عروج یک خانواده برای سایر بستگانش چقدر سهمناک بوده است! بر خیابانهای شهر قدم میگذارم، جای جای ترکشها و دلشکستگی شیشهها را سیر نگاه میکنم. ساختمانهای ویرانهای که باطنش آباد است، آباد است به گواهی ظلمی که میرساند و ارادهای که برای مقاومت میدهد.
میخواهم ببینم، به خاطر بسپارم، بشنوم تا نکند در گذر زمان گم شوم تا بگویم مردم ایران چگونه ایستاده بودند و مصائب در شرافتِ خون و میهندوستیشان اثری نگذاشته بود. در کتابی خوانده بودم هر کجا خون شیعهای ریخته شود، آنجا شیعهپرور میشود. چه بسیارند جوانههایی که سر از این خاک مقدس درآوردهاند و رشد میکنند!
ایران، نامت گوهر و خاکت تبرک است. تبرک و بارور از قدمهای فرزندان شریفت که در این مسلخ عشقبازی میکنند. تبرک است از شجاعت زنان و مردانت که در روز و شب ندای «اللهاکبر» سر میدهند و موشکها صدایشان را ساکت که نه بلندتر میکند، جمعیتشان را هم کمتر که نه بیشتر میکند. رشک میبرم به احیاکنندگان در شبت زیر انفجارها... به کودکانی که پرچمت را دور خود میپیچانند و بر روی خاکت به خونخواهی هموطنان گام برمیدارند. رشک میبرم به شرافت این خون و این اصالت، به این مبارزهی آگاهانه و داغدارانی که لالهها تقدیم کردهاند. برای ایرانِ بارور ایمان فرزندان، همانکه گفتند: «خدا ما را بس است.»
غمها و شکستگیها برای ما ارادهاند، جوهر قلماند و خون در رگ… چه غمی مبارکتر از این که برای وطن باشد. نور از میان جای ترکشها عبور میکند، خونمان ایران را بالنده میکند و میتپد. این سرای امید سالیان است که یورش بیگانه دیدهاست و تپیده، چرا که این عوعو سگان شما نیز بگذرد.
محدودیت است؛ اجازهی بیشتر ماندن و تنفس در هوای این شهر صادر نمیشود. اجازهی خیلیچیزها صادر نمیشود و دیوارهای اتاق مغموم به من ایستاده در میانشان خیره میشوند. شبها را به صبح وصل میکنم و مینویسم تا کلمات در سرم تدفین نشوند، بمانند و نفس بکشند. دلخوشم به گریز زدنهای کوتاه در شهر که سردی هوایش گرمای زندگیست، به ایران، به سرای امید.
چه میجویی؟ عشق؟ همینجاست...
شما هم #روایت ها و نوشتههای خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید.
حنیفا | در جستجوی حقیقت
@hanifa_atu