eitaa logo
نشریه دانشجویی حنیفا
43 دنبال‌کننده
29 عکس
0 ویدیو
0 فایل
🔆فَاَقِم وَجهَکَ لِلدّینَ حَنیفا 📃نشریه دانشجویی حنیفا 📍وابسته به بسیج دانشکده ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی
مشاهده در ایتا
دانلود
نشریه دانشجویی حنیفا
من اینجا ریشه در خاکم کیمیا رنجبر | دانشجوی مطالعات ارتباطی از روز دوازدهم جنگ: ما زنده به آنیم ک
من اینجا ریشه در خاکم کیمیا رنجبر | دانشجوی مطالعات ارتباطی از روز دوازدهم جنگ: ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست چند ساعتی از زمانی که مطلع شدم چندین نفر از کسانی که می‌شناختم به شهادت رسیده‌اند گذشته است؛ کسانی که در خاطرات کودکی‌ام ردپایی دارند. وقتی صدای منحوس پهبادها و انفجارشان را می‌شنیدم به این فکر می‌کردم الان جانِ عزیز چه کسی ستانده شد؟ خون کدامین فرزند ایران بر این خاک ریخته شد تا از میانش جوانه سبز شود؟ از دست دادن پنج نفر از دوستان در یک شب سنگین است؛ به این فکر می‌کنم عروج یک خانواده برای سایر بستگانش چقدر سهمناک بوده است! بر خیابان‌های شهر قدم می‌گذارم، جای جای ترکش‌ها و دل‌شکستگی شیشه‌ها را سیر نگاه می‌کنم. ساختمان‌های ویرانه‌ای که باطنش آباد است، آباد است به گواهی ظلمی که می‌رساند و اراده‌ای که برای مقاومت می‌دهد. می‌خواهم ببینم، به خاطر بسپارم، بشنوم تا نکند در گذر زمان گم شوم تا بگویم مردم ایران چگونه ایستاده بودند و مصائب در شرافتِ خون و میهن‌دوستی‌شان اثری نگذاشته بود. در کتابی خوانده بودم هر کجا خون شیعه‌ای ریخته شود، آنجا شیعه‌پرور می‌شود. چه بسیارند جوانه‌هایی که سر از این خاک مقدس درآورده‌اند و رشد می‌کنند! ایران، نامت گوهر و خاکت تبرک است. تبرک و بارور از قدم‌های فرزندان شریفت که در این مسلخ عشق‌بازی می‌کنند. تبرک است از شجاعت زنان و مردانت که در روز و شب ندای «الله‌اکبر» سر می‌دهند و موشک‌ها صدایشان را ساکت که نه بلندتر می‌کند، جمعیتشان را هم کمتر که نه بیشتر می‌کند. رشک می‌برم به احیاکنندگان در شبت زیر انفجارها... به کودکانی که پرچمت را دور خود می‌پیچانند و بر روی خاکت به خون‌خواهی هموطنان گام برمی‌دارند. رشک می‌برم به شرافت این خون و این اصالت، به این مبارزه‌ی آگاهانه و داغدارانی که لاله‌ها تقدیم کرده‌اند. برای ایرانِ بارور ایمان فرزندان، همان‌که گفتند: «خدا ما را بس است.» غم‌ها و شکستگی‌ها برای ما اراده‌اند، جوهر قلم‌اند و خون در رگ… چه غمی مبارک‌تر از این که برای وطن باشد. نور از میان جای ترکش‌ها عبور می‌کند، خونمان ایران را بالنده می‌کند و می‌تپد. این سرای امید سالیان است که یورش بیگانه دیده‌است و تپیده، چرا که این عوعو سگان شما نیز بگذرد. محدودیت است؛ اجازه‌ی بیشتر ماندن و تنفس در هوای این شهر صادر نمی‌شود. اجازه‌ی خیلی‌چیزها صادر نمی‌شود و دیوارهای اتاق مغموم به من ایستاده در میانشان خیره می‌شوند. شب‌ها را به صبح وصل می‌کنم و می‌نویسم تا کلمات در سرم تدفین نشوند، بمانند و نفس بکشند. دلخوشم به گریز زدن‌های کوتاه در شهر که سردی‌ هوایش گرمای زندگی‌ست، به ایران، به سرای امید. چه می‌جویی؟ عشق؟ همینجاست... شما هم ها و نوشته‌های خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید. ‌ حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
برای انتقام از مرگ‌خواری، شورآفرین زندگی می‌کنیم امیرعلی کمال‌خانی| دانشجوی ترم چهارم مطالعات ارتباطی ایران از پای نخواهد افتاد. قاعدۀ جهان چنین است. فکرش را بکن چقدر در عمر چندهزارساله‌اش به خود جنگ دیده! از حملات اسکندر و مقدونی‌ها در دوره‌های باستان تا حمله اعراب و دو قرن سکوت! یورش بی‌امان مغول به ایران، عثمانی‌ها، ازبک‌ها، افغان‌ها، انگلیسی‌ها. آن چندین سال جنگ با روس‌ها که بخشی از ایران از تنش جدا شد. اشغال ایران و تراژدی‌های جنگ جهانی. جنگ‌های جهانی. تجاوز بعثی‌ها و همین اواخر اسرائیل. کدامشان توانستند ایران را منقرض کنند که تو بتوانی آخر؟ چه اسمی از اسکندر و چنگیز و صدام مانده؟ مغولان که ابرقدرت زمان خود بودند، حالا چیزی جز نام قبیله‌ای در اطراف چین نیستند. نبین آن ایرانی‌نماها که برایت کف می‌زنند. ایران از پای نخواهد افتاد که هیچ، از پای در خواهد آورد تو را. سال‌ها بعد خواهند گفت که همه چیز از نهم اسفند سال ۴۰۴ شروع شد... هر قصّه‌ای با غصّه‌ای شروع می‌شود. ما ایرانی‌ها پیِ تاریخ‌مان با تراژدی ساخته شده. ما را از چه می‌ترسانی؟ می‌دانی چند نفر در ایران خواهان مرگ تو هستند؟ می‌دانی چند نفر پدرکشتگی و فرزندکشتگی دارند؟ گمان برده‌ای آه‌مان به واشنگتن و کاخ‌های آنچنانی‌ات نمی‌رسد؟ مرگ‌خوار هستید و دشمن بزرگ زندگی. در انتقام، شورآفرین زندگی خواهیم کرد. جوری که انگار نه انگار جنگنده‌های نحسی بالای سرمان هستند. چه می‌جویی؟ عشق؟ همینجاست... شما هم ها و نوشته‌های خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید. ‌ حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
مرثیه‌ای برای شهدای دانش‌آموز میناب فاطمه جباری @hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
مرثیه‌ای برای شهدای دانش‌آموز میناب فاطمه جباری @hanifa_atu
مرثیه‌ای برای شهدای دانش‌آموز میناب فاطمه جباری چه گرد و خاکی به پا کردی دخترم!... قشنگی‌ات یک شهر را به هم ریخته. فقط قرارمان نبود موهایت‌ را به این زودی‌ها باز کنی! اول صبح وقتی با ذوق بچگانه‌ات جلوی پا‌هایم نشستی و اصرار داشتی یک بافت زیبا بر روی موهایت بزنم، اما حالا چند ساعت بیشتر نشده که اینگونه موهایت را پریشان کردی. دستمریزاد دخترک زیبایم! حالا چرا جوابم را نمی‌دهی؟ قهر نکن با مادرت تحملش را ندارم. ناراحت نشو مادر، تو همه جوره زیبایی، با همین موهای پخش و پلا ، با همین موهای... صبح، اولش نفهمیدم چرا انقدر ترگل ورگل می‌کنی و به خودت می‌رسی. هی با خودم می‌گفتم خدایا، این دختر که موهایش تا کله‌ی ظهر زیر مقنعه است، چرا اصرار به بافتنش دارد. این که روی این پیرهن باید مانتو مدرسه‌اش را بپوشد، چرا سعی دارد این پیرهن صورتی نو را از زیرش بپوشد؟ بعد حق نمی‌دهی دعوایت کنم؟ ببخشید قشنگ مادر!... اگر می‌گفتی و می‌دانستم اذیتت نمی‌کردم... آن موقع نمی‌گفتم لباس نو که برای عید هست را برای مدرسه نمی‌پوشند. حالا که قایمکی خودت پوشیدی و رفتی! این کارها برای چیست؟! ولی خدایی‌اش خیلی بهت آمده... خیلی قشنگ شدی... انگاری صورتی کم رنگ یک جور خاصی بهت می‌آید... بیشتر از هر رنگ دیگری... مبارکت باشد مامان... به جمعِ صورتی پوشان خوش آمدی دخترم.! صدای مرد امدادگر بلند شد. - خانم اینجا هنوز درست آوار برداری نشده. خطرناکه به خدا، من می‌گم این لباس و موهاش رو دست نزنن و مستقیم بیارن برای خودتون؛ بلند شید از اینجا... مردی که همکارش بود دستش را گرفت و به عقب کشیدش: - ولش کن رضا بنده خدا داغداره... - بابا من به خاطر خودش میگم... خطرناکه به خدا.... چه می‌جویی؟ عشق؟ همینجاست... شما هم ها و نوشته‌های خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید. ‌ حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
یه قطره بارون از لای گردی‌های خالی پارچه‌ی دورم افتاد رو صورتم، از خوابی که با صدای لالایی‌گون "مولای یا مولای" گفتن آقایی که داره می‌خونه و بابایی بهش میگه حاجی، سعی می‌کنم چشمامو نم‌نم باز کنم؛ دوباره آسمون نارنجیه. فکر کنم باز از اون صداهایی اومده که من نمی‌ترسم! البته بابایی میگه نباید بترسم؛ چرا ؟ چون بابایی میگه "الله اکبر" "الله اکبر" چونکه خدا از هرچیزی بزرگتره. یادمه قبل اینکه بیام پیش مامانی و بابایی،انتخاب کردم که از جنگ نترسم. انتخاب کردم وقتی آسمون نارنجی شد "یاعلی" بگم، یا مثل این آقاهه که بابا عکسشو از کنارم جدا نمی‌کنه و میگه آقا بوده آقا بشم... من خودم انتخاب کردم برای بعدا که سرمو جلو دوستام بلند کردم، صدام نلرزه و بگم : "من شیعه‌ی صاحب ذوالفقار و بچه‌ی جنگم" برداشت آزاد از تصویر⬆️ ✍🏻 فاطمه کریمی | دانشجوی روزنامه نگاری | لحظه‌های زندگی حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
هزار داغ جوان دیده‌ایم و در تشییع ندیده است کسی اشک سوگواریِ ما ریحانه سادات حسینی، ترم دوم مطالعات ارتباطی @hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
هزار داغ جوان دیده‌ایم و در تشییع ندیده است کسی اشک سوگواریِ ما ریحانه سادات حسینی، ترم دوم مطالعات
هزار داغ جوان دیده‌ایم و در تشییع ندیده است کسی اشک سوگواریِ ما ریحانه سادات حسینی، دانشجوی مطالعات ارتباطی فکرش را نمی‌کردم که همین هم‌محله‌ای من، چنان در آتش عشق بسوزد و منتظر وصال... همان را که هر روز بالبخند در صف نانوایی می‌دیدم. اما گویی غایت حیات من همین نان خوردن‌ها بود؛ در حالی که او تنها به اجبار تن ناچیز نانی می‌خورد برای تقویت قوای بندگی‌اش. حال انگار هردو به خواسته‌ی خود رسیدیم، سهم من شده همین آب و نان خوردن‌ها و سهم او شهادت. پدر، بی‌خبر مانده از شهادت پسر دردانه‌اش در بستر مریضی، تا دق نکند از این بی‌وفایی دنیا. خواهر، ضجه میزند و بر سر می‌کوبد از ندیدن دوباره‌ی پشتیبان غیورش و مانع بردن پیکر می‌شود. همان حال مداح، روضه‌ی حضرت زینب می‌خواند. و مادر، آرام، مطمئن، و سربلند از تربیت عباس‌وارش که موجب شد پسرکش تحمل جدایی از امام را نداشته و پس از بر سر کوبیدن‌ها، در کمتر از سه روز به ولی‌اش بپیوندد. با آمدن پیکر شهید در مسجد، مردم اشک ریختند و ریختند، ناله زدند، فریاد بلند کردند، بر سر کوبیدند، اما به محض ورود به خیابان‌ها برای تشییع پیکر، اشک از صورت خود پاک کرده و غم در دل محبوس داشتند. آن‌ها شعار سر دادن‌هایشان را جایگزین کردند تا دیگران بفهمند که پشیمانی در آنها وجود نداشته و تک‌تک حاضر به فدای جان ناقابلشان هستند. دخترک جوان انگار تازه حق خون شهدا بر گردنش را درک کرده و اشکی که می‌ریزد شده آب پشت‌پای آغاز راه. با خود می‌گوید:«آمریکا باید تاوان ظلم به این خانواده را بدهد». کینه در خونش به جوش آمده. داغ صدها شهید بر دلمان ماند اما روز بعد، اشعه های خورشید بر دل تاریک شب زد و زندگی به جریان خود ادامه داد. اما اینبار، با اثر خون آن شهیدان در تقدیر فردا. چه می‌جویی؟ عشق؟ همینجاست... شما هم ها و نوشته‌های خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید. ‌ حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
«چه کسی می‌تواند در برابر ما بایستد؟!» ریحانه اوسطی | دانشجوی مشاوره @hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
«چه کسی می‌تواند در برابر ما بایستد؟!» ریحانه اوسطی | دانشجوی مشاوره @hanifa_atu
«چه کسی می‌تواند در برابر ما بایستد؟!» ریحانه اوسطی | دانشجوی مشاوره امشب تابوتی به دستِ سیلِ آدمهایِ ایستاده در خیابان بدرقه شد. مانند هرشب؛ که تمامِ این خیابان‌ها نبردگاهِ ما شده است. جوانی درست همسنِ حالای من در آن به زندگیِ حقیقی پیوسته بود. پدرش دلیرانه ایستاده بود. میشد فهمید که از دیروز تا به الان به اندازه چندین سال چروک‌های بیشتری بر پیشانیش افتاده و موهای بیشتری از او سپید شده. اما شانه‌هایش را جلو داد. بلندگو را گرفت و با صدایی که هیچ لرزشی در آن نبود. گفت:« امیرحسین بیست و دوسال امانتِ دستِ ما بود. خدا او را به ما داد و حالا از ما گرفت…» برای لحظاتی انگار که همه چیز برایم ایستاد. انگار معرکه‌ای که درونش ایستاده بودم متوقف شد . از سرم گذشت که چه خوشبختم. چقدر در جهانِ پیش از این انتخابِ درستی کردم که حالا در میان این خیلِ آدمها ایستادم.در کدام نقطه از جغرافیای این کره خاکی و در کدام بُرهه تاریخی میتوانستی چنین صحنه‌هایی را شاهد باشی؟! این نورِ یقین و ایمان که در قلب‌ها متجلی شده. این آگاهی که افرادی بذرش را در سینه‌مان کاشتند و حالا آنقدر تنومند شده که به آن تکیه می‌کنیم و فریاد می‌زنیم که جان‌میدهیم اما هیهاٰت مِنَ الذِلّه… تک تکِ ما حالا انگار سکانسِ پایانی جهان را بازی می‌کنیم. ما غایتِ زندگی را بلد شدیم. هدف از زیستن‌ را… و به راستی وقتی با اعتقاد می‌خوانیم «فاَغشَینٰهُم فَهُم لا یُبصِرون» چه کسی می‌تواند این غِشایِ نوری که از دهها هزار گنبدِ آهنین، راسخ‌تر است را شکست دهد؟! چه کسی می‌تواند پدری را شکست دهد که سالها فرزندش را با خونِ دل رشید کرده و اکنون می‌گوید او امانتِ خدا دستِ ما بود..؟! چه کسی می‌تواند این اعتقاد، این ریشه‌های تنیده در وجودمان را بشکند؟! در افسانه سوگِ سیاوشان در شاهنامه می‌گویند وقتی سیاوش را به ناحق کُشتند و خونش بر زمین جاری شد از آن خون گیاهِ فرسیاوشان رویید که نمادی از تولدِ دوباره‌ اوست. قطره‌قطره این خون‌ها تولدِ دوباره ماست. اگر یکی از ما خونمان بریزد صد‌ها برابرِ آن می‌روید. این خون‌ها فقط ریشه درختِ مقاومت را تنومند‌تر خواهد کرد. شاید جان ها را بگیرید. اما با این نورِ یقین در قلب‌ها چه خواهید کرد؟! به راستی چه کسی می‌تواند در مقابلِ قدرتی که تمامِ آسمان‌ها و زمین از آنِ اوست؛ بایستد؟! چه می‌جویی؟ عشق؟ همینجاست... شما هم ها و نوشته‌های خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید. ‌ حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
روایتی از رشت، شهر امن صدای انفجار به اینجا نرسیده است اما جنگ چرا…! طهورا احمدی | دانشجوی روزنامه نگاری @hanifa_atu
نشریه دانشجویی حنیفا
روایتی از رشت، شهر امن صدای انفجار به اینجا نرسیده است اما جنگ چرا…! طهورا احمدی | دانشجوی روزنامه
روایتی از رشت، شهر امن صدای انفجار به اینجا نرسیده است اما جنگ چرا…! طهورا احمدی | دانشجوی روزنامه نگاری «نهم اسفندماه» چشم باز کردم و صدای انفجار... شاید اشتباه شنیده‌ام ولی صدای مردم که در خیابان می‌دوند، شهادت به صداقت این واقعه می‌دهد. دیگر ماندن در خوابگاه ممکن نیست، باید تهران روزهای خوش دانشجویی را به ‌سمت زادگاهم، رشت ترک کنم. «دهم اسفندماه» پیش خانواده‌ام هستم، در شهر امن. صدای انفجار به اینجا نمی‌رسد اما غبارش خفه‌ام می‌کند. خاکه‌های برخواسته از انفجار سینه‌ام را به خس خس انداخته است. همچنان حضور اجنبی را در آسمان حس می‌کنم، هر قسمت از قلبم را به شهری فرستاده‌ام که موشک باران است و فقط پی یک جواب «خوبم» هستم. «چهاردهم اسفندماه» نمی‌دانم این گرد و خاک است که هر لحظه بیشتر می‌شود یا دلتنگی سیدعزیزمان امانم را بریده‌ است. حقا که «أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم» بودی. حتی یک لحظه نمی‌توانم از این خروش مردم چشم‌پوشی کنم. مردمی که نهال‌های زندگی‌شان شکسته‌ است و همچنان رجز می‌خوانند و نشان می‌دهند که ریشه‌ها همیشه ماندگارند. گلدان‌های مستطیلی بر دوش مردم به جلو می‌روند و دستم به آنها نمی‌رسد؛ چقدر دورم… هرثانیه این دریا خروشان‌تر می‌شود و موج‌ها پشت یکدیگر می‌رسند. زمستان است اما امیدِ درکنار هم بودن دل‌ها را گرم میکند. آسمان همراه مردم شعار می‌دهد و اشک می‌ریزد. اکنون باران هم بر قاب‌هایی که از دیوار خانه‌ها و طاقچه‌ها به خیابان آمده‌اند بوسه میزند. پیر باتجربه‌ای از جنگ هشت ساله می‌گويد و نقشه راه را نشان می‌دهد و در تمام این لحظات دختری خردسال تمام تلاشش را می‌کند که پرچم ایران را بالاتر ببرد. ای میرزا، تو شاهد باش که همه‌ی ما برای ایران در خروشیم. صدای انفجار هنوز به اینجا نمی‌رسد اما یک صدا بلند است: «همه سر‌به‌سر تن به کشتن دهیم از آن به که ایران به دشمن دهیم...» چه می‌جویی؟ عشق؟ همینجاست... شما هم ها و نوشته‌های خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید. ‌ حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu
باید می‌نوشتم آیات مشایخ | دانشجوی مطالعات ارتباطی بله نزدیک نوزده روز است که زبانم بند آمده. نزدیک دو هفته و خورده‌ای است که قلمم در جایی که نباید، جوهرش را پس داده است. می‌خواستم همان روز اول بنویسم. می‌خواستم بگویم که شامگاه نهم اسفندماه چه شد؛ همان حوالی ساعت ده صبح که صدای انفجارها خبر از شروع یک جنگ منطقه‌ای داد. همان لحظه می‌خواستم به آدم‌ها بگویم که اگر جنگ شده، هیچ جای ترسی وجود ندارد؛ چون این مملکت رهبر دارد. سحرگاه دهم اسفند، وقتی پیام «انا لله و انا الیه راجعون» یکی از کانال‌ها و نوار سیاه گوشه‌ی تلویزیون قاب چشمانم شد، خواستم با چشمانی خیس بنویسم: باز هم باکی نیست! درست است جنگ شده و دیگر رهبر نداریم؛ اما خدای رهبرمان هنوز زنده است. یازدهم اسفند خواستم از حال و احوال خیابان‌ها بنویسم. از مردمی داغدار اما ایستاده. بگویم که چطور دل‌ها داغ دیده بود، و سخت بود، اما باز ايستادند، مشت گره کردند و فریاد «هیهات من الذله» سر دادند. می‌خواستم از شب‌ها و روزهای بعدش بنویسم؛ از حماسه‌های خیابان، از افطاری‌هایی که سریع خورده می‌شد و از صداهای انفجاری که در گوشه‌وگوشه‌ی تهران شنیده می‌شد. می‌خواستم درباره‌ی نوزدهم سحرگاه اسفندماه بنویسم. از لحظه‌ای که بین «الغوث الغوث» گفتنمان، لطف خدا شامل حال یک امت شد و خامنه‌ایِ جوان به میدان بازگشت. اصلاً باید از فردای آن روز مینوشتم که چطور یک ملت برای بیعت با پسرِ مردی که حالا همه خون‌خواهش هستند، به میدان آمدند. می‌خواستم از امید بنویسم؛ از امیدی که دوباره در دل‌های مردمم جوانه زده بود. باید از چند روز بعدش، یعنی عصر بیست و یکم اسفندماه، می‌نوشتم. از لحظه‌ای که خبر آوردند سید مجتبی برای مردمش پیام فرستاده. از لحظه‌ای که جملات، یکی‌یکی مرهمی بر زخم‌ها شدند. از اشک‌شوقی که پر گشود و خیس کرد گونه‌ها را. می‌خواستم از فردایش بنویسم و برایتان بگویم که چطور تهرانی‌ها زیر آماج حملات در روز قدس به ندای امام‌شان لبیک گفتند. رهبرانشان استوارانه روی زمین قدم زدند و ندای «الله‌اکبر»شان گوش هر جنگنده‌ای را کر کرد. و دیروز. باید از دیروز می‌نوشتم؛ شب بیست و هشتم رمضان. مردم چه چهارشنبه‌سوری برپا کردند. واللّٰه که مبعوث‌شده‌اند این مردم. واللّٰه که تربیت‌یافته‌ی آن پیرِ مغانند این مردم. درست است... بعدش دوباره خبر آمد که ایران شهید داده. دوباره مردمم داغدار شدند، اما هنوز هم امید دارند؛ چرا که دل خوش کرده‌اند به حرف خدا‌ی‌شان که وعده‌ی نصر و پیروزی داده‌. حالا که به این روزها فکر می‌کنم، گویی سال‌هاست که از اسفندماه چهارصد و چهار می‌گذرد. زمان در اسفند ایستاده. اسفند چهارصد و چهار در پسِ بهمن پنجاه و هفت آمد تا به ما نوید بهار بدهد. بهار که بیاید، علم به دست صاحب اصلی‌اش می‌رسد. و ای کاش در آن لحظه باشم و جوهر قلمم خشک نباشد تا بنویسم برای منجی زمین، از لحظه‌ی آمدنش. چه می‌جویی؟ عشق؟ همینجاست... شما هم ها و نوشته‌های خود از روزهای نبرد را به @revayat_ertebatat ارسال کنید. ‌ حنیفا | در جستجوی حقیقت @hanifa_atu