رفتم تو کتاب فروشی حرم
کتاب آبنبات لیمویی برداشتم با کلی عقب جلو کردن صفحه کتاب قیمت شو پیدا کردم
خوشحااال که به موجودی کارتم میخوره
رفتم حساب کردم بنده خدا فروشنده کارت کشید گفت خانم موجودی کافی نیست
منم با اعتمااااد به نفس میگم نه آقا ته این کارت پنجاه تومنه شما سی و پنج بکشید درسته دیگه ته کارت هم میمونه تازه
آقا هه یه نگاه به من کرد گفت شرمنده ولی این سیصد و پنجاه تومنه:))))
یکی بگی آخه کور خدا چرا عینک تو با خودت نمیبری بیرون 😭
خیلی سوسکی کتاب گذاشتم سر جاش و اومدم بیرون
پ ن: خدایی تو چه فازی بودم که فکر میکردم کتاب سی و پنج هنوز هم پیدا میشه
دفتر ۶۰ برگ الان ۳۰ تومنه ...🤦🏻♀
خدایا منو کیوی کن 🚶🏻♀
خیلی سعی کردم جلوی خودم بگیرم ، خودم و آروم کنم و از این حس مضخرف عبور کنم
ولی حقیقتا نشد :))
این روزا حس میکنم نه حرفی واسه گفتن دارم نه کاری واسه انجام دادن
از خودم بدم میاد
از ادامه دادن این زندگی خستم
من مثال بارز اون تیکه آهنگم که محسن چاوشی میخونه
همیشه میلنگه یه جای زندگیم
الان پر از حس نرسیدنم
پر از شکست
و پر از زخم
و بیشتر از این نمیتونم ادامه بدم
حس میکنم ۱۹۰ سال زندگی کردم
بعضی روزا حس میکنم این حجم از غم و درد و خستگی و حال بدِ بی دلیل، فقط حاصل 19 سال زندگی نیست :)
حس میکنم بار ها زندگی کردم
بار ها متولد شدم و بار ها به گور برگشتم...
بار ها مرگ رو تجربه کردم
بار ها عاشق شده م و نرسیدم...
این آخرین پیام من تو این چنل
ممنونم تموم این مدت کنارم بودین
دستام و تو غم شادی گرفتین و رها نکردین
دوست تون دارم
برای تک تک تون آرزوی موفقیت و سلامتی دارم 🙂🤝
مواظب خودتون باشید
یاعلی
سلام
من لیانا م ، لیا هم بهم میگن
خودم هر دو شو دوست دارم 😁
من دوست حانیام
و قراره یمدت من اینجا کنار تون باشم
امیدوارم دوستای خوبی واسه هم باشیم
سوالی
حرفی
چیزی بود
من اینجام و میشنوم🌱🐾
https://harfeto.timefriend.net/17138925806831
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو با قلب ویرانه ی من چه کردی؟!
ببین عشق دیوانه ی من چه کردی؟!
«آه ای زندگی، منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم»
فروغ فرخزاد
هرقدر سطح انتظارت از آدمها پایینتر
باشه، آسوده تری؛ به قول نادر ابراهیمی:
از هیچ، به قدرِ هیچ باید خواست و نه بیشتر...
«من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم اگر به خانۀ من آمدی برای منای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچۀ خوشبختی بنگرم»
فروغ فرخزاد