از لحاظ روحی به یه بغل بزرگ احتیاج دارم، به شنیدن صدای محکم و مطمعنی که بی انتظار و بدون منت بهم بگه درست میشه، درستش میکنیم، نترس، اضطراب نداشته باش، همه چی خوب میشه، من کنارتم، من مواظبتم، حواسم بهت هست، کمکت میکنم، هوات رو دارم، خوب میشی.
آنا
ساعت ۲۳:۳۲ دقیقه شب روی پل عابر پیاده داشت از اون بالا پایین و نگاه میکرد و ساعت ها خیره ی اتوبان بزرگ بود .
دلش گرفت گوشی شو از تو جیبش بیرون کشید
وارد لیست مخاطبینش شد
۴۲۰ مخاطب :)
از بین این همه یک نفر محرم دل نداشت
دلش گرفت
به چه کسی زنگ میزد دردش را میگفت؟
فقط یک نفر را داشت
آن هم با هزار شک و تردید قبل از اینکه پشیمان شود تماس گرفت
یک بوق ، دو بوق
سلام من لیا هستم، بعد از صدای بوق پیغام خودتون رو بزارید :
شاید اینجوری بهتر بود ، راحت تر میتوانست با او حرف بزند و بدون خجالت هق هق گریه اش را آزاد کند :))
بعد از سی و دو دقیقه آخرین خداحافظی را گفت و تماس را قطع کرد.
حالا خیالش کمی راحت تر بود
با حس خیسی روی گونه اش نگاهش را به آسمان دوخت
آسمان به حال او میبارید ؟!
خندید ، میان درد هایش خندید و بعد باران اشک هایش سیل شدند...
-------------------------
لیا
ساعت ۶:۱۱ دقیقه صبح
دیگر خبری از سیاهی شب نبود ، بلاخره شب به صبح رسیده بود و آسمان خشمش آرام گرفته بود.
دیشب حدود ۱۰ مریض تصادف را در اورژانس کاور کرده بود
جانش داشت از کف پاهایش بیرون میزد،۹ ساعت تمام روی پا بود بدون هیچ استراحت و وقفه ای
چشمانش از شدت بیخوابی میسوختند
حتی یادش نمی آمد گوشی اش را آخرین بار کجا انداخته
خسته بعد از آن شب جهنمی ، گوشی اش را روی میز استیشن پرستاری یافت
با بی حالی تمام، گوشی اش را روشن کرد
۵ تماس بی پاسخ و یک پیامک و یک پیغام ضبط شده ...
موقع عصبانیت حواستون به حرف هایی که میزنید باشه
بعضیا شون مثل اینه یهو از بالای یه ساختمون پرت بشی پایین و تموم استخون هات خرد بشه...