eitaa logo
حَنین
95 دنبال‌کننده
84 عکس
27 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin
مشاهده در ایتا
دانلود
صلاح در این است که آدمی شعور خویش را با نگفتن نشان دهد نه با گفتن. زیرا سکوت از هوشمندی است و گفتن از خودپسندی ..! 📚 در باب حکمت زندگی
( زندگی) وسط شلوغی های روزگار کاش یادم نرود زندگی کنم. دوست دارم کمی از عجله ام کم کنم. آرامتر صفحات زندگی ام را ورق بزنم. کجا میروم با این همه عجله؟ کاش بیشتر به چشمهای مادرم نگاه کنم، بیشتر دستهای پدرم را بگیرم، بیشتر با همسرم به پارک بروم، بیشتر با خواهر هایم بخندم، بیشتر با بچه هایم بچگی کنم، بیشتر با رفیقم دیوانگی کنم. کاش لحظه هایم کِش بیایند.... آنقدر که وقتی فیلم زندگیم را نشانم دادند بگویم: آخیشششش واقعاً زندگی کردم 🤍 ✍ معصومه امین رستمی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
(مادری) مادربودن این شکلیه که یهو به خودت میای و میبینی داری میگی خدایا اگه بچم منو ناراحت کرده تو رو خدا ببخشش ، نکنه اینکه منو رنجونده توی آینده و آخرتش تاثیر بد بذاره ... ✍ معصومه امین رستمی
ای کاش دنیا را دری می‌بود شوق فرارم را پَری می‌بود جایی جهانِ بهتری می‌بود اینجا که جای آرمیدن نیست...
(خِشتِ خوشبخت!) برو به هزار و اندی سال پیش و فکر کن خانه ای باشد در مدینه، که در و دیوارش را حسین ابن علی ( که عالمی او را عاشق است) دوست دارد و این عشق بخاطر وجود بانویی در این خانه باشد به نام رباب و دخترش که بازتاب مادر است به نام سکینه. ابیات عاشقانه اربابمان را در وصف بانویش با دلت بشنو : لعَمرک انّنی لأحب داراً تحلّ بها سکینه و الرباب احبّهما و أبذل جلّ مالی و لیس للائمی فیها عتاب ( به جان تو سوگند! من خانه ای را دوست دارم که سکینه و رباب در آن باشند. آنها را دوست دارم و تمامی دارایی ام را به پای آنها می ریزم و هیچ کس نباید در این باره مرا عتاب کند.) خوش به حال در و دیوار خانه ای که شما ( حسین جان! ) بخاطر بانو رباب دوستشان داشتی.... اینجاست که آدمی بیخیالِ اشرفِ مخلوقات بودنش می‌شود و آرزو میکند کاش خِشتی گِلی بودم، خوشبخت و خوش سعادت، بر دیوار آن خانه.... .... حالا برگرد به امروز همین سال ۱۴۰۴ شمسیِ خودمان! حالا حق داری از تمام جملات عاشقانه دنیا بیزار شوی! همین! ✍ معصومه امین رستمی
(مادرانه طوری) ای خدای مهربان تر از من برای کودکم! و ای خدای نزدیکتر به من از خودم! کاری کن مانند دختر نوزادم که به محض از خواب بیدار شدن، دنبال من میگشت از خواب غفلت که بیدار شدم دنبالت بگردم، همان قدر بیقرار و نیازمند، همان قدر دلتنگ و مصرّانه. کاری کن مانند پسر نوجوانم، که بین همه زمین خوردن ها و آزمون و خطاهای مسیر باتجربه شدن، باز دلش قرص است به پدر و مادرش که همیشه او را می‌خواهند و دستش را می‌گیرند، من هم در تلاطم این دنیا دلم به تو و دستگیری ات قرص باشد. کاری کن تا مانند دختر کوچکم که در شلوغی خیابانها دستانم را محکم می‌گیرد تا گم نشود، من هم در جاده های پر ازدحام دنیا دستانم را از دستت بیرون نکشم و مشغول ویترین های رنگی و گول زنک نشوم. ای خدایی که دریایی از محبت در دل من نسبت به فرزندانم قرار دادی، و آن را جلوه ای از عشق بیکران خود به بندگانت خواندی، کمکم کن تا در عمق مادری برای این فرشته های کوچک تو را پیدا کنم و دستانت را محکم بگیرم. ✍معصومه امین رستمی
(پایتخت ۷) بیشتر ما نقد هایی که به پایتخت ۷ نوشتند را خواندیم و نشر دادیم و تا حد توانمان شلوغش هم کردیم. خیلی از نقد ها هم منصفانه بود و البته خیلی هایشان هم عجولانه و احساساتی. گوشه ذهن مان هم این بود که محسن تنابنده یا همان نقیِ دوست داشتنی و معمولی مان همین چند وقت پیش اندکی لگدزنی به نظام مقدسمان را در کارنامه دارد و از همین موضوع دل چرکین بودیم و نمی‌توانستیم کتمانش کنیم. اما در آخر همین جناب تنابنده می‌دانست چطور دل جماعتی که از او انتقاد و دلخوری داشتند را به کجا بکشاند. تنابنده خیلی خوب می‌دانست امام رضا کسی است که قلب‌های ما را به هم گره میزند و هر چه کدورت هست محو میکند. او روی خوب نقطه ای دست گذاشت و موفق هم شد. اما هر طور که حساب کنیم این انقلاب قلب ها، هنر امام رضای ماست و امثال تنابنده ها فقط روایتگر آنند. فقط سلطان خراسان است که نبض بغض تک تکمان را در دست دارد. فقط اوست که احوالات دل ما ایرانی ها را در هر حالی میداند، فقط خود حضرتش است که قلب های سنگی مان را زیر و رو میکند. در قسمت آخر پایتخت ۷، آقای تنابنده خوب نشان داد که میداند رگ خواب ایرانی ها امام رضاست. ✍ معصومه امین رستمی
داشتم تصویر جلد جذابش را ورانداز میکردم که آمد گفت : «مامان این آقاهه ستونِ فلسطینه!» تا آمدم بگویم : «نه عزیزم! تصویر این شهید عزیز را گذاشته اند در نقشه جغرافیاییِ فلسطین» دیدم خیلی قشنگ برداشت کرده است... پشیمان شدم و با لبخندی که از این کشف زیبای پسرکم روی لب هایم آمده بود، گفتم:« آره پسرم ایشون ستون فلسطینه!» حالا میخواهم کتاب را بخوانم البته اگر به قول دوستم :(دستهای پشت پرده) که در تصویر هم قابل مشاهده است، بگذارند.