(حرف ها)
کاش میشد همه حرف های توی ذهن را نوشت. اصلا همه حرف ها باید نوشته شوند. انگار اگر مکتوب نشوند توی هوا معلق میمانند، بعد به قلب کسی اصابت میکنند... آن وقت است که زخم مینشانند...
حرف ها را باید نوشت، سبک و سنگینشان کرد، رویشان فکر کرد و بعد بر زبان جاری کرد....
درست است که بعضی شان اگر توی دل بمانند رسوب میکنند و تبدیل به چیزهایی زشت میشوند، اما اگر بدون رد شدن از فیلتر عقل، یک دفعه بر زبان بیایند ممکن است در نقش یک خنجر خطرناک و مسموم ظاهر شوند و به جان و قلب آدم ها بیفتند...
حرف ها را باید برای خود نوشت....
حرف هایتان را بنویسید و از زاویه نگاه دیگران نگاهشان کنید!
اینطوری کمتر دلی میشکند...خیلی کمتر!
✍ معصومه امین رستمی
هر دلی که حامل محبّتِ
#امیرالمومنینعلیعلیهالسلام است؛
حُرمتش از کعبه بالاتر است!
پس ما که در مملکت شیعی زندگی میکنیم،
و از چپ و راست، اطرافمان کعبه است؛
باید مراقب باشیم دلی را نشکنیم،
آبروی مؤمنی را نبریم.
دل شکستن باعث ظلمت و بیچارگی است.
- آیتالله فاطمینیا
(بوی چادر سوخته)
حالا که هزار و اندی سال بینمان فاصله است، برای نزدیک شدن به شما، چاره ای ندارم جز متوسل شدن به قوه خیال.
چشم هایم را میبندم، پسربچه ای را تصور میکنم حدوداً چهارساله، با صورتی گندمگون و چشم هایی به رنگ رطب های شیرین مدینه که وقتی نگاهشان میکنی چشمه هایی جوشان درونشان میبینی. نامش محمد است.
محمد همبازی عمه جانِ هم سن و سالِ خودش است و حتما با تکه چوبی، سنگی، یا چیزی در پشت خیمه ها خود را سرگرم کرده اند تا کمتر تشنگی را به یاد بیاورند.
از وقتی که آمدند توی این بیابان، حال همه شان گرفته است. قرار بود به زیارت خانه خدا بروند اما نمیدانست چرا هر چه میروند نمیرسند. اصلا چرا اینجا خیمه زده اند؟ چرا پدربزرگ لباس جنگی اش را پوشیده و شمشیر به کمر بسته؟ چرا عمو عباس دائم در رفت و آمد است، نگران چیست؟ کاش پدر توی این سفر مریض نمیشد تا جواب همه سوالهایش را از او میپرسید.
چند ساعت بعد اما، دیگر خبری از بازی و خنده هایشان نیست. پسرک با خودش فکر میکند شاید قیامت شده باشد. به آسمان خیره میشود.
چرا آسمان انقدر غضب و حزن دارد؟ چرا انقدر زن ها گریه میکنند؟ خیلی ترسیده، نمیداند چکار کند...بهت زده در پشت خیمه ایستاده، بوی دود به مشامش میرسد. سر برمیگرداند. ناگهان عمه پدرش، مثل بازِ شکاری به سمتش میدود. او را به بغل میگیرد و میدود، گوشه چادر عمه دارد میسوزد. پسرک دست و پا میزند که خاموشش کند. عمه حواسش نیست. محمد داد میزند: «عمه جان چادرت.... عمه! رقیه کجاست؟.... عمه من هنوز تشنه ام، اگر عمو آب آورد اول به رقیه ... نه اول به علی اصغر میدهم بعد به رقیه، بعدش خودم مینوشم....»
گریه امانش نمیدهد... چادر عمه را سفت در مشت میگیرد تا زمین نخورد. عمه با صدایی حزن انگیز در گوشش نجوا میکند:« صبور باش جانِ من، هنوز اول راه ماست...»
عمه همچنان میدوید و بچه ها و زن ها را از آتش دور میکرد. محمد ساکت شده، انگار جواب همه سوالهایش را گرفته باشد...فقط یک سوال مانده بود: «عمو عباس کجا بود؟ مگر میشود او باشد و عمه گریان باشد؟ نکند....»
خجالت زده از اینکه سربارِ عمه شده، بر چادرش بوسه ای زد و آن را بو کرد. حسی در دلش میگفت سالها بعد دلش برای بوی چادر عمه تنگ خواهد شد.
....
مدتی بعد در مجلسی که یک طرفش شیاطین هلهله کنان میخندیدند و در طرف دیگر، او و عمه ها و فامیل هایشان گریه میکردند و لباس هایشان مانند دلهایشان سوخته و پاره پاره بود، گوشه چادر سوخته عمه را محکم گرفته بود و پدربزرگ و عموها و دوستانشان را دید که از بالا نگاه محبت آمیزشان به آنها دلگرمی میداد. به چشم های عمو که رد خون روی پلک هایش هنوز برق میزد نگاه کرد. حالا جواب سوالش را گرفته بود: « عمو هنوز هم مراقب آنها بود...»
ناگهان بوی یاس آمد...
....
چشم هایم را باز میکنم و به داغی که هیچوقت سرد نمیشود فکر میکنم. حیرانم از اینکه همه غم ها به روضه شما ختم میشود حسین جان....
✍ معصومه امین رستمی
کلمه های توی ذهنم که دارند همدیگر را له میکنند و حق تقدم را رعایت نمیکنند را دوست دارم. نمیدانم کی نوبت به کدامشان میرسد که مکتوب شوند اما همین رفت و آمد و شلوغی شان یعنی هنوز هم رهایم نکرده اند.
أحيانًا نُصر على الصمت
لأن هنالك أشياء لا يعالجها الكلام.
«گاهی بر سکوت
اِصرار میکنیم زیرا چیزهایی
وجود دارد که کلمات نمیتوانند
از عهده آنها برآیند..»
- جبران خليل جبران
حَنین
#یادآوری وقتی که اضطراب آینده و غم گذشته رهایت نمیکند یک لحظه به این فکر کن که اگر خدا خیری برایت
#یادآوری
به تو حسادت میکنند تو مکن
تو راتکذیب میکنند آرام باش
تو را میستایند فریب مخور
تو رانکوهش میکنند شکوه مکن
مردم از تو بد میگویند اندوهگین مشو
همه تو را نیک میخوانند مسرور مباش
آنگاه از ما خواهی بود.
این حدیثی بود که همیشه در قلب من وجود داشت ( از امام پنجم )
(وصیتنامه شهید بابک نوری هریس)
مثل همیشه به سمت خانه دخترش پر کشید. در که باز شد، چشم های کوثرش را گریان دید. قلب مقدسش لرزید.
علت اشک های حبیبه اش را پرسید.
-- : « پدر جان! طفلی که در رحم دارم، با من حرف هایی میزند که جگرم را پاره میکند...»
--: « چه جای تعجب ؟ تو هم وقتی در رحم مادرت بودی با او سخن میگفتی میوه دلم! مگر طفلت چه میگوید جانِ پدر که اینطور بارانی شدی؟ »
--: « آخر بابا جان من مادرم را دلداری میدادم و آرامَش میکردم، اما این طفل هر دم ندا میدهد: أنا المظلوم یا أُمّاه.... أنا العطشان.... أنا العریان..... »
قلب پدر فشرده شد.
هر دو در آغوش هم گریستند، فرشتگان آسمان هم....
لحظه ای بعد کوثر خلقت با کلامِ بهترین مرد عالَم آرام گرفت، وقتی که شنید صاحبِ این ندای حزین روزی کشتی ِ نجات امت پدر، خواهد شد و به اندازه بال مگسی گریه بر او و غربتش، سیاهی قلبهای عاشقانش را به سپیدی و پاکی مبدَّل خواهد کرد....
#یا_مبدِّل_السیئاتِ_بالحسنات
توی کتاب "دیوانه وار" نوشته بود رنج را دوست ندارم و هرگز دوست نخواهم داشت اما باید قبول کنم آموزگاری بزرگ است!
ولی این دیالوگِ اوس موسی:
امام رضا هرکی رو یجوری دعوت مُکُنه، اومد درِ خانهتان در زد نفهمیدی، به شیشه زد نفهمیدی، آخرش یه قلوهسنگ کوبوند تو سقفِ خانهتان که بیا مو کارِت دِروم:)))